تبليغاتX
خودباوری

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند  کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب

 لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که

 بايستي و به من بگويي:سلام؛اما  تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني.

بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت

 تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با  من حرف بزني.متوجه شدم

 

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

 تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون

 را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از  آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با  ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

 خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت

 دارم. روز خوبي داشته باشي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:31  توسط hy107325  | 

لبخند را فراموش نکن !

 

 اعمال ما ، همیشه رساتر از کلماتند. مثلا تبسم شما به طرف مقابلتان میگویید :

 

من دوستت دارم ، تو مرا خوشحال میکنی ، از ملاقاتت خوشحالم ، تبسم خرجی ندارد

 

ولی چیزهای بسیاری می آفریند.

 

لبخند بدون این که دهنده اش را فقیر کند ثروتمند میکند.

 

تبسم ، یک لحظه بیشتر پایدار نیست ، ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی میماند.

 

لبخند خستگی را بر طرف میکند و افراد مایوس را امیدوار میکند.

 

لبخند بی هزینه برای شما، بهترین هدیه است.

 

خندیدن بر تمام اندامهای بدن تاثیر میگذارد ، و به عنوان مسکن طبیعی عمل میکند ،

 

 فشار روانی را کاهش میدهد کالری ها را به سرعت می سوزاند و

 

 سوء هاضمه را بهبود مببخشد.

 

به خود بقبولانید که لبخند بزنید و یا پیش خود آوازی را زمزمه کنید .

 

 طوری رفتار کنید که شادید.

 

 

عباراتی در ستایش لبخند:

 

لبخند زدن تو به روی برادرانت ، برای تو صدقه است.

                                                                         حضرت محمد ( ص )

 

مشکلاتت را در چمدان قدیمی بگذار و ببند و لبخند بزن ، لبخند بزن.

                                    

                                                                               مثل ایتالیایی                                                

بی مصرف ترین روزها روزی است که در آن نخندیده باشیم

                                                                       چارلز فیلد

 

آن جا که لبخندی نیست لبخند بزنید ، لبخند یافت خواهد شد.

                                                                            شادهلم استتر

.

گذار جهان هر چه باشد ، تو همیشه لبخند بزن تا جهانت خندان نماید

                                                                             کنفوسیوس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:1  توسط hy107325  | 

«درست انجام دادن کار نشانه کفایت است. انجام دادن کارهای درست نشانه شایستگی است.»

پیتر دراکر

·         اولویت­های خود را تعین کنید

o        چگونه اهدافتان را اولویت بندی کنید

o        ایجاد فهرستی از کارهای اولویت­دار

 

پس از انتخاب اهداف مشخص، واقع بینانه و قابل

دسترس، هدف بعدی تصمیم­گیری در مورد این است که به ترتیب به سوی کدام یک حرکت کنید. متأسفانه پیدا کردن اولویت­ها همیشه آسان نیست. در پژوهشی که بین 1300 مدیر و از جمله پانصد رئیس شرکت انجام گرفت نشان داده شد که اغلب در اولویت­بندی ضعف دارند و این در همه جا دیده شده است.

هر چند که تعین اهدف مشخص و روشن تنها راه تضمین استفاده خردمندانه از هر ثانیه در 168 ساعت موجود در هفته است اما تعین اولویت­ها تنها راهی است که می­توانید مؤثرتر و پربارتر در جهت رسیدن به اهدافتان کار کنید.

چگونه اهدافتان را اولویت بندی کنید

بگذارید با اولویت­بندی اهداف « چرایی » که دلیل اصلی انجام بسیاری از کارها در زندگی هستند شروع کنیم. این گونه اهداف مسائلی را شامل می­شوند که مربوطند به:

  • رضایت از خود
  • شغل
  • خانواده
  • دوستی
  • سلامتی
  • معنویات

می­توانید اولویت­های اهداف « چرایی » زندگی خود را از اعمال روزمره­تان دریابید، زیرا همواره کارهای اولویت بخشیده را به سایر کارها ترجیح می­دهید.

زمانی که تصمیماتی می­گیریم که سخت با اهداف « چرایی » ما در تضاد باشند نتیجه­اش تعارضات عاطفی و از طرف دیگر بالا رفتن میزان فشار روانی خواهد بود که اغلب به بیماری­های جسمی نظیر افسردگی، اضطراب، زخم­ها ( مانند زخم معده )، فشار خون بالا و بیماری­های قلبی منجر می­شود. بنابراین تا آن جا که امکان دارد مطمئن شوید که بین اهداف « چرایی » و اهداف « چیستی » و « چگونگی » نه تنها تعارضی نباشد بلکه هماهنگی برقرار باشد.

ایجاد فهرستی از کارهای اولویت­دار

این لیست به شما اجازه می­دهد که به طور عینی کارهایی را تشخیص دهید که از اولویت­های کم­تری برخوردارند. برای تهیه چنین فهرستی برای دو عامل مهم که اولویت هر کاری را تعین می­کند ارزش عددی یک تا سه در نظر بگیرید: فوریت، و اهمیت آن­ها

فوریت × اهیمت = اولویت

  • کاری که از اولویت بالایی برخوردار است هم فوری است و هم مهم.
  • کاری که از اولویت متوسط برخوردار است می­تواند هم فوری باشد و هم مهم، اما هرگز هر دو آن­ها نیست.
  • کاری که از اولویت کم­تری برخوردار است نه مهم است نه فوری.

به عنوان مثال، آمادگی برای شرکت در یک جلسه­ی از قبل تعین شده مثلاً ساعت 11 امروز فوریت دارد ( ساعت 11 صبح ضرب­الاجلی است که فوریت آن را تعین کرده است ).

فهرستی از تمام کارهایتان بنویسید. اگر در هر مسئله­ای انتخاب­های مختلفی دارید، هر کاری را در معرض قضاوت قرار دهید و از خود بپرسید:

  • چرا این کار را من انجام می­دهم؟
  • چگونه این کار مرا در دست­یابی به یکی از اهداف زندگی­ام یاری می­رساند؟
  • آیا می­توانم آن را از راه دیگری انجام دهم تا در وقتم صرفه­جویی کنم؟
  • آیا این کار باید به فرد دیگری تفویض شود؟
  • آیا اصلاً می­توانم این کار را حذف کنم؟

در صورتی که این کار حتماً باید انجام پذیرد، آن هم فقط توسط شما، اهمیت آن را طبق مقیاس زیر درجه­بندی کنید:

1 = بی­اهمیت. مشکل مهمی با انجام ندادنش روی نمی­دهد.

2 = مهم. اگر انجام نگیرد مشکلات جدی به وجود می­آید.

3 = ضروری. حتماً باید انجام شود.

سپس فوریت آن را با مقیاس مشابه درجه­بندی کنید:

1 = کم. هر زمانی قابل انجام است.

2 = متوسط. این هفته باید انجام گیرد.

3 = زیاد. تا چند ساعت دیگر باید انجام گیرد.

برای محاسبه اولویت کارها هر دو نمره را در هم ضرب کنید. اکنون ماتریس مدیریت کارها را که در زیر آمده است پر کنید، از طریق مدل­هایی که در بالا توصیف شده، تعین کنید که هر کاری به کدام یک از مربع­ها تعلق دارد.


 

 

  1. اولویت بیش­تر: باید انجام شود

در این مربع کارهایی را بنویسید که هم از لحاظ اهمیت و هم از لحاظ فوریت نمره سه گرفته­اند. تا زمانی که به این کارها رسیدگی نشود به هیچ کدام از فعالیت­های دیگر نباید پرداخت.

  1. اولویت متوسط: مهم اما بدون فوریت – قابل تأخیر

در این مربع کارهایی را بنویسید که از لحاظ فوریت نمره یک یا دو گرفته­اند، هر چند که از لحاظ اهمیت نمره سه گرفته­اند.

  1. اولویت متوسط: فوری اما غیر مهم – قابل حذف

کارهایی که در این قسمت نوشته می­شوند از درجه سه فوریت و از درجه یک یا دو اهمیت برخوردارند. بسیاری از این فعالیت­ها که در ابتدا به نظر سرگرمی می­رسند در واقع دام­هایی برای سرگرم شاختن شما هستند و بازده ناچیزی دارند. این کارها را می­توانید حذف کنید و یا به تعویق اندازید.

  1. بدون اولویت: نه مهم نه فوری – حذف کنید

در این مربع کارهایی را بنویسید که هم از لحاظ اهمیت و هم از لحاظ فوریت نمره یک گرفته­اند. هر کاری را که در این مربع قرار می­گیرد می­توان بدون دردسر کنار گذارد حداقل تا فرصت بعدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:55  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

هدف­گذاری را تمرین کنید

سه هدفی را که بیشتر میل دارید تا با به کار بردن تکنیک­های مدیریت زمان ( کتاب مدیریت زمان: رجوع کنید به منابع ) به دست آورید در زیر بنویسید. این گونه اهداف، هدف­های « چیستی » هستند و می­توانند شامل نکات زیر باشند:

·         با بازده بیش­تری کار کنید.

·         در رأس موعد مقرر کارها را به پایان برسانید.

·         از تلنبار شدن کارها جلوگیری کنید.

هدف 1

 

هدف 2

 

هدف 3

 

سپس منافع اصلی­ای را که از داشتن دو ساعت وقت اضافی روزانه برای کار، استراحت، یا بازی به دست می­آورید مورد توجه قرار دهید. این­ها اهداف « چرایی» هستند و می­توانند شامل نکات زیر باشند:

·         وقت بیش­تری را با خانواده­ام بگذرانم.

·         از پرداختن به یک سرگرمی یا تفریح لذت ببرم.

·         هنر تازه­ای را فرا گیرم.

هدف 1

 

هدف 2

 

هدف 3

 

بالاخره با استفاده از تکنیک­های مدیریت زمان به راه­های آزاد ساختن 120 دقیقه در روز فکر کنید. این راه­ها اهداف « چگونگی » شما هستند و می­توانند شامل نکات زیر باشند:

·         مانع وقفه افتادن در کارها شوم.

·         با سرعت بیش­تری بخوانم ( تند خوانی) و بنویسم.

·         جلوی چیزهایی را بگیرم که موجب طولانی شدن جلسات می­شود.

هدف 1

 

هدف 2

 

هدف 3

 

هدف­گذاری تنها راهی است که می­تواند زندگی شما را در مسیر روشنی بیندازد و مطمئنتان می­سازد که هر ثانیه از 168 ساعت موجود در یک هفته را به طور عاقلانه و مفیدی سرمایه­گذاری می­کنید.

تنها راهی که می­توانید شایسته­تر و نتیجه­بخش­تر برای دست­یابی به اهدافتان کار کنید انتخاب اولویت­ها در رابطه با اهدافتان است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:54  توسط hy107325  | 

 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

اهداف « چرایی » بسیار مهم هستند

توانایی تعین هدف­های روشن، سپس برنامه­ریزی برای دست­یابی به آن­ها مهارت مهم و اساسی است که همه­ی آن­هایی که این توانایی را دارا بودند در زندگی به دست­آوردهای بزرگی رسیده­اند و در تمام عرصه­های زندگی از آن بهره­مند شده­اند.

هدف­گذاری به شما کمک می­کند که:

o        کوشش­های خود را متمرکز کنید.

o        افکارتان را پالایش دهید.

o        به یاری آن­ها اولویت­های خود را تشخیص دهید.

o        انگیزه­تان را افزایش دهید.

o        ارتباطات خود را به­تر سازید.

o        دست­آوردهای خود را بیش­تر کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

نقشهء ذهنی: نقشه­بندی ذهن، روش انقلابی فکر خلاق که توسط تونی بوزان ابداع شده است.

بعضی از افراد نوشتن فهرست اهداف خود را به این شکل مشکل می­پندارند، به خصوص در مورد اهداف « چگونگی ». اگر شما نیز در این مورد مشکل دارید، از ابتکار نقشه­بندی ذهن، روش انقلابی فکر خلاق که توسط تونی بوزان (Tony Buzan) ابداع شده است استفاده کنید.

برای این منظور به یک صفحه سفید بزرگ و چندین ماژیک رنگی احتیاج دارید. برای کشیدن نقشه ذهنی چهار مرحله وجود دارد:

1-      در مرکز این کاغذ سفید یک نقاشی یا طرحی از یک آدم کوچک بکشید که فرضاً شکل شماست. این طرح را می­توانید هر طور که دوست دارید بکشید: از یک طرح کلی انسان تا جزئیات یک آدم، یا یک عکس چاپ شده از خودتان.

2-      از این طرح خطوطی به شکل شعا­ع­های مختلف به اطراف بکشید. هر شعاع یک جنبه مهم از زندگی شما را نشان می­دهد ( خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی، شغلی، روحیه، سلامتی، محل زندگی، دوستی) هر خط را با نوشتن کلمه­ای در بالای آن مشخص کنید. از رنگ­های مختلف برای کشیدن و نوشتن روی خطوط کمک بگیرید.

 

 

3-      در آخر هر خطی یک نقاشی بکشید که جنبه­ای از عرصه­ی زندگی شما را به تصویر بکشد. برای مثال؛ یک صورت یا لبخند برای دوستی، دو دست که یک دیگر را می­فشارند برای اجتماعی،  مهم نیست چه نمادی را انتخاب می­کنید. هر چیزی را که برای شما معنی مشخصی دارد بکشید. اکنون این خطوط را از طرف دیگر امتداد دهید. در مورد این که این سر فصل­ها برای شما جه معنی می­دهد فکر کنید. اگر ذهن شما کار نمی­کند از تداعی معانی استفاده کنید: اولین لغتی را که به ذهنتان در مورد سرفصل مربوطه می­رسد انتخاب کنید. برای مثال اولین لغتی را که در مورد امور اقتصادی به ذهنتان می­رسد نظیر بازنشستگی، تعطیلات، خانه بزرگ­تر، مدرسه خصوصی و غیره بنویسید.

4-      نقشه­ی ذهنی خود را در یک دوره­ی زمانی تکمیل کنید. آن را همراه و کنار خود داشته باشید و نظرات، افکار، و اهداف بیش­تری را که دائماً به ذهنتان خطور می­کند در آن وارد کنید.

این رویکرد، شناسایی هر سه نوع هدفی را که باید داشته باشید آسان­تر می­کند: « چراها »، « چیستی­ها »، و « چگونگی­ها ». زمانی که این کار را انجام می­دهید اهداف به دست آمده را از نقشهء ذهنی برداشته و در فرم اهداف ( بلند مدت، میان مدت، و کوتاه مدت ) بنویسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

موانع بازدارنده

زمانی که اعمالی ( اهداف و چگونگی ) را که باید انجام گیرند تا اهداف « چیستی » به دست آیند در نظر می­گیرید به اصول گام­های محدود کننده توجه کنید. این اصول به معنی آن است که باید هر گونه مانعی را که غلبه بر آن­ها باعث پیش­رفت شما می­شود از میان بردارید. از خود بپرسید:

o        « من باید چه کاری انجام دهم / چه چیزی یاد بگیرم / چه چیزی بدانم تا این هدف را به دست آورم؟ »

o        « به کمک چه کسانی احتیاج دارم؟ »

o        « چه کسی می­تواند مانع پیش­رفت من شود؟ برای رسیدن به اهدافم با چه کسی باید هم­کاری، هم­یاری یا کار کنم؟ »

o        « چه تعهداتی باید داشته باشم تا بتوانم این اهداف را به دست آورم؟ آیا راه به­تری وجود دارد؟ »

برای روشن شدن مراحل محدود کننده که می­توانند مانع دست­یابی شما به یک یا تعداد بیش­تری از اهدافتان شوند جدول استعدادهای لازم برای هدف را پر کنید. اگر مطمئن هستید که مهارت خاصی را به دست خواهید آورد زیر عنوان کفایت علامت بزنید. زمانی که بعضی از موانع پیش­رفت خود را شناسایی می­کنید در زیر عنوان مراحل محدودکننده علامت بزنید.

جدول استعدادهای لازم برای هدف

منابع / مهارت­ها

کافی

مرحله­ی محدود کننده

برنامه­ریزی شغلی

 

 

مهارت­های لازم

 

 

ارتباطات

 

 

کار گروهی

 

 

تصمیم­گیری

 

 

حل مسئله

 

 

مقابله با دگرگونی­ها

 

 

تفویض اختیار

 

 

اکنون باید روی این مراحل یا هدف­های کوچک­تر، که سبب غلبه بر محدودیت­هایی که مانع پیش­رفت شما در دست­یابی به اهدافتان می­شوند، کار کنید.

o        سه تا از اولین اهداف بلند – میان – کوتاه مدت خود را بر روی کارت­های کوچک بنویسید و آن­ها را در محل­هایی قرار دهیدکه بتوانید هر روز به راحتی آن­ها را ببینید. آن­ها را می­توانید روی آینهء دست­شویی منزل، داش­بورد ماشین، تلفن، پایانه کامپیوتری بچسبانید. این کارت­های کوچک را داخل کیف جیبی خود قرار دهید. آن­ها را مرتب بخوانید و تجسم کنید که قبلاً به آن­ها رسیده­اید. این کار حتی در دورانی که نا امید هستید و عقب­نشینی کرده­اید موجب تقویت انگیزه می­شود.

o        مسئولیت هر کاری را که برای دستیابی به این اهداف ضروری است قبول کنید. به خود بگویید: « اگر قرار است این طور شود ... پس من مسئول آن هستم. »

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:51  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

اهدافتان را به صورت نوشته درآورید

با دیدگاهی که از تمرینات بالا به دست آورده­اید آرزوها و برنامه­هایتان را به صورت اهداف تحت سه عنوان زیر بنویسید:

o   اول، اهدافی را که می­خواهید در دراز مدت مثلاً ظرف پنج سال آینده به آن دست یابید.

o   دوم، اهداف میان مدتی که به طور واقع بینانه انتظار دارید ظرف یک سال آینده کسب کنید.

o   سوم، اهداف کوتاه مدت که طی دو ماه آینده به دست خواهید آورد.

 

اهداف « چیستی » بلند مدت

تا سال         من اهداف زیر را به دست خواهم آورد ( تاریخ پنج سال بعد را بنویسید )

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چگونگی » بلند مدت

برای دست­یابی به این اهداف تا سال         من باید:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چرایی » بلند مدت

من می­خواهم به این اهداف دست یابم زیرا:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چیستی » میان مدت

تا سال دیگر به اهداف زیر دست خواهم یافت:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چگونگی » میان مدت

برای دست­یابی به این اهداف در یک سال آینده من باید:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چرایی » میان مدت

من می­خواهم به این اهداف دست یابم زیرا:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چیستی » کوتاه مدت

طی دو ماه آینده من باید اهداف زیر را به دست آورم:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چگونگی » کوتاه مدت

برای دست­یابی به این اهداف تا دو ماه آینده من باید:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

اهداف « چرایی » کوتاه مدت

من می­خواهم این اهداف را طی دو ماه آینده به دست آورم زیرا:

1-       

2-       

3-       

4-       

5-       

نوشتن اهدافتان به این طریق به شما اجازه می­دهد که:

o   آن­ها را مشخص و واضح نمایید. در نتیجه از داشتن آرزوهای مبهم ممانعت به عمل می­آورد.

o   همه اهداف کوچک­تر خود را شناسایی کنید – گام­های اولیه برای رسیدن به اهداف اصلی مشخص می­گردد.

o   برای دست­یابی به این اهداف ایجاد تعهد می­کند. توجه داشته باشید که اعلام کرده­اید « من ............. به دست خواهم آورد » نه « امیدوارم ............. به دست آورم » یا « دوست دارم ............. به دست آورم ».

o   تعین اولویت­ها را ساده­تر می­سازد.

به این نکته مهم توجه کنید:

o   همیشه اهدافتان را به زمان حال بنویسید. مثل این که قبلاً به آن­ها دست یافته­اید. این کار ذهن ناهوشیار شما را برای رسیدن به آن­ها برنامه­ریزی می­کند، اعتماد به نفس شما را افزایش می­دهد، و شور و اشتیاق را در شما بالا می­برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:51  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

مشخصات هدف

هدف به ما چه می­دهد؟

1-      جهت بَرداری: مثل نرفتن به تجریش

2-      مسیر خطی: از شمال بروید یا جنوب

3-      ابزار: هواپیما، کشتی، اتوبوس، موتور

4-      زمان­بندی: مثل رفتن با ماشین، هواپیما

5-      هزینه

6-      پیش­بینی موانع اجتماعی: ترافیک

7-      انگیزه

8-      قدرت رویارویی با مشکلات: چه پیش­بینی شده باشد چه نشده باشد.

هدف باید چگونه باشد؟

1-      هدف باید متعالی باشد: نه مثل خرید یک موشک و نه مثل خرید یک مداد.

2-      به هدف خود ایمان داشته باشیم.

3-      شرایط هدف باید منطقی و قانون­مند باشد: قاچاق­چی مواد مخدر نباشد و نه این گونه که خورشید را می­خواهیم تصرف کنیم.

4-      دلیل داشته باشیم.

هدف مثل میزی می­ماند که پایه­هایش دلایلش است. اهداف را به قسمت کوتاه مدت و بلندمدت تقسیم می­کنیم: اهداف کوتاه مدت به ما انرژی می­دهد که به اهداف بلند مدت برسیم.

هدف باید هوش­مندانه (SMART) باشد:

1-     مشخص باشد

قبل از این که تصمیم بگیرید برای دست­یابی به این هدف چه کارهایی را باید انجام دهید، از خود بپرسید آیا این همان چیزی است که شخصاً مایلید به آن برسید یا آن را واقعاً برای خوش­آیند و خوش­آمدگویی دیگران مثل پدر یا مادر خود برگزیده­اید؟

ما تنها اهدافی را حقیقتاً با انگیزه و تلاش خستگی ناپذیر دنبال می­کنیم که دست­یابی به آن­ها به ما احساس رضایت شخصی بدهد. آن­هایی که مطابق ارزش­ها، اولویت­ها، و هنجارهای شخصی ما باشند.

اطمینان حاصل کنید که اهدافتان متعادل باشند. از تأکید یک جانبه بر یک جنبهء زندگی پرهیز کنید، مثلاً شغلتان با کنار گذاردن خانواده و روابط با دیگران. از آگهی فوت خیالی به عنوان یک راهنما در مورد اهدافی که بیشترین معنی و اهمیت را در تمام عرصه­های زندگیتان دارد استفاده کنید.

2-     قابل اندازه­گیری باشد

باید راهی برای سنجش پیشرفت خود در جریان رسیدن به اهدافتان وجود داشته باشد. هر چه اندازه گرفتن آن مشکل­تر باشد احتمال دست نیافتن به آن بیشتر است. برای مثال هدف « لاغر بودن » بسیار مبهم و ذهنی است. « لاغری » از نظر یک فرد برای کس دیگر « چاقی » معنی می­دهد. در حالی که هدف کم کردن دو کیلو در هر ماه از وزن نه تنها منطقی است بلکه به راحتی نیز قابل دسترسی است.

3-     قابل دست­رسی باشد

مطمئن شوید که هدف در عرصهء قدرت و مسئولیت شما قرار دارد. آیا تمام منابعی را که لازم است ( مثل مهارت، کامپیوتر، ابزار، و ... ) در اختیار دارید؟ اگر نه تهیه این منابع را جزو اهداف اولویت­دار خود قرار دهید. برای رسیدن به این اهداف چه قدر به دیگران متکی هستید؟ اگر جواب این است که « تا حدود قابل ملاحظه­ای » چگونه می­توانید مطمئن باشید که به قدر کافی حمایت می­شوید؟ اگر در این مورد نیز شک دارید ایجاد این تعهد در دیگران را نیز جزء یکی از اهداف کلیدی زندگی خود قرار دهید.

4-     واقع­بینانه باشد

اهداف شما باید چیزهایی باشد که بتوانید به طور واقع­بینانه­ای آن را به دست آورید. نمی­خواهم بگویم که آن­ها باید از خواسته­های شما کمتر باشد. نه اصلاً چنین نیست، اهدافی که به سادگی به دست آیند انگیزه و پاداش کمی را بر می­انگیزند. مطالعات نشان داده­اند که آن­هایی که در زندگی به مراتب بالایی رسیده­اند برای خود اهداف جاه­طلبانه­ای انتخاب کرده­اند.

اما هر چه باشد تلاش­های شما باید توسط خودتان در زمانی که در اختیار دارید قابل دسترس باشد.

5-     محدودیت زمانی داشته باشد

تعین ضرب­الاجل به اهدافتان فوریت می­بخشد. اما مطمئن باشید که که ضرب­الاجل خود را واقع بینانه انتخاب کنید و سایر کارهای خود را که زمان­بر هستند نیز در نظر بگیرید.

هرگز به خود اجازه ندهید اهدافتان را برای خود مطلق و غیر قابل تغیر کنید، زیرا مسائل به سرعت تغیر می­کنند، اهداف نیز به همین نسبت باید قابل انعطاف باشند. این مسئله به خصوص در مورد اهداف « چیستی » و « چگونگی » بیش­تر صدق می­کند، اهدافی که حد میانی هستند تا شما به اهداف چرایی برسید که خود این اهداف نیز ممکن است در عرض چند ماه به طور قابل ملاحظه­ای تغیر کنند. اگر هم خیلی یک بعدی فکر کنید و به یک هدف بچسبید ممکن است موجب از دست رفتن فرصت­های دیگر شود.

دیگران را باید در اهداف خود شرکت دهیم ( مثلاً مطالعه رشته پزشکی برای درمان بیماری مادر ) تا روزی که خسته شدیم به خاطر آن­ها هم که شده، کار کنیم.

« کوه با اولین سنگ بر پا می­شود               انسان با اولین درد » احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

شناختن اهداف

·         اهداف « چرایی »

به­ترین راه پی بردن به اهداف « چرایی » تهیه یک آگهی فوت برای خود است. این روشی است که می­توانید چیزهایی را که بیش­ترین اهمیت را در زندگی شما دارند بدانید و روی آن­ها تمرکز کنید. با این کار در مورد خودتان آن طور که می­خواهید ایده­آل باشید و پس از مرگ از شما یاد شود بنویسید نه آن چه که فعلاً هستید.

o        میل دارید چگونه از شما یاد شود؟

o        امیدوار هستید که در پایان زندگی به چه اهداف شغلی یا حرفه­ای دست یابید؟

o        می­خواهید چه نوع روابطی با دیگران داشته باشید؟

o        کجا و تحت چه شرایطی میل دارید زندگی کنید؟

o        از نظر فکری و جسمی می­خواهید چگونه باشید؟

o        میل دارید دوستانتان چگونه از شما یاد کنند؟

o        آیا میل دارید به طور کلی اثری از شما در جامعه باقی بماند؟

از قوه­ی تخیل خود کمک بگیرید و بزرگداشتی را برای خود ترسیم کنید تا پایان قابل قبولی برای زندگی پر از تلاش و سخت­کوشی شما باشد.

طرح الگوی زندگی

با پر کردن فرم زیر برای خود یک آگهی فوت خیالی تهیه کنید.

آرزوهایی که تاکنون به آن نرسیده­اید را نیز در آن درج کنید.

              شب قبل در           سالگی فوت کرد.

در                        (جایی که بیش­تر دوست دارید زندگی کنید.)

              به عنوان یک                                (شغلی که دوست دارید داشته باشید.)

مقام                                 را دارا بود (تا میزانی که دوست دارید ترقی کنید.)

فعالیت­های متفرقه او                                         (سرگرمی­ها، فعالیت­های فوق برنامه، علایق)

دست­آوردهای               شامل                                                                  .

               به خاطر                                       همیشه در یادها باقی خواهد ماند.

 

مثال زیر می­تواند پیشنهاد عملی­ای باشدکه نشان دهد چگونه می­باید این کار را انجام دهید:

طرح الگوی زندگی

با پر کردن فرم زیر برای خود یک آگهی فوت خیالی تهیه کنید.

آرزوهایی که تاکنون به آن نرسیده­اید را نیز در آن درج کنید.

    جان   شب قبل در   126  سالگی فوت کرد.

در        پاریس     (جایی که بیش­تر دوست دارید زندگی کنید.)

   جان     به عنوان یک       کارگردان سینما        (شغلی که دوست دارید داشته باشید.)

مقام      مدیر ارشد اسناد            را دارا بود (تا میزانی که دوست دارید ترقی کنید.)

فعالیت­های متفرقه او    دریانوردی، نقاشی، سفر   (سرگرمی­ها، فعالیت­های فوق برنامه، علایق)

دست­آوردهای     جان    شامل     تلاش برای آگاه ساختن مردم در مورد نابود شدن جنگل­ها بود    .

   جان     به خاطر    مهربانی، دوستی بی شائبه      همیشه در یادها باقی خواهد ماند.

 

از خود بپرسید: « من اکنون برای دست­یابی به این اهاف چه می­کنم؟ » اگر جواب « هیچی یا اندک » باشد بخش زیر را بخوانید و سپس تغیراتی را که کمک می­کند تا به آن­ها برسید در نظر بگیرید.

·         اهداف « چیستی » و « چگونگی »

بعضی از مدیران اظهار می­دارند که تعین اهداف شغلی غیر عملی است زیرا شانس و اقبال در سرنوشت بسیار مهم است.

o        شانس این که در مکان و زمان مناسب حضور داشته باشید.

o        شانس این که در شراکت با دیگران یک مشاور خردمند و دل­سوز را در کنار خود داشته باشید.

در حالی که هر دو این­ها به یک اندازه مهم هستند، شانس دقیقاً این گونه تعریف می­شود: « آمادگی در هر لحظه برای استفاده از فرصت­ها » هر دو آن­ها بدین وسیله می­توانند برنامه­ریزی شوند:

o        با مشخص ساختن اهدافتان به طوری که قادر باشید فرصت­های حقیقی را از انحرافات کاذب و وقت بر باد ده متمایز سازید.

o        توسط اولویت بخشیدن به کسب یا عمق بخشیدن به مهارت­ها، دانش­ها، و تجربیاتی که لازمه­ی به چنگ آوردن و بهره­برداری از این گونه فرصت­های حقیقی است. از هر شکست خورده­ای که بپرسید می­گوید: موفقیت فقط به شانس بستگی دارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:48  توسط hy107325  | 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

انواع سه گانه هدف: چرایی، چیستی، چگونگی

1-     اهداف « چرایی » اهداف شخصی هستند.

آن­ها به خانواده و روابط خانوادگی، سلامتی جسمی، فکری، اخلاقیات، نیازهای روحی و روابط با دیگران ارتباط دارند.

آن­ها زیربنای زندگی را می­سازند، اهداف « چرایی » دلایلی هستند که می­خواهید تمام اهداف زندگیتان را طبق آن­ها کسب کنید. متأسفانه با تمرکز و سعی در جهت رسیدن به اهداف « چیستی » و « چگونگی » به سادگی اهداف « چرایی » از نظر شما دور می­شوند.

2-     اهداف « چیستی » جاه­طلبی­های شما را نشان می­دهد.

این اهداف، هدف­های شغلی، مالی و ایمنی شما را در بر می­گیرد. آن­ها « چیزهایی » هستند که برای رسیدن به اهداف « چرایی » می­خواهید یا لازم دارید.

3-     اهداف « چگونگی » راه­هایی که می­توانند اهداف « چیستی » را به دست دهند مشخص می­کنند.

اکنون اجازه دهید ببینیم که چگونه این اهداف متفاوت عمل می­کنند:

·         اهداف « چیستی ». من می­خواهم به­ترین فروشنده شرکتم بشوم، تا عضو کلوپ مدیریت شوم و این کار را با بالا بردن سهمیه فروشم تا هشتاد درصد و کسب درآمد بالغ بر دویست هزار دلار در سال انجام می­دهم.

·         اهداف « چگونگی ». من تمام این­ها را با بالا بردن مهارت­های فروش به دست می­آورم. گسترش شبکه تماس با مشتری­ها، یا تماس­های تلفنی بیشتر برای عرضه­ی کالا و با انعقاد قراردادهای بیش­تر.

·         اهداف « چرایی ». من می­خواهم تمام این­ها را به دست آورم تا امنیت مالی خانواده­ام را تأمین کنم. تا از احترام دیگران نسبت به خودم لذت ببرم و خانواده­ام به من افتخار کنند. تا با رسیدن به خواسته­هایم خود را موفق دیده و از خود راضی باشم. تا در منطقه قشنگی از شهر زندگی کنم و برای فرزندانم، به­ترین امکانات را در آغاز زندگی­شان مهیا سازم.

همان­طور که ملاحظه می­کنید اهداف « چرایی » موتور محرک در پشت تمام اهداف قرار دارند که به این لحاظ مهم­ترین و شخصی­ترین اهداف ما هستند.

کسانی که بیش از حد بر روی اهداف « چگونگی » و « چیستی » تأکید دارند بدون این که قبلاً اهداف « چرایی » خود را تبیین کرده باشند خود را در خطر سرخوردگی و یأس در آخر روز کاری می­اندازند هر چه قدر هم که دیگران آن­ها را موفق تصور کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:45  توسط hy107325  | 

 

« نقطه­ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن          ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی »

حافظ

تعین اهداف

خانه­ای را می­بینید که در آتش می­سوزد. دود از پنجره­ها بیرون می­زند و کسی بی­هوش در مقابل در ورودی به زمین افتاده است. در چنین شرایط اضطراری اهداف شما روشن است:

1-      نجات قربانی با کشاندن او به محل امن.

2-      تماس با اداره آتش­نشانی برای خاموش ساختن آتش.

اهداف روشنی نظیر این هیچ راهی را برای اتلاف وقت باقی نمی­گذارند. اما متأسفانه مواردی وجود دارد که اوضاع به این روشنی نیست. اکثراً اهداف ما مبهم و به سختی قابل تعریف و اندازه­گیری به نظر می­رسند.

·         من دوست دارم در کارم با نشاط­تر باشم.

·         من جداً باید اندامم را متناسب­تر کنم.

·         من آرزو دارم روابط به­تری با دیگران داشته باشم.

·         من دلم می­خواهد راحت­تر با دیگران دوست شوم.

·         من می­خواهم سریع­تر ترقی کنم.

·         صحبت کردن به یک زبان خارجی باعث لذت من می­شود.

اگر جه این خواسته­ها به نظر باارزش می­رسند، اما اهداف حقیقی نیستند. صرفاً آرزوهایی هستند که به درستی تعریف نشده­اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط hy107325  | 

« سال به سال به ابزار به­تری مجهز می­شویم تا چیزهایی را به دست آوریم که برای آن­ها تلاش می­کنیم؛ اما ما برای چه تلاش می­کنیم؟ »

  دکتر لارنس پیتر، اصول پیتر

اهمیت حیاتی هدف­گذاری روشن برای خود

در زیر شش دلیل از متداول­ترین دلایلی مطرح شده است که افراد در مورد کوتاهی خود در تنطیم اهداف مشخص و نوشته شده آورده­اند:

1-     « کی به هدف نیاز دارد؟ من تا به حال با این که هدف نداشته­ام بد کار نکرده­ام. »

این دلیل مثل آن است که هر کجا زندگی شما پایان یافت از نظرتان مقبول است. درست مثل این است که یک خلبان هواپیمای مسافربری از طریق بلندگو به مسافرانش اعلام کند که برایشان خبرهای خوب و بد دارد. « خبر بد این است که تمام ابزارهای هوانوردی هواپیما توسط رعد و برق از کار افتاده است. ما در طوفان و در بین کوه­ها گم شده­ایم و اصلاً نمی­دانیم به کجا می­رویم. خبر خوب این است که با سرعت ششصد مایل در ساعت به پیش می­رویم!»

2-     « من هدف­هایم را در مغزم نگه می­دارم. هرگز لزومی به نوشتن آن­ها نمی­بینم. »

اهدافی که نوشته نشده­اند دقیقاً همان تصورات و خیالات معنی می­دهند. آرزوهای شما برای آن که قابل فهم شوند باید به اعمالی تعریف شده و معین تبدیل شوند. تا زمانی که آن­ها فقط در مغز شما باقی بمانند جزو آن ده درصدی خواهید بود که به رؤیاپردازهای بی­عمل می­مانند.

3-     « تعین هدف خطر شکست را افزایش می­دهد. »

کاملاً حقیقت دارد. اما آیا در این بین چیزهای با ارزش­تری به دست نخواهید آورد؟ یک ناشر فقط زمانی مطمئن است شکست نخواهد خورد که کلاً دست از انتشار کتاب بردارد. لذا برای خارج شدن از حیطهء امن خود آماده باشید. انسان­های کام­یاب می­دانند که در زندگی به کجا می­روند. بازندگان فقط به جایی می­روند که آن­ها را می­فرستند -  یا در جا می­زنند. آرامش فقط پس از مرگ به وجود می­آید.

4-     « دستیابی به اهداف به معنی بالا رفتن توقعات دیگران از من خواهد بود. »

درست است و اولین کسی که که در این زمینه بیشتر از شما انتظار خواهد داشت خود شما هستید. موفقیت همانند شکست اعتیادآور است. تعین و کسب هدف­های معین کاری برای بهبود و حفظ اعتماد به نفس و عزت نفس بسیار ضروری است.

5-     « داشتن اهداف روشن اختیار را از زندگی می­رباید. »

واقعیت این است که بدون هدف، مردم خطر افتادن به دام « گرفتار شدن » را می­پذیرند و « مشغول بودن » را با « انجام دادن کاری » اشتباه می­گیرند.

زمانی که اهدافتان برگزیده شد، این پند سقراط را به یاد آورید، که مسافری از او پرسید چگونه به کوه المپیاد برسم و او جواب داد « فقط مطمئن باش هر قدمی که برمی­داری به طرف همان جهت باشد. »

6-     « چگونه می­توانم فهرست اهدافم را بنویسم؟ من از زندگی خیلی چیزها انتظار دارم. »

البته باید تا حدودی جاه طلب باشید. سعی کنید هر چه می­توانید در زندگی تلاش کنید تا هر چه بیشتر به اهداف شخصی و معنی­دار خود برسید. افرادی که برای خود طیفی از اهداف شخصی، خانوادگی و اجتماعی بر می­گزینند، نسبت به کسانی که روی یک جنبه از زندگی مثلاً در زمینهء شغلی تمرکز می­کنند، از روحیهء متعادل­تری بهره­مندند.

به این نکته نیز باید اشاره کرد که لزوماً وقت کافی در زندگی برای دستیابی به هر یک از اهداف امکان­پذیر یا حتی آرزوهای دور از دسترس وجود ندارد. اگر سعی کنید که به هر چیز برسید، باید گفت حتی نسبت به آن کس که فقط یک هدف را انتخاب می­کند کمتر به خواسته­ها و اهداف خود خواهید رسید، پس چه به­تر است با تلاش در جهت اهداف کمتر اما روشن و تعریف شده راضی باشید.

بعضی از مردم در ساختن فرصت­ها بی­تفاوتند. مانند کودکانی که به یک کارخانه شکلات­سازی برده شده­اند. برای آن­ها انتخاب یک نوع شکلات بسیار دشوار می­شود.

بالاخره هرگز به رضایت هم نمی­رسند بلکه احتمالاً این به درماندگی، ناامیدی و احساس شکست می­انجامد. ویلیامز جیمز رمان­نویس مشهور گفته است: هیچ کس بدبخت­تر از آن نیست که به هیچ چیز مگر دودلی عادت کرده باشد.

از آن جا که عمر بسیار محدود است، راه دیگری ندارید مگر آن چیزهایی را انتخاب کنید که برایتان بیشترین اهمیت را دارند و روی آن­ها تمرکز کنید، به جای آن که به دیگران اجازه دهید شما را به طرف خواسته­هایشان برانند، فرصت­ها را خود بسازید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط hy107325  | 

« سال به سال به ابزار به­تری مجهز می­شویم تا چیزهایی را به دست آوریم که برای آن­ها تلاش می­کنیم؛ اما ما برای چه تلاش می­کنیم؟ »

  دکتر لارنس پیتر، اصول پیتر

جریان­های بی­هدف

دو هزار سال پیش فیلسوف رومی لوسیوس سنکا (Lucius Annaeus Seneca) گفته است: « برای کشتی­ای که مقصدش نامعلوم باشد هیچ باد موافقی نمی­وزد. »

تحقیقات نشان داده که احتمالاً بیش از 97 درصد از مردم هدف­گذاری نمی­کنند:

·         30 درصد از مردم بی­تفاوتند، آن­ها هیچ هدفی در زندگی ندارند، فقط زمانی دست به کاری می­زنند که کس دیگری به آن­ها بگوید که چه کاری را، کجا و چگونه انجام دهند.

·         حدود 50 درصد واکنشی عمل می­کنند. آن­ها به جای آن که سعی کنند بانی تغیرات یا اداره کنندهء سرنوشت خویش باشند، فقط به اتفاقات واکنش نشان می­دهند. آن­ها سراسر زندگی خود کار می­کنند تا دیگران به اهدافشان برسند.

·         بیش از 10 درصد افراد در رؤیا زندگی می­کنند. مغز آن­ها پر از نقشه­های خیال­بافانه برای کسب شهرت و دولت است. متأسفانه اهداف آن­ها چنان نامشخص و غیر واقعی است که نمی­توانند قدم­های لازم عملی را برای واقعیت بخشیدن به آن­ها بردارند.

·         فقط 10 درصد از افراد جامعه عامل هستند. به جای این که منتظر شوند تا دیگران به آن­ها بگویند که چه بکنند، یا در مقابل اتفاقاتی که به آن­ها تحمیل می­شود واکنشی عمل کنند یا زندگی را با خیال­بافی هدر دهند، روی پای خود می­ایستند و فرصت­ها را برای خود می­سازند. به جای آن که در زندگی به بازی گرفته شوند برای خود نقشی در این بازی می­سازند. آن­ها بانی تغیرات و اداره کننده فعال زندگی خود هستند. آن­ها به تغیرات نه به عنوان تهدید بلکه یک فرصت نگاه می­کنند، هر جند که هنوز در میان همین گروه نیز هدف­گذاری به صورت گاه­گاهی و تصادفی انجام می­گیرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:42  توسط hy107325  | 

         

     چه شتابیست به راه؟      

 به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟                                     

مرمرین پله آن غرفه عاج                                            

                                                           لحظه ها رو دریاب

چشم فردا کور است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:33  توسط hy107325  | 

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی... می تا زیم و گرد و خاک می کنیم

زمین زیر پایمان است و اسیر یک بازی شد یم

به اسم غرور... دیواری را برای پشت سر نهادن بلند نمی بینیم

سرا پا شور ... برد و باخت را می شناسیم؟

آشناییم با شعور؟

و جداییم با غم؟

یا غرق در غرور؟

چیزی در ماست روز و شب که آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو

چیزی مثل خیال یه آرزو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:32  توسط hy107325  | 

 

 

چه كسم من چه كسم من كه بسي وسوسه مندم       گه از اين سوي كشندم گه از آن سوي كشندم

نفــسي آتــش سوزان نفـــسي سيـل گريـــزان         ز چـه اصلم زچه فصلم ز چه بـازار خرنــــدم

 

 

چه كسي هستيم؟ چقدر از خود آگاهي داريم؟ شايد پاسخ به اين سؤال سخت و دشوار باشد. اكثر ما فقط در مورد ويژگي هاي كلي و عمومي خود از جمله سن ، جنس ، نام خانوادگي ، تحصيلات ، وضعيت شغلي ، .... خود صحبت مي كنيم و از ويژگي هاي شخصيتي و رفتاري خود اطلاعات كافي ومناسبي نداريم. به عنوان مثال : نمي دانيم كه چه كارهايي را خوب مي توانيم انجام دهيم؛ چه ويژگي هاي اخلاقي خوب و مثبتي داريم؟ به چه علت مهربان هستيم؟ چه چيزهايي ما را ناراحت يا خوشحال مي كند؟ چه ويژگي هاي منفي اخلاقي داريم؟ نيازهاي واقعي ما كدامند؟ علايق و ارزشهاي زندگي ما چيست؟ چه آرزوهايي داريم ؟ چه اهدافي براي زندگي خود چيده ايم؟ و ...

اغلب ما در زندگي به دنبال كسب دانش و كشف حقيقت امور مختلف هستيم، تا در آن زمينه ها داناتر ، مسلط تر و موفق تر باشيم ولي متأسفانه در كشف چگونگي احساسات، افكار ، عقايد ، ارزشها و اهداف و روابط خود كمتر تلاش كرده ايم، به طوريكه در كنترل و اداره هيجانات ، رفتار ها و استرس ها ، از مهارت اندكي برخور داريم و اين امر مي تواند موجبات رنج و ناشادي ما را فراهم كند. در اين مورد مولانا مي فرمايد:

صد هزاران فضل دانيم از علوم                     جان خود را مي ندانيم از ظلوم

در صورتيكه خودآگاهي بيش شرط و شرط ضروري ، رشد و شكوفايي توانايي ها و استعداد ها، سلامت جسمي و رواني، موفقيت هاي تحصيلي و شغلي و روابط اجتماعي و بين فردي مؤثر و همدلانه است . به وضوح مي توان گفت خودآگاهي يكي از مهارت هاي اساسي زندگي است كه در جريان زندگي روزمره و در سازگاري با محيط در حال تغيير ، به ما كمك مي كند و شانس ما را براي موفقيت و شادكامي در زندگي افزايش مي دهد. اين مهارت مثل هر مهارتي نياز به آموزش و تمرين مداوم دارد. اين نوشتار سعي دارد شما را با مفهوم خود، خودآگاهي و ضرورت پرداختن به آن آشنا كرده و در آخر تمرين هاي عملي به منظور شناخت بهتر خود و افزايش خودآگاهي به شما معرفي كند.

«خود» چيست؟

ديدگاه هاي پژوهشي و تجربي تعاريف متعددي دارند از جمله :

«خود» آن زمينه اي از دانش است كه افراد در مورد آنچه در دنيا به آن عمل مي كنند و در پاسخ به پرسش من كيستم ساخته اند.(زيل بوندكر 1992).

مفهوم يا ادارك خود در برگيرنده ي دانش فرد نسبت به ويژگي ها و توانايي هاي شخصي و نيز انديشه بر آن است. ادراك خود، در برگيرنده خودِ موضوعي و خود فاعلي و انديشمند است ( ريمون وهارت 1982). خود يك نظريه است كه خود را توجيه و آينده را پيش بيني مي كند و به لحاظ اعتبار و سودمندي آن ارزشيابي مي شود.(ابستين 1973).

خود ساختاري است متشكل از سازمان يافتگي عناصر . هم عناصر و هم سازمان داراي پويائي بوده و با زمان تغيير مي كند. ( نولز 1995).

خود نظامي از مفاهيم قابل دسترسي است كه افراد به منظور توصيف خود به كار مي برند. مفهومي از خوديت است كه پي در پي تجديد ساخت مي يابد . (گرگن 1990).

خود يك پردازشگر اطلاعاتي است با توانائي درون داد، اندوختن وبرون داد (كانتور 1977) .

خود ساختار رواني است كه از خلال تجربيات فرد، شكل ، ويژگي ، سازمان و تداوم پيدا مي كند. (استرولو به نقل از بوندكر 1992).

نكته مشتركي كه از تعاريف و برداشت هاي ياد شده بدست مي آيد. آگاهي يافتن يا آگاه شدن، قابليت سازمان يابي و ايفاگري نقش ميانجي با دنياي بيرون است (محسني 1375).

 

خودآگاهي[1] چيست؟

خودآگاهي توانايي شناخت خود و آگاهي از خصوصيات ، نقاط ضعف و قوت، خواسته ها، ترس ها و انزجارهاست. رشد خود آگاهي به فرد كمك مي كند تا دريابد تحت استرس قرار دارد يانه.

خودآگاهي از ديد روان شناسي اجتماعي تجربي، توانايي ارگانيسم انساني در توجه داشتن به خود به عنوان موضوع انديشه است. وقتي دقت برخود تمركز مي يابد، فرد در حال آگاهي بر «خود» يا « خودآگاهي » است زيرا مي تواند رفتار و ويژگي هاي شخصي خود را زير بررسي داشته باشد. ( محسني 1375) خود آگاهي يكي از عوامل هوش عاطفي است كه توسط گلمن2 درمدل خوشه اي توانش هاي پنجگانه عاطفي در سال 1995 ارائه شده است و شامل خودآگاهي عاطفي ، خودارزيابي صحيح و اعتماد به نفس است. (نوري 1383)

روان شناسان براي آگاهي فرد از فراينده انديشه ، اصطلاح فراشناخت و براي آگاهي فرد از فرآيند احساسات و عواطف خود اصطلاح metamood  را برگزيده اند گلمن اصطلاح self.awareness يا خود آگاهي را به جاي هر دو آنها انتخاب كرده كه هم بمعناي آگاهي فرد از انديشه هاي خود و هم بيداري نسبت به احساسات و عواطف خويش است.

اين كيفيت از آگاهي شبيه همان چيزي است كه فرويد آن را به عنوان توجه سيّال همسان توصيف كرده است و آن را به روانكاران توصيه مي كند. چنين توجيهي هر آنچه را كه از حوزه آگاهي عبور مي كند با بي طرفي مي پذيرد و همچون ناظري علاقمند و خنثي عمل مي كند. برخي روانكاران آن را «مشاهده خود[2]»  ناميده اند.

خود آگاهي مستلزم برانگيختگي قشر كورتكس ، به ويژه مناطق مربوط به زبان است كه احساسات برانگيخته شده را مورد شناسايي قرار داده  و نامگذاري مي كنند. اما خودآگاهي به معني توجهي نيست كه به دنبال احساسات كشيده شود و هر آنچه را  كه درك مي شود بزرگ نمايي كرده و نسبت به آن واكنش افراط آميز نشان دهد. بلكه نوعي وضعيت عصبي است كه حتي در بحبوحه ي احساسات برآشفته به خود- انديشي ادامه مي دهد. خويشتن نگري2 در بهترين حالت، دقيقاً چنين آگاهي بردبارانه اي را از احساسات برآشفته و آشوب زده ميسر مي سازد و در بدترين حالت، خود را به عنوان گامي عقب از تجربه نشان مي دهد كه در كنار آن بال و پر مي زند و به آنچه در حال وقوع است آگاهي دارد، ولي در آن غرق نمي شود.

به عنوان مثال بين حالت « خشم شديد نسبت به كسي» و اين حس دروني كه « اين خشم است كه دارم ابراز مي كنم» تفاوت هست. اما از زاويه مكانيزم عصبي آگاهي ، اين تغيير ظريف در فعاليت ذهني انسان احتمالاً نشان از آن دارد كه مدارهاي نئو كورتيكال بطور فعال درحال كنترل احساس خشم هستند و اين تخستين گام در كسب كنترل هاي بعدي است. اين آگاهي از احساسات ، نوعي قابليت احساس اساسي است كه ديگر مهارت ها، همچون كنترل عاطفي خود بر روي آن بنا مي شوند. به گفته جان ماير روانشناس دانشگاه نيو همپشاير، كه با همكاري پيتر سالوي موفق به تدوين تئوري هوش عاطفي3 شده اند. خودآگاهي به طور خلاصه به معني « آگاه بودن از خلق و خوي خويشتن ، همچنين انديشه هايي است كه راجع به اين خلق و خود داريم » خودآگاهي مي تواند نوعي نگرش و توجه بي طرفانه به حالات دروني باشد.  

 

ضرورت خودآگاهي

 

همان گونه كه علم پزشكي سلامت بدن انسان را با معيارهائي ارزشيابي مي كند كه مشخص شود اعضاي مختلف ، وظايف محوله و مورد انتظار را انجام مي دهد يا نه ، علم روان شناسي نيز بايد همان معيارها را براي تشخيص ميزان سلامتي يا بيماري ذهني انسان به كار گيرد ، سلامت ذهني انسان بايد براين اساس داوري شود كه وظيفه زيستي خود را تا چه حد انجام مي دهد. وظيفه اساسي ضمير هوشيار و يا وجدان انسان آگاهي و شناخت و به موازات آن تنظيم رفتار خويشتن است. اگر قرار باشد كه رفتار انسان مؤثر و مفيد شود و حافظ و ممدّ زندگي او باشد، نياز دارد كه نسبت به وضع خويش ، محيط زندگي خويش واقعيتهاي جهان برون و درون خويش و جهان محل زيست خودآگاه شود (براندن 1379).

از ديرباز تلاشي براي خودشناسي ، تلاش پر ارزش تلقي شده است. پيامبران الهي ، كتب مقدس و افراد فرزانه انسان ها را به خودشناسي دعوت كرده اند و آنرا افضل تر از هر علمي و مقدمه خداشناسي دانسته اند. چنانچه پيامبر اكرم (ص) در حديث مشهور خود مي فرمايد: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهِ فَقَدْ عَرَفَ رَّبهِ» و در اين حديث شريف شناخت خداوند را منوط به شناخت خود مي كنند. اميرالمؤمنين علي (ع) شناخت نفس را سودمندترين معرفت ها مي داند و در توضيح آن مي فرمايد: اين نفس (من، شخصيت، روح) آدمي است كه همه استعدادها و فعاليت هاي علمي و معرفتي را به دست مي آورد. اگر اين نفس شناخته نشود، نه ماهيت شناخت هاي علمي و معرفتي خود را درك خواهد كرد و نه ارزش ها و ضرر و نفع آنها را. و باز در فضيلت شناخت نفس مي فرمايند: « نظر و شناسايي نفس درباره ي خويشتن ، اهميت دادن به صلاح نفس است» و « به رستگاري بزرگتري نايل شد كسي كه به معرفت نفس پيروز گشت»

« نهايت معرفت اين است كه انسان خويشتن را بشناسد» و در باب اثرات اجتماعي شناخت خويشتن مي فرمايد: به قدر و ارزش نفس خود جاهل نباشيد. زيرا كسي كه به ارزش خويشتن نادان باشد به ارزش ديگران نادان تر خواهد بود» ( نهج البلاغه نامه شماره 53).

به هر حال ، تلاش براي خودآگاهي از دو نظر داراي اهميت و ارزش است ، يكي از نظر خود فرد و ديگري از نظر اجتماع. بدين معني كه فرد با آشنا شدن با دنياي درون خود، شناختن خود، حل تعارضهاي درون خود و فراهم آوردن امكانات استفاده از استعدادهاي نهفته خود به رشد كامل شخصيت خود كمك مي كند، به اين ترتيب به عنوان يك انسان كامل و برخوردار از حس تفاهم در اجتماع خود، مي تواند كمكي ( هر چند جزئي ) به بهبود روابط انساني در آن اجتماع بنمايد. (هورناي      ).

در بعد فردي ، خودآگاهي و شناخت و محاسبه نفس به انسان كمك مي كند كه انرژي ها و استعدادها و امكانات را مجاني و ارزان از دست ندهد و به اصطلاح گوهري به قرص ناني ندهد، سرمايه منحصر به فرد حيات را كه هرگز حتي يك لحظه از آن تكرار نخواهد شد، در راه هوي و هوس ها و متورم كردن خود طبيعي از دست نداده . آنرا در راه كمال و رشد حيات شخصي و تصفيه حيات كمالي اجتماع به كار اندازد. يكي ديگر از جلوه هاي خودآگاهي ، آزادي و اختيار و در دست گرفتن سر رشته زندگي است. انسان وقتي به خويشتن آگاهي دارد مي تواند خود را متحول و دگرگون كند. انسان ناآگاه از خويشتن هرگز نمي تواند اختيار خويشتن را داشته باشد. و آلتي است در امواج محيط و اجتماع و قدرت همنوعانش ، تشخيص مصالح و مفاسد وي، در اختيار محيط و اجتماع است (جعفري 1378). انساني كه خود را نمي شناسد يك انسان نابالغ است ، آلت تبليغ است، آلت دست ديگران است و عوامل خارج او را به اين و آنسوي مي كشاند. مولانا درباره ي اين بي اختياري و بي ثباتي فرموده است :

ساعتـي ميزان آني ساعتــــي موزون ايــــــن              بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افزايش خودآگاهي از طريق مواجهه با خود

                              « خودت را بشناس » «حقيقت باعث آزادي تو مي شود »                   سقراط

سوليوان[3] (1953) عنوان كرد كه شخصيت ما داراي سه بخش شامل « من خوب2 » ، « من بد3 »

 و « من نيست4» است. اولين بخش يعني « من خوب » رنج ناشي از سرزنش هاي شديد و غير منطقي بخش « من بد» را كاهش مي دهد. اين بخش ، به احساساتي كه در مورد خودمان داريم . رسيدگي مي كند. خود پنداره5  اساس تمامي شخصيت است و تقريباً در همه رفتارهاي ما تأثير دارد. همه ما بخشي داريم كه مي خواهد احساس خوبي در مورد خودمان داشته باشيم و مورد تأييد ديگران باشيم. اين « من خوب» ما است. به هر حال اعمال ما ناشي از تفسير ما در مورد خودمان است. اغلب ما كه افرادي شاد هستيم خودمان را از منظر خوبي نگاه مي كنيم ( بر خلاف آن افراد افسرده كه خود را سرزنش كرده و احساس حقارت مي كنند به روشي خلاف « من خوب » عمل مي كنند. ) البته اين اغراق درخوب ديدن توسط «من خوب » مي تواند مشكلاتي را براي ما ايجادكند . بعضي اوقات بخش « من نيست » مانع ديدن و توجه كردن به چيزهايي مي شود كه ما نمي خواهيم در موردمان حقيقت داشته باشد . در كل ما مي خواهيم از آنچه كه هستيم بهتر به نظر برسيم. به طور خلاصه اين بخش مانع خودآگاهتر شدن ما مي شود. (فنيگستين ، شايور و باس 1975) .

براي سنجش خودآگاهي تست هاي شخصيتي مفيدي وجود دارد كه در اين جا به چند نمونه از سؤالات آن اشاره مي كنيم . اين سؤالات بر اساس مقياس 4 تا 0 درجه بندي شده است.

خودآگاهي خصوصي

  1. من هميشه سعي مي كنم خودم را برجسته نشان دهم.
  2. من اغلب مواظب احساسات دروني خود هستم.

خودآگاهي عمومي

  1. من در مورد اين كه خودم را چگونه نشان دهم نگران هستم.
  2. من از اين كه ديگران چگونه در مورد من فكر مي كنند نگران هستم.

خودپائي ( استايدر 1980)

  1. حدس مي زنم براي اينكه مردم را تحت تأثير قرار دهم ، تظاهر مي كنم.
  2. اغلب در شرايط مختلف و افراد مختلف ، رفتار متفاوتي دارم.

اضطراب اجتماعي

  1. در موقعيت هاي جديد براي غلبه بر كمروئي نياز به زمان دارم.
  2. من خيلي سريع دستپاچه مي شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:24  توسط hy107325  | 

در جهت توسعه بخشیدن به تمرکز حواستان (تصور کنید) زیر یک آبشار به سردی آب یخ بنشینید و غرق در معماهای ذن (سوالاتی که از طریق منطقی قابل حل نیستند) بشوید تا قوه ، انبساط فکری و عقلانی ایجاد کند و به روشن بینی دست یابید.
بعضی ها قادر اند لبه دستشان را مانند هیزم شکنی که با تبر تنه درخت را به دو نیم می کند یک دو جین سفال را که در فرش کردن بام منازل به کار می روند به راحتی خرد کنند.
وقتی از یک استاد هنرهای رزمی در مورد سرچشمه آرامش و آسایش خاطر او پرسیده می شود می گوید: کاراته یک مسابقه نیست کاراته یک ورزش هم نیست حتی روشی برای دفاع شخصی هم نمی باشد کاراته مرکب از نیمی تمرینهای جسمی و نیمی روحی و معنوی است فرد کاراته کایی که سالهایی را با تمرین و تعمق و تفکر سپری می کند فردی آرام است او بی باک است و قادر است حتی در درون ساختمان در حال سوختن نیز آرامش خود را حفظ نماید.
پس از گذرانیدن سالیان متمادی با هنرمندان رزمی تصور می شود مفهوم اصلی گفته های بالا را درک می کنید چنین آرامش و آسودگی را فرد فقط می تواند از طریق بسط دادن کامل خود در کار مورد نظر به دست آورد با علم به اینکه آنچه فرد قادر به انجام دادن است انجام داده است.
وقتی یک استاد هنرهای رزمی مشغول انجام دادن عملیات (تمربنات) است به فرد بیننده این احساس دست می دهد که او در پیله ای نفوذ ناپذیر از تجربیات شخصی فضیلت و برتری خودشناسی و معرفت خود پیچیده و محصور شده است. او هرگز در مورد نمایش خود ، نگرانی ندارد زیرا که او کاملا بر کار خود مسلط است.
استاد ذن ، در ذهن او جدا از استاد هنرهای رزمی نیست به علت آرامش ویژه درونی او می تواند از میان راههای مختلف در برخورد با خطرهای تهدید کننده زندگی راهی منطقی و عقلانی برگزیند.
بسیاری از استادانی که زندگیشان را وقف هنرهای رزمی کرده اند آموخته است که برای دفع حمله ، راههای متعددی وجود دارد همان طور که در نزدگی عادی راههای مختلف وجود دارد.
به علت اینکه استادان آرام و مسلط به خود هستند در کمال آرامش از نیروی خود استفاده می کنند و به دفع حملات می پردازند.
تجربیات روی تشک مسابقه به شما می آموزد که در موارد خاصی می توانید اقداماتی به عمل آورید و مواردی وجود دارد که کاری نمی توانید بکنید. شما می اموزید که راههای مختلف را با بی طرفی مدنظر قرار داده و تصمیم منطقی اتخاذ و بدان عمل کنید.
هنرمند رزمی حتی در مواجهه با زمین لرزه نیز قادر به حفظ آرامش خویش است در اولین لحظات زمین لرزه و با احساس اولین علامت خطر او با خود می گوید که زمین لرزه در حال وقوع است بهترین کاری که می توانم بکنم چیست؟ آیا بایستی زیر راه پله ای پناه بگیرم؟ بایستی به بیرون از خانه فرار کنم؟ یا بایستی همانجا که هستم بمانم؟ او در حالی که بایستی تصمیم به حرکت بگیرد باید آن را نیز با آرامش کامل انجام دهد زیرا تصمیم او مبنی تفکر معقول منطقی است تصمیم او هر چه باشد به هر حال بایستی او بر اساس واقعیت حاکم بر آن موقعیت واکنش نشان دهد نه بر اساس وحشت.
استاد امریکایی کاراته آقای "اد پارکر" این مرحله از آسایش و خونسردی را به داشتن ذهنی همانند آب ساکن تشبیه می کند که در اصطلاح کاراته میستونوکورو گفته می شود.
چگونه شخصی به یک چنین ذهنی همانند آب ساکن دست می یابد؟
فرد می آموزد که با مسیر زندگی همراه شود و با جریان هستی پیش رود زمانی که یک حادثه ناگوار در زندگیتان اتفاق می افتد در برابر آن اتفاق بدون داشتن کوچکترین عجله و یا هیجان عکس العمل نشان دهید این موضوع را همیشه مدنظر داشته باشید که در اغلب مواردی که برایتان پش می‌آید.
بیشتر از آنچه که خود فکر می کنید راه چاره و راه حل وجود دارد آرامش و خونسردی خود را برای حتی یک دقیقه قبل از آنکه عمل و یا عکس العمل از خود نشان دهید حفظ نمایید و راه های چاره را مدنظر قرار دهید. سپس با گرفتن یک تصمیم عاقلانه با خونسردی در ان راه قدم بردارید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:17  توسط hy107325  | 

 

خودآگاهی پیامبرانه با همه انواع

 

خودآگاهی متفاوت است .


پیامبر هم خودآگاهی‏ خدایی دارد و هم خلقی ، هم درد خدا دارد و هم درد خلق خدا ، اما نه در شکل ثنویت و دوگانگی و دوگونگی و دو قطبی و دو قبله‏ای ، نه به این صورت‏ که نیمی از قلب پیامبر به سوی خداست و نیمی به سوی خلق ، یک چشمش به‏ حق است و یک چشمش به خلق ، مهر و محبتش ، هدفها و آرزوهایش میان‏ خدا و خلق خدا تقسیم شده است .

ابدا ،قرآن کریم می‏فرماید :

ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه

خداوند در سینه‏ء بشر دو دل قرار نداده که به دو جا بسپارد ( احزاب / . 4 ) .

با یک دل‏ دو دلبر نمی‏توان داشت .

پیامبران قهرمانان توحیدند.


در کار آنها کوچکترین شرکی وجود ندارد : نه شرک در مبدأ و نه شرک در هدف و آرزو و نه شرک در دردمندی . پیامبران به ذره ذره‏ء جهان عشق می‏ورزند ، از آن‏ جهت که همه از او و مظاهر اسماء و صفات اویند .

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه‏ عالم از اوست

عشق اولیای حق به جهان ، پرتوی از عشق به حق است نه عشقی در برابر عشق‏ به حق . درد خلقی آنها منبعث از درد حقی آنهاست نه از یک ریشه و منبع‏ دیگر . هدفها و آرزوها و غایات آنها پله‏های بالا رفتن و بالا بردن مردم به‏ سوی غایة الغایات یعنی خداست .

پیامبران کارشان از درد خدایی آغاز می‏شود که آنها را به سوی قرب به‏ خداوند و وصول به بارگاه او می‏راند . این درد تازیانه‏ء تکامل آنهاست و محرک آنها در این مسیر و سفر است که از آن به " سفر از خلق تا حق " تعبیر می‏شود . این درد یک لحظه آنان را آرام نمی‏گذارد تا به تعبیر علی ( علیه‏السلام ) آنها را به " قرار امن " برساند .

پایان این سیر و سفر ، آغاز سفر دیگر است که از آن به " سفر در حق با حق " تعبیر می‏شود . در این سفر است که ظرفشان پر و لبریز می‏شود و به‏ نوعی دیگر از تکامل نائل می‏گردند .

پیامبر در این مرحله نیز توقف نمی‏کند ، پس از آنکه از حقیقت لبریز شد ، دایره‏ء هستی را طی کرد ، راه و رسم منزلها را دریافت ، مبعوث‏ می‏شود و سفر سومش یعنی سفر از حق به خلق آغاز می‏گردد و بازگشت داده‏ می‏شود .

اما این بازگشت به معنی باز پس آمدن به نقطه‏ء اول و جدا شدن از آنچه دریافته ، نیست ، با تمام آنچه رسیده و دریافته باز می‏گردد و به‏ اصطلاح ، سفر از حق به خلق ، با حق است نه دور از او . و این مرحله‏ء سوم‏ تکامل پیامبر است .

بعثت و انگیزش که در پایان سفر دوم پیدا می‏شود ، به منزله‏ء زایش‏ خودآگاهی خلقی از خودآگاهی حقی و زایش دردمندی خلقی از دردمندی حقی است‏ .

با بازگشت به خلق سفر چهارم و دور چهارم تکامل او آغاز می‏گردد ، یعنی‏ سیر در خلق با حق . سیر در خلق برای حرکت دادن آنها به سوی کمال‏ لایتناهای الهی از طریق شریعت ، یعنی از راه حق و عدل و ارزشهای انسانی و به فعلیت رسانیدن استعدادهای نهفته‏ء بی‏نهایت بشری .

از اینجا معلوم می‏شود آنچه برای روشنفکر هدف است برای پیامبر منزلی از منازل است که خلق را از آنجا عبور می‏دهد ، همچنانکه‏ آنچه عارف مدعی است ، در سر راه پیامبر قرار دارد .

" اقبال لاهوری " در مقام فرق میان خودآگاهی پیامبرانه و خودآگاهی عارفانه‏ می‏گوید :

" حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به آسمان به معراج رفت و بازگشت . یکی از شیوخ‏ طریقت به نام عبد القدوس گنگهی را کلامی است بدین مضمون : سوگند به خدا که اگر من به آن نقطه رسیده بودم هرگز به زمین باز نمی‏گشتم " .

اقبال اضافه می‏کند :

" شاید در سراسر ادبیات صوفیانه نتوان چند کلمه‏ء معدود را پیدا کرد که در یک جمله ، اختلاف روان شناختی میان دو نوع خودآگاهی پیغمبرانه و صوفیانه را به این خوبی آشکار سازد . مرد باطنی ( عارف ) نمی‏خواهد که‏ پس از آرامش و اطمینانی که با تجربه‏ء اتحادی ( وصول به حق و خودآگاهی‏ عارفانه ) پیدا می‏کند به زندگی اینجهانی باز گردد .

در آن هنگام که بنابر ضرورت باز می‏گردد ، بازگشت او برای تمام بشریت سود چندانی ندارد . ولی‏ بازگشت پیغمبر جنبه‏ء خلاقیت و ثمر بخشی دارد ، باز می‏گردد و در جریان‏ زمان وارد می‏شود به این قصد که جریان تاریخ را تحت ضبط در آورد و از این‏ راه جهان تازه‏ای از کمال مطلوبها خلق کند
" (احیای فکر دینی در اسلام ، مقاله‏ء " روح فرهنگ و تمدن اسلامی ص 143 و . 144 )

دردخدایی


ما فعلا به تعبیرها و تفسیرهای عرفانی کاری نداریم که آیا درست است یا نا درست ؟ آنچه مسلم است این است که هر پیامبر در ابتدا درد خدا دارد ، دردی که به جانش می‏افتد ، درد خداجویی است ، به سوی او عروج می‏کند و بالا می‏رود و از آن سر چشمه سیراب می‏شود پس از آن درد خلق پیدا می‏کند .

درد خلقی یک پیامبر با درد خلقی یک به‏ اصطلاح روشنفکر متفاوت است از آن جهت که درد یک روشنفکر ، یک عاطفه‏ء ساده‏ء بشری است ، یک انفعال و تأثر است و ای بسا که از دید افرادی‏ مانند " نیچه " یک ضعف تلقی شود ، اما درد یک پیامبر درد دیگری است‏ که با هیچ یک از آنها شباهت ندارد ، همچنانکه نوع خودآگاهی خلقی آنها نیز متفاوت است . آتشی که در جهان یک پیامبر شعله می‏کشد آتشی دیگر است .

درست است که پیامبر بیش از هر کس دیگر بسط شخصیت پیدا می‏کند ، نه‏ تنها جانش با جانها یکی می‏شود و همه را در بر می‏گیرد ، که با جهان یکی‏ می‏شود و تمام جهان را در بر می‏گیرد ، و درست است که از غم انسانها رنج‏ می‏برد ( « لقد جائکم رسول من أنفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم ( توبه / . 128)رسولی شما را آمده است که سختیهای شما بر او گران است ، برای نجات‏ شما حرص می‏ورزد ) تا جایی که از غم مردم تا سرحد هلاکت پیش می‏رود :

« فلعلک باخع نفسک علی آثارهم‏إن لم یؤمنوا بهذا الحدیث أسفا » (کهف / . 6)

گویا تو می‏خواهی خود را از رنج و تأسف هلاک سازی اگر اینها به سخن خدا ایمان نیاورند .

درست است که از گرسنگی ، برهنگی ، مظلومیت ، محرومیت ، بیماری و فقر مردم رنج می‏برد و درد می‏کشد تا آنجا که نمی‏تواند در بستر خود با شکم سیر بخوابد به نگرانی اینکه مبادا در اقصی بلاد کشور شکم گرسنه‏ای باشد .

هیهات أن یغلبنی هوای ، و یقودنی جشعی‏إلی تخیر الاطعمة ، و لعل بالحجاز أو الیمامة من لا طمع له‏ فی القرص و لا عهد له بالشبع ، أو أبیت مبطانا و حولی بطون غرثی و أکباد حری .( نهج البلاغة ، نامه‏ء 45 ، نامه‏ء علی علیه‏السلام به عثمان بن حنیف)

. دور باد که هوای نفس بر من غلبه کند و حرص جلوکش من‏ گردد که به دنبال انتخاب طعام برود . آخر نکند که در حجاز یا یمامه شکمی‏ باشد که هرگز سیری ندیده است . آیا شکم سیر بسر برم در حالی که در اطرافم شکمهای گرسنه و جگرهای سوخته هست ؟ !

اما اینها را نباید به‏ یک ترحم ، رقت قلب ، دلسوزی ساده ، نازکدلی ، همدلی در سطح همدلی مردم‏ خوش قلب حمل کرد . پیامبر از آن جهت که بشر است در آغاز کار و سلوک‏ خود همه‏ء مزایای بشری را در رنگ و شکل سایر بشرها دارد ، اما پس از آنکه وجودش یکسره مشتعل به شعله‏ء الهی گشت ، همه‏ء اینها رنگ و صبغه‏ای‏ دیگر می‏گیرد : رنگ و صبغه‏ء الهی .

دست پروردگان پیامبر و جامعه‏ای که او می‏سازد ، با دست پروردگان و جامعه‏هایی که وسیله‏ء روشنفکران بشری ساخته و پرداخته می‏شود ، از زمین تا آسمان فرق می‏کند . اساسی ترین تفاوت در این است که پیامبر می‏کاود نیروهای فطری بشر را بیدار کند ، شعور مرموز و عشق پنهان وجود انسانها را مشتعل نماید .

پیامبر خود را مذکر ( یادآور = بیدار کننده ) می‏خواند ، حساسیتی در برابر کل هستی در انسان می‏آفریند ، خودآگاهی خود را نسبت به کل هستی به مردم‏ خود منتقل می‏سازد ، اما روشنفکر حد اکثر ، شعور اجتماعی افراد را بیدار و آنها را به مصالح ملی یا طبقاتی شان آگاه می‏سازد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:11  توسط hy107325  | 

انسان هم خود آگاه است و هم جهان آگاه ، و دوست می‏دارد از خود و از جهان آگاه‏تر گردد . تکامل و پیشرفت و سعادت او در گرو این دو آگاهی‏ است .



خود آگاهی مقدم

است یا جهان

آگاهی؟



داوری در این موضوع چندان ساده نیست . برخی بیشتر به خود آگاهی‏ بها می‏دهند و برخی به جهان آگاهی .

احتمالا یکی از وجوه اختلاف طرز تفکر شرقی و طرز تفکر غربی در نوع پاسخی است که به این پرسش می‏دهند ، همچنانکه یکی از وجوه تفاوتهای علم و ایمان در این است که علم وسیله‏ء جهان آگاهی و ایمان سرمایه‏ء خود آگاهی است .

البته علم سعی دارد انسان را همان گونه که به جهان آگاهی می‏رساند به‏ خود آگاهی نیز برساند . علم النفس‏(روانشناسی) چنین وظیفه‏ای بر عهده دارند .

اما خود آگاهیهایی که علم می‏دهد مرده و بیجان است ، شوری در دلها نمی‏افکند و نیروهای خفته‏ء انسان را بیدار نمی‏کند ، بر خلاف‏ خود آگاهیهایی که از ناحیه‏ء دین و مذهب پیدا می‏شود که با یک ایمان پی‏ ریزی می‏شود . خود آگاهی ایمانی ، سراسر وجود انسان را مشتعل می‏سازد .

آن خودآگاهی که خود واقعی انسان را به یادش می‏آورد ، غفلت را از او می‏زداید ، آتش به جانش می‏افکند ، او را دردمند و درد آشنا می‏سازد کار علوم و فلسفه‏ها نیست .

این علوم و فلسفه‏ها احیانا غفلت زا هستند و انسان را ازیاد خودش می‏برند ، از این روبسا دانشمندان و فیلسوفان بی‏درد و سر در آخور و خود ناآگاه و بسا تحصیل ناکرده‏های خودآگاه .

دعوت به خودآگاهی و اینکه " خود را بشناس تا خدای خویش را بشناسی‏ " ، " خدای خویش را فراموش مکن که خودت را فراموش می‏کنی " سر لوحه‏ء تعلیمات مذهب است .

قرآن کریم می‏فرماید : (حشر / . 19 ).

و لا تکونوا کالذین نسوا الله فأنسیهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون


از آنان مباشید که خدا را فراموش کردند پس خدا آنها را از خودشان‏ فراموشانید . آنان همان فاسقان‏اند ( از خود بدر رفتگان‏اند ) .


رسول اکرم فرمود :

من عرف نفسه عرف ربه .


هر که خود را بشناسد خدای خویش را می‏شناسد .


علی علیه‌السلام فرمود :

معرفة النفس أنفع المعارف .


خودشناسی سودمندترین شناساییهاست .


و هم او فرمود :

عجبت لمن ینشد ضالته کیف لا ینشد نفسه .


در شگفتم از کسی که چیزی از خود گم می‏کند و در جستجویش بر می‏آید ، و خود را گم کرده اما جستجو نمی‏کند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:11  توسط hy107325  | 

 

خودآگاهی عارفانه آگاهی به خود

 

 

است در رابطه‏اش با ذات حق .


این‏ رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطه‏ء دو موجود که در عرض یکدیگر قرار گرفته‏اند ، مثل رابطه‏ء انسان با افراد اجتماع ، نیست بلکه از نوع رابطه‏ء فرع با اصل ، مجاز با حقیقت ، و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطه‏ء مقید با مطلق است .

درد عارف ، بر خلاف درد روشنفکر ، انعکاس دردهای بیرونی در خودآگاهی‏ انسان نیست ، بلکه دردی درونی است ، یعنی دردی است که از نیازی فطری‏ پیدا می‏شود .

روشنفکر از نظر اینکه دردش درد اجتماعی است اول آگاه‏ می‏شود و آگاهی‏اش او را دردمند می‏سازد ، ولی درد عارف از آن نظر که دردی‏ درونی است ، خود درد برای او آگاهی است ، نظیر درد هر بیمار که اعلام‏ طبیعت است بر وجود یک نیاز .

حسرت و زاری که در بیماری است
وقت بیماری همه بیداری است
هر که او بیدارتر پر دردتر
هر که او آگاه‏تر رخ زردتر
پس بدان این اصل را ای اصلجو
هر که را درد است او برده است بو


درد عارف با درد فیلسوف نیزیکی نیست .عارف و فیلسوف هر دو دردمند حقیقت‏اند ، اما درد فیلسوف درد دانستن و شناختن حقیقت است و درد عارف درد رسیدن و یکی شدن و محو شدن . درد فیلسوف او را از سایر فرزندان طبیعت ، از همه‏ء جمادات و نباتات و حیوانات متمایز می‏سازد در هیچ موجودی در طبیعت درد دانستن و شناختن نیست اما درد عارف درد عشق و جاذبه است ، آن چیزی است که نه تنها در حیوان ، که در فرشته نیز که‏ جوهر ذاتش خودآگاهی و دانستن است وجود ندارد .

فرشته عشق ندانست چیست قصه مخوان
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
جلوه‏ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
خیمه در مزرعه‏ء آب و گل آدم زد


درد فیلسوف ، اعلام نیاز فطرت " دانستن " است که انسان بالفطره می‏خواهد بداند ، و درد عارف اعلام نیاز فطرت عشق است که‏ می‏خواهد پرواز کند و تا حقیقت را به تمام وجود لمس نکرده آرام نمی‏گیرد .

عارف خودآگاهی کامل را منحصرا در " خداآگاهی " می‏داند .

خود از نظرعارف


از نظر عارف آنچه فیلسوف آن را " من " واقعی انسان می‏شناسد ، " من " واقعی‏ نیست ، روح است ، جان است ، یک تعین است . من واقعی ، خداست . با شکستن این تعین ، انسان خود واقعی خویش را می‏یابد .

محیی الدین عربی در فصوص الحکم ، فص شعیبی ، می‏گوید :

حکما و متکلمین در باره‏ء خودشناسی‏ زیاد سخن گفته‏اند ، اما معرفة النفس از این راهها حاصل نمی‏شود ، هر کس‏ گمان برد آنچه حکما در باره‏ء خودشناسی دریافته‏اند حقیقت است ، آماس‏ کرده‏ای را فر به پنداشته است .


یکی از پرسشهایی که از شیخ محمود شبستری در مسائل عرفانی شد که منظومه‏ء عرفانی کم نظیر گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد ، پرسش از " خود " و " من " بود که چیست ؟

دگر کردی سؤال از من که " من " چیست ؟
مرا از من خبر کن تا که " من " کیست ؟
چو هست مطلق آمد در اسارت
به لفظ " من " کنند از وی عبارت
حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفته‏ای " من
من و تو عارض ذات وجودیم
مشبکهای مشکوش وجودیم
همه یک نوردان اشباح و ارواح
گه از آیینه پیدا گه ز مصباح


آنگاه سخنان فلاسفه را در مورد روح و " من " و خودشناسی اینچنین‏ انتقاد می‏کند :

تو گویی لفظ من در هر عبارت
به سوی روح می‏باشد اشارت
چو کردی پیشوای خود خرد را
نمی‏دانی ز جزء خویش خود را
برو ای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود در بهی مانند آماس
من و تو برتر از جان و تن آمد
که این هر دو ز اجزای من آمد
به لفظ من نه انسان است مخصوص
که تا گویی بدان جان است مخصوص
یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو


مولوی گوید :

ای که در پیکار ، " خود " را باخته
دیگران را توز " خود " نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی
که منم این و الله آن تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق
در غم و اندیشه مانی تا به حلق
این تو کی باشی که تو آن اوحدی
که خوش و زیبا و سرمست خودی
مرغ خویشی صید خویشی ، دام خویش
صدر خویشی ، فرش خویشی ، بام خویش
گر تو آدمزاده‏ای چون او نشین
جمله‏ء ذرات را در " خود " ببین


پس از نظر عارف روح و جان " من " واقعی نیست ، آگاهی به روح یا جان خودآگاهی نیست ، روح و جان مظهری از خود و از من است ، من واقعی‏ خداست ، هر گاه انسان از خود فانی شد و تعینات را درهم شکست و ندید ، از روح و جان اثری باقی نماند ، آنگاه که این قطره‏ء جدا شده از دریا به‏ دریا بازگشت و محو شد ، انسان به خودآگاهی واقعی رسیده است ، آن وقت‏ است که انسان خود را در همه‏ء اشیاء و همه‏ء اشیاء را در خود می‏بیند و تنها آن وقت است که انسان از خود واقعی با خبر می‏شود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:10  توسط hy107325  | 


خودآگاهی انسانی یعنی آگاهی به
 
خود در رابطه با همه‏ء انسانها .

خودآگاهی انسانی بر این اصل و
 
فلسفه استوار است که انسانها
 
مجموعا یک‏ واحد واقعی به شمار
 
می‏روند و از یک " وجدان مشترک
 
انسانی " بهره‏مندند ، احساس انسان
 
 دوستی و انسان گرایی در همه‏ء
 
افراد انسان موجود است .

به‏ قول سعدی :

 
بنی آدم اعضای یک پیکرند



که در آفرینش زیک گوهرند


چو عضوی به درد آورد روزگار


دگر عضوها را نماند قرار


تو کز محنت دیگران بی غمی


نشاید که نامت نهند آدمی



افرادی که مانند " اگوست کنت " در جستجوی " دین انسانیت " بوده‏ و هستند ، این اندیشه را در مغز خود می‏پرورانند . اومانیسم که کم و بیش‏ فلسفه‏ء رایج زمان ماست و غالبا مدعیان روشنفکری از آن دم می‏زنند ، همین‏ است .

اومانیسم انسان را در ماورای طبقات ، ملیتها ، فرهنگها ، مذهبها ، رنگها ، نژادها ، خونها به صورت یک واحد می‏بیند و هر گونه تبعیض و تفاوتی را نفی می‏کند . اعلامیه‏هایی که به نام " حقوق بشر " در جهان‏ منتشر شده است بر این فلسفه تکیه دارد و مبلغ این نوع خودآگاهی در جهان‏ است .

اگر این نوع خودآگاهی در فردی پیدا شود ، دردش درد انسان ، آرزوهایش‏ آرزوهای انسان می‏شود و جهت گیری و تلاشش در جهت انسان صورت می‏گیرد و دوستیها و دشمنیهایش همه رنگ انسانی می‏یابد ، دوست دوستان انسان یعنی علم ، فرهنگ ، بهداشت ، رفاه‏ ، آزادی ، عدالت و محبت ، و دشمن دشمنهای او یعنی جهل ، فقر ، ظلم ، بیماری ، اختناق و تبعیض می‏گردد .

این نوع از خودآگاهی اگر پیدا شود ، بر خلاف خود آگاهی ملی و خودآگاهی‏ طبقاتی ، جنبه اخلاقی خواهد داشت . ولی این خودآگاهی با اینکه بیش از همه صورت منطقی دارد و سر و صدای فراوان راه انداخته ، کمتر از همه‏ واقعیت یافته است . چرا ؟

راز مطلب در نحوه‏ء وجود و واقعیت انسان نهفته است . انسان در نحوه‏ء وجود و واقعیتش با همه‏ موجودات دیگر اعم از جماد و نبات و حیوان‏ متفاوت است از این نظر که هر موجودی که پا به جهان می‏گذارد و آفریده‏ می‏شود همان است که آفریده شده است ، یعنی ماهیت و واقعیت و چگونگیهایش همان است که به دست عوامل خلقت ساخته می‏شود ، اما انسان‏ پس از آفرینش ، تازه مرحله‏ء اینکه چه باشد و چگونه باشد آغاز می‏شود .

انسان آن چیزی نیست که آفریده شده است ، بلکه آن چیزی است که خودش‏ بخواهد باشد ، آن چیزی است که مجموع عوامل تربیتی و از آن جمله اراده و انتخاب خودش او را بسازد .

به عبارت دیگر ، هر چیزی از نظر ماهیت که چیست و از نظر کیفیت که‏ چگونه باشد ، " بالفعل " آفریده شده ، اما انسان از این نظر " بالقوه‏ " آفریده شده است ، یعنی بذر انسانیت در او به صورت امور بالقوه‏ موجود است که اگر به آفتی برخورد نکند آن بذرها تدریجا از زمینه‏ء وجود انسان سر بر می‏آورد و همینها فطریات انسان‏اند و بعدها " وجدان " فطری‏ و انسانی او را می‏سازند .

انسان ، بر خلاف جماد و نبات و حیوان ، شخصی دارد و شخصیتی . شخص انسان یعنی مجموعه‏ء جهازات بدنی او بالفعل به دنیا می‏آید .

انسان در آغاز تولد از نظر جهازات بدنی مانند حیوانات دیگر بالفعل‏ است ، ولی از نظر جهازات روحی ، از نظر آنچه بعدا شخصیت انسانی او را می‏سازد ، موجودی بالقوه است ، ارزشهای انسانی او در زمینه‏ء وجودش‏ بالقوه موجود است و آماده‏ء روییدن و رشد یافتن انسان از نظر روحی و معنوی یک مرحله از مرحله‏ء بدنی عقب‏تر است ، جهازات بدنی اش در رحم وسیله‏ء عوامل دست اندرکار آفرینش ساخته و پرداخته می‏شود ، ولی جهازات روحی و معنوی و ارکان شخصیتش در مرحله‏ء بعد از رحم باید رشد داده شود و پایه گذاری گردد . از این رو می‏گوییم هر کس خود بنا و معمار و مهندس شخصیت خود است ، قلم تصویر کننده و نقاش خلقت شخصیت انسان ( بر خلاف شخص او ) به دست‏ خودش داده شده است .

هر موجودی غیر از انسان ، میان خودش و ماهیتش تصور جدایی غیر ممکن‏ است ، مثلا میان سنگ و سنگی ، میان درخت و درختی ، میان سگ و سگی ، میان گربه و گربه‏ای . انسان تنها موجودی است که میان خودش و ماهیتش‏ جدایی و فاصله است ، یعنی میان انسان و انسانیت .

ای بسا انسانها که به‏ انسانیت نرسیده و در مرحله‏ء حیوانیت باقی مانده‏اند مانند برخی از انسانهای بدوی و وحشی ، و بسا انسانها که مسخ شده و به ضد انسان تبدیل‏ شده‏اند مانند اکثر متمدن نماها .

چگونه ممکن است میان شی‏ء و ماهیت خودش جدایی بیفتد ؟ بدیهی است که‏ ماهیت لازمه‏ء وجود است و اگر وجودی بالفعل باشد ماهیتش به تبع بالفعل‏ است . وجود بالقوه است که ماهیت شایسته‏ء خود را فاقد است .

آنچه اگزیستانسیالیسم به نام اصالت وجود می‏نامد و مدعی است که انسان‏ یک وجود بی ماهیت است و خود با انتخاب راه خود ، به خود ماهیت‏ می‏بخشد ، توجیه صحیح فلسفی‏اش همین است . فلاسفه‏ء اسلامی ، بالخصوص صدر المتألهین ، تکیه فراوان بر همین مطلب دارد و از همین رو می‏گوید : انسان‏ نوع نیست ، انواع است ، بلکه هر فرد احیانا هر روز نوعی است غیر روز دیگر .
از اینجا روشن می‏شود که انسان زیست شناسی ، انسان بیولوژیکی ، ملاک انسانیت نیست ، انسان زیست شناسی تنها زمینه‏ء انسان‏ واقعی است و به تفسیر فلاسفه : حامل استعداد انسانیت است نه خود انسانیت . و هم روشن می‏شود که بدون اصالت روح ، دم از انسانیت زدن‏ معنی و مفهوم ندارد .

اکنون که این مقدمه را دانستیم ، می‏توانیم مفهوم " خودآگاهی آنسانی " را دقیق تر درک کنیم .

گفتیم خودآگاهی انسانی بر این اصل استوار است که‏ انسانها مجموعا یک " واحد " واقعی به شمار می‏روند و از یک وجدان‏ مشترک انسانی ، ما ورای وجدان طبقاتی ، مذهبی ، ملی ، نژادی بهره‏مندند .

اکنون می‏گوییم این مطلب نیازمند به توضیح است که چه انسانهایی مجموعا یک " خود " دارند و روح واحد بر آنها حکمفرماست ؟ خودآگاهی انسانی در میان چه انسانهایی رشد می‏یابد و نمو می‏کند و در آنها همدردی و هم پیکری‏ ایجاد می‏کند ؟ آیا تنها میان انسانهای به انسانیت رسیده که ارزشهای‏ انسانی و در حقیقت ماهیت واقعی انسانی در آنها به فعلیت رسیده و تحقق‏ یافته است ، یا انسانهایی که در حد بالقوه بودن باقی مانده‏اند ، یا انسانهای مسخ شده و تغییر ماهیت داده و تبدیل به بدترین جانوران شده ؟ کدامیک ؟ آیا همه‏ء اینها با هم ؟

بدیهی است که آنجا که سخن از دردمندی متقابل است ، سخن در این است‏ که همه اعضای یک پیکرند و از درد یکدیگر بی قرارند ، همه‏ء اینها نمی‏توانند اینچنین باشند . انسان بدوی وحشی که در حد طفولیت باقی مانده‏ و فطرت انسانی‏اش هنوز خواب است و تحریک نشده است ، کی چنین احساس‏ دردمندی دارد ؟ کی چنین روح مشترکی بر او حاکم است ؟ تکلیف انسان مسخ‏ شده که کاملا روشن است .

پس تنها انسانهای به انسانیت رسیده ، انسانهای ماهیت انسانی یافته ، انسانهای بارور شده از نظر فطریات انسانی هستند که واقعا اعضای یک‏ پیکرند ، روح واحد بر آنها حکمفرماست ، و چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار .
چنین انسانهایی که همه‏ء ارزشهای فطری در آنها روییده است همان‏ انسانهای " مؤمن " اند . زیرا ایمان در رأس فطریات و ارزشهای اصیل‏ انسانی واقع است .

پس آنچه واقعا انسانها را به صورت " ما " در می‏آورد ، روح واحد در آنها می‏دمد ، آنچه اینچنین معجزه‏ء اخلاقی و انسانی از او سر می‏زند ، " هم‏ ایمانی " است نه هم گوهری و همریشه‏ای و همزایشی که در سخن سعدی آمده‏ است .

آنچه سعدی گفته ایده‏آل است نه واقعیت ، بلکه ایده آل هم نیست . چه‏ جهتی دارد که موسی هم پیکر فرعون ، ابوذر همدرد معاویه ، لومومبابی قرار چومبه باشد ؟

آنچه هم واقعیت است و هم ایده آل ، وحدت انسانهای بالفعل یعنی‏ انسانهای به انسانیت رسیده و ارزش یافته است . این است که رسول اکرم‏ در سخن خود ، که سعدی آن را اقتباس کرده و با تعمیم غلط خرابش کرده‏ است ، به جای آنکه بگوید : بنی‏آدم اعضای یک پیکرند ، فرمود :

مؤمنان اعضای یک اندام‏اند ، هرگاه عضوی به درد آید ، با تب و بی‏ خوابی با او همدردی می‏کنند

(مثل المؤمنین فی توادهم و تراحمهم کمثل الجسدإذا اشتکی بعض تداعی له سایر أعضائه بالحمی و السهر) .

شک نیست که انسان به انسانیت رسیده ، نسبت به همه‏ء انسانها بلکه‏ نسبت به همه‏ء اشیاء مهر می‏ورزد ، حتی نسبت به انسانهای مسخ شده و تغییر ماهیت داده ، لهذا خداوند پیامبر را " رحمة للعالمین " می‏خواند . این‏ گونه انسانها نسبت به کسانی که به آنها دشمنی می‏کنند نیز مهر ورزند .

علی علیه‌السلام در باره‏ پسر ملجم مرادی می‏گفت :

من زندگی او را دوست دارم و او قتل مرا . ولی سخن در " محبت متقابل " و " دردمندی متقابل " است‏ . محبت و مهرورزی متقابل تنها در میان جامعه‏ء اهل ایمان تحقق پذیر است‏ و بس .

بدیهی است که لازمه‏ء محبت عمومی داشتن به همه‏ء انسانها " صلح کلی " و مسؤولیت نداشتن ، کار به کار گمراه و ظالم نداشتن نیست ، بر عکس ، انسانگرایی واقعی شدیدترین مسؤولیتها را در این زمینه‏ها ایجاب می‏کند .

در زمان ما " برتراند راسل " فیلسوف و ریاضی دان معروف انگلیسی و " ژان پل سارتر " فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی دو چهره‏ء معروف و مشهور انسان مسلکی هستند .

اتفاقا راسل فلسفه‏ء اخلاق خود را بر اساسی بنا نهاده است که با انسان مسلکی‏اش در دو جهت متضاد است . فلسفه‏ء اخلاق‏ راسل بر اساس دوراندیشی در منافع شخصی است ، یعنی مبنای اخلاق را تأمین‏ سود بیشتر و بهتر در پرتو اصول اخلاقی می‏داند و به فلسفه‏ء دیگری برای اخلاق‏ قائل نیست . بنابراین انسان مسلکی جناب راسل از سودپرستی سر در می‏آورد.

انسانگرایی ژان پل سارتر به قول یکی از نویسندگان (داریوش آشوری) مظهر اضطراب دنیای غرب از خالی شدن زیر پایش است . این نویسنده تحت‏ عنوان دو چهره‏ء نیهیلیزم امروز غرب می‏گوید :

" . . . آن بورژروازی پرشوری که " باستی " را فتح کرده و پرچم‏ ناسیونالیسم را برافراشت ، امروز چیزی ندارد که بدان بیندیشد مگر بی‏ اندیشگی ! نسل جوان اروپایی بر نقطه‏ء پوچ ایستاده است . امروز غرب دارد صادراتش را تحویل می‏گیرد : آشوب اجتماعی ، نومیدی ، سرگردانی ، حس‏ حقارت ، نیهیلیزم را . او همه‏ء اینها را به ملتها و تمدنهای دیگر تحمیل‏ کرده بود . . . نیهیلیست چنین می‏اندیشد که برای من نیست ، بگذار مال‏ هیچ کس نباشد . . . و بدین جهت به جانب انهدام خود میل می‏کند . اما عکس العمل دیگر را در پیدایش نوعی فلسفه‏ء " بشر دوستانه‏ء رومانتیک " می‏بینیم که در سطوح مختلفی روشنفکران غرب را به خود مشغول داشته است .

یک سر آن راسل است با دیده‏ء ساده‏ء عملی و سر دیگر آن سارتر با دید فلسفی پیچیده و سخت و بی آرام و در این وسط روشنفکران سیاست و اقتصاد مثل " تیبورمند " که می‏کوشند راههای عملی برای مشکلات خود و دیگران‏ بیابند .

اما سارتر . . . با آن مشرب عارفانه و آزادی‏اش از هر چه رنگ تعلق‏ پذیرد و آن تئوری پیچیده‏ء مسؤولیت و تعهدش ، نمودی دیگر از روح غربی‏ است که با نوعی حس گناه می‏خواهد جبران ما فات کند . سارتر مانند رواقیها به برادری و برابری بشر معتقد است و به حکومت جهانی ، به آزادی‏ و اختیار و به پرهیزکاری و پارسایی . سارتر امروز نماینده‏ء آن تمایل‏ روشنفکرانه در غرب است که می‏خواهد با افکندن خود به دامن " بشریتی کلی‏ " خود را از اضطراب خالی شدن زیر پایش برهاند . . . با جانشین کردن هومانیسم (انسانگرایی ، انسان مسلکی) به جای مذهب ، از خدای کلی بشریت که جانشین خدای‏ کهن شده است ، برای خود و تمام غرب طلب آمرزش می‏کند " .

نتیجه‏ء بارز انسانگرایی سارتر ، همان است که هر چندی یک بار او را می‏بینیم که بر مظلومیت اسرائیل اشک تمساح می‏ریزد و از ستم اعراب ، بالخصوص آوارگان فلسطین ، ناله‏ها سر می‏دهد .

جهان مظاهر عملی همه‏ء انسانگرایان غربی را که اعلامیه‏های بلند بالای‏ جهانی حقوق بشر را امضاء کرده‏اند مرتب دیده و می‏بیند ، نیازی به شرح‏ نیست .

خودآگاهیهای اجتماعی اعم از طبقاتی ، ملی ، انسانی در عصر ما عنوان‏ خودآگاهی روشنفکرانه یافته است . روشنفکر کسی است که به یکی از این‏ خودآگاهیها رسیده باشد و درد طبقاتی یا ملی یا انسانی یافته و در تلاش‏ رهایی طبقه‏اش یا ملتش یا همه‏ء انسانها باشد و می‏خواهد آگاهی خود را به‏ آنها منتقل نماید و آنها را به حرکت و تلاش برای رهایی از اسارتهای‏ اجتماعی درآورد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:9  توسط hy107325  | 

خودآگاهی جهانی یعنی آگاهی به خود در رابطه‏اش با جهان که : از کجا آمده‏ام ؟ در کجا

هستم ؟ به کجا می‏روم ؟


در این خودآگاهی ، انسان کشف‏ می‏کند که جزئی از یک " کل " است به نام جهان ، می‏داند یک جزیره‏ء مستقل نیست ، وابسته است ، به خود نیامده و به خود زیست نمی‏کند و به‏ خود نمی‏رود ، می‏خواهد وضع خود را در این کل مشخص کند .

سخن پر مغز علی ( علیه السلام ) ناظر به این نوع از خودآگاهی است که می‏گوید :

« رحم الله امرء علم من أین ؟ و فی أین

؟ و الی أین ؟ »

خدای رحمت کند آن که را که بداند از کجا

آمده ؟ در کجاست ؟ به کجا می‏رود

این نوع از خودآگاهی یکی از لطیف‏ترین و عالی‏ترین دردمندیهای انسان را به وجود می‏آورد ، آن دردمندی که در حیوان و هیچ‏ موجود دیگر در طبیعت وجود ندارد : درد حقیقت داشتن . این خودآگاهی است‏

که انسان را تشنه‏ء حقیقت ، جویای یقین ، می‏سازد ، در تلاش اطمینان و آرامش قرار می‏دهد ، آتش شعله ور شک و تردید به جانش می‏افکند و او را از این سو به آن سو می‏کشاند ، آن آتشی که به جان غزالی‏ها می‏افتد ، خواب‏ و خوراک را از آنها می‏گیرد ، آنها را از مسند نظامیه‏ها به زیر می‏آورد ، آواره‏ء بیابانهاشان می‏کند و سالها در دیار غربت سر در گریبانشان می‏سازد ، همان آتشی که " عنوان بصری‏ها " را از خانه و کاشانه شان کوبه‏ کو و شهر به شهر به دنبال حقیقت می‏کشاند. این نوع از خودآگاهی‏ است که دغدغه‏ء سرنوشت را در انسان به وجود می‏آورد .

آیا خود آگاهی جهانی به معنای حاکمیت بی قید وشرط بر جهان می باشد؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:8  توسط hy107325  | 


خودآگاهی ملی یعنی خودآگاهی به خود در رابطه‏اش با مردمی که با آنها پیوند قومی و نژادی دارد .

انسان در اثر زندگی مشترک با گروهی از مردم‏ با قانون مشترک ، آداب و رسوم مشترک ، تاریخ مشترک ، پیروزیها و شکستهای تاریخی مشترک ، زبان مشترک ، ادبیات‏ مشترک ، و بالاخره فرهنگ مشترک ، نوعی یگانگی با آنها پیدا می‏کند ، بلکه همان طور که یک فرد دارای یک " خود " است ، یک قوم و یک ملت‏ به علت داشتن فرهنگ ، یک " خود " ملی پیدا می‏کند ، هم فرهنگی از هم‏ نژادی شباهت و وحدت بیشتری میان افراد انسانها ایجاد می‏کند ، ملیت که‏ پشتوانه‏ء فرهنگی داشته باشد ، از " من " ها یک " ما " می‏سازد ، احیانا برای این " ما " فداکاری می‏کند ، از پیروزی " ما " احساس‏ غرور و از شکست آن احساس سرافکندگی می‏کند .


خودآگاهی ملی یعنی آگاهی به فرهنگ ملی ، به " شخصیت ملی " ، به " ما " ی خاص ملی .

اساسا در جهان " فرهنگ " وجود ندارد ، " فرهنگها " وجود دارد ، و هر فرهنگی دارای ماهیت و ممیزات و خصلتهای مخصوص به‏ خود است ، به همین دلیل فرهنگ یگانه مفهومی پوچ است . ناسیونالیسم که‏ بالخصوص در قرن 19 مسیحی رواج فراوان یافت و هنوز هم کم و بیش تبلیغ‏ می‏شود ، بر این فلسفه استوار است .

در این نوع خودآگاهی ، برخلاف خودآگاهی طبقاتی که همه چیز ارزیابیها ، احساسها ، داوریها ، جهت گیریها جنبه‏ء طبقاتی داشت ، جنبه‏ء ملی دارد و با عقربه‏ء ملیت می‏چرخد .

خودآگاهی ملی ، هر چند از مقوله‏ء سودآگاهی نیست ، ولی از مقوله‏ء خودخواهی بیرون نیست ، از همین خانواده است ، تمام عوارض خودخواهی را از تعصب ، حس جانبداری ، ندیدن عیب خود ، عجب و خود پسندی دارد ، از این رو مانند خود آگاهی طبقاتی به خودی خود فاقد جنبه‏ء اخلاقی است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:7  توسط hy107325  | 

خودآگاهی طبقاتی یک شکل از اشکال مختلف خودآگاهی اجتماعی است . خودآگاهی طبقاتی ، یعنی آگاهی به خود در رابطه‏اش با طبقه‏ء اجتماعی که با آنها زیست می‏کند .



در جامعه‏های طبقاتی ، خواه ناخواه هر فرد در یک قشر خاص و یک طبقه‏ء خاص از نظر زندگی و برخورداریها و محرومیتها قرار دارد . درک موضع‏ طبقاتی و مسؤولیت طبقاتی ، خودآگاهی طبقاتی است .

بلکه بر اساس برخی نظریه‏ها انسان ما ورای طبقه‏ای که در آن است ، " خود " ی ندارد ، خود هر کسی " وجدان " اوست ، مجموعه‏ء احساسها ، اندیشه‏ها ، دردها و گرایشهای اوست ، و اینها همه در " طبقه‏ " شکل می‏گیرد . این است که به عقیده‏ء این گروه ، انسان نوعی فاقد خود است ، یک موجود انتزاعی است نه عینی ، موجود عینی در طبقه تعین می‏یابد ، انسان وجود ندارد ، اشراف یا توده وجود دارد ، تنها در جامعه‏ء بی طبقه‏ است که اگر واقعیت یابد ، انسان واقعیت پیدا می‏کند ، پس در جامعه‏ء طبقاتی ، خودآگاهی اجتماعی منحصر است به خودآگاهی طبقاتی . ~~

خودآگاهی طبقاتی ، طبق این بیان ، مساوی است با " سود آگاهی " ، زیرا بر این فلسفه مبتنی است که حاکم اصلی بر فرد و زیر بنای شخصیت فرد ، منافع مادی است ، همچنانکه در ساختمان اجتماع ، نهاد اساسی و زیر بنا نهاد اقتصادی است و آن چیزی که به افراد یک طبقه " وجدان مشترک " ، " ذوق مشترک " ، " قضاوت مشترک " می‏دهد ، زندگی مادی مشترک و سود مشترک است .

زندگی طبقاتی بینش طبقاتی می‏دهد و بینش طبقاتی سبب‏ می‏شود که انسان ، جهان و جامعه را از آن دریچه‏ء خاص ببیند و با عینک‏ خاص مشاهده کند و از دیدگاه طبقاتی تفسیر نماید . درونش خواه ناخواه‏ درد طبقاتی و تلاش و جهت گیری اجتماعی‏اش طبقاتی خواهد بود . مارکسیسم‏ به چنین خودآگاهی‏ای معتقد است . این نوع خودآگاهی را می‏توان خودآگاهی‏مارکسیستی نامید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:7  توسط hy107325  | 

انسان بالذات خودآگاه است ، یعنی جوهر ذات انسان ، آگاهی است .

اینچنین نیست که اول " من " انسان تکون می‏یابد و در مرحله‏ء بعد ، انسان به این " من " آگاهی می‏یابد . پیدایش " من " انسان عین‏ پیدایش آگاهی به خود است . در آن مرحله " آگاه " ، " آگاهی " و " به آگاهی در آمده " یکی است . " من " ، واقعیتی است که عین آگاهی به‏ خودش است .

انسان در مراحل بعد ، یعنی پس از آنکه به اشیاء دیگر کم و بیش آگاه‏ می‏گردد ، به خود نیز به همان صورت که به اشیاء دیگر آگاه می‏گردد ، آگاهی‏ می‏یابد ، یعنی صورتی از خود در " ذهن " خویش تصویر می‏کند و به اصطلاح‏ به علم حصولی به خود ، آگاه می‏گردد ، اما پیش از آنکه این گونه به خود آگاه گردد ، بلکه پیش از آگاهی به هر چیز دیگر ، به خود به گونه‏ای که‏ اشاره شد ، یعنی به نحو علم حضوری ، آگاه است .

روانشناسان که معمولا در باره‏ء خودآگاهی بحث می‏کنند ، به مرحله‏ء دوم‏ نظر دارند ، یعنی آگاهی به خود به نحو علم حصولی و ذهنی ، ولی فلاسفه‏ بیشتر توجهشان به مرحله‏ء علم حضوری غیر ذهنی است . این نوع از آگاهی‏ همان است که یکی از ادله‏ء متقن تجرد نفس در فلسفه است .

در این نوع از خود آگاهی ، شک و تردید که آیا هستم یا نیستم و اگر هستم آیا کدامم و امثال اینها راه ندارد ، زیرا شک و تردید آنجا راه‏ دارد که علم و آگاهی از نوع علم حصولی باشد ، یعنی وجود عینی شی‏ء به آگاهی در آمده با وجود عینی آگاهی دو چیز باشد .

اما آنجا که آگاهی عین آگاه و به آگاهی درآمده است و از نوع آگاهی‏ حضوری است ، شک و تردید فرض نمی‏شود ، یعنی امری محال است .

اشتباه اساسی " دکارت " در همین جاست که توجه نکرده بود که " من‏ هستم " شک بردار نیست تا از راه " من فکر می‏کنم " بخواهیم آن شک‏ را رفع کنیم.

دکارت فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم فلسفه‏ء خود را به این ترتیب‏ آغاز کرد که در همه چیز شک کرد حتی در بدیهیات . سپس گفت من در همه‏ چیز نمی‏توانم شک کنم جز اینکه می‏اندیشم و شک می‏کنم ، پس " فکر می‏کنم‏ " دلیل است بر اینکه " هستم " . و آنگاه از هستی خود ، هستی خدا واشیاء دیگر را نتیجه گرفت . .


خودآگاهی فطری ، هر چند واقعی است ، اما اکتسابی و تحصیلی نیست ، نحوه‏ء وجود " من " انسانی است ، از این رو آن خود آگاهی که به آن‏ دعوت شده ، این درجه از خود آگاهی که به طور قهری و تکوینی در اثر حرکت‏ جوهری طبیعت پدید می‏آید نیست .


آنجا که قرآن مجید پس از اشاره به مراحل خلقت جنین در رحم ، به عنوان‏ آخرین مرحله می‏فرماید :

" « ثم أنشأناه خلقا آخر »"( مؤمنون / . 14)

پس ما او را چیز دیگر و خلقی دیگر کردیم

اشاره به همین است که ماده‏ء ناخود آگاه تبدیل می‏شود به جوهر روحی‏ خودآگاه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:6  توسط hy107325  | 


به هر حال ، خواه به خود آگاهی بهای بیشتر بدهیم و خواه به جهان آگاهی‏ ، و خواه بهای مساوی به آنها بدهیم ، آنچه مسلم است این است که توسعه‏ء آگاهی به معنی توسعه و بسط حیات انسان است .

روح یا جان مساوی با خبر و آگاهی است و آگاهی و خبر مساوی با روح و جان است آن که آگاه‏تر است‏ جانش فزون‏تر است . .


img/daneshnameh_up/c/c9/125l222.jpg


جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش‏ فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه ؟ زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملک
کو منزه شد ز حس مشترک
وز ملک جان خداوندان دل
باشد افزون تو تجبر را بهل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزون‏تر است از بودشان
ورنه بهتر را سجود دون تری
امر کردن هیچ نبود در خوری
کی پسندد لطف و عدل کردگار
که گلی سجده کند در پیش خار
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطیعش جان جمله چیزها
مرغ و ماهی و پری و آدمی
زانکه او بیش است و ایشان درکمی
جان چه باشد ؟ با خبر از خیر و شر
شاد از احسان و گریان از ضرر
چون سر و ماهیت جان مخبر است
هرکه او آگاه‏تر ، با جان‏تراست
اقتضای جان چو ای دل آگهی است
هر که آگه تر بود جانش قوی است
روح را تأثیر آگاهی بود
هر که را این بیش اللهی بود
چون جهان جان سراسر آگهی است
هر که بیجان است ازدانش تهی است

پس انسان به هر نسبت که از خود و از جهان آگاه‏تر باشد ، جاندارتر است .
جانداری ، به اصطلاح فلاسفه حقیقت مشککه است ، یعنی درجات ومراتب دارد ، تدریجا که درجه‏ء آگاهی انسان بالا می‏رود ، درجه‏ء حیات وجانداری‏اش بالا می‏رود .
بدیهی است که خود آگاهی مورد بحث ، خود آگاهی شناسنامه‏ای نیست که‏ نامم چیست ؟ نام پدر و مادرم چیست ؟ در کجا زاده‏ام و در کجا سکونت‏ دارم ؟ و یا خود آگاهی بیولوژیکی نیست که در شناخت حیوانی یک درجه‏ بالاتر از خرس و میمون خلاصه می‏شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:5  توسط hy107325  | 

در میان موجودات جهان فقط انسان

است که می تواند هویت واقعی خود

را دگرگون سازد و همچنین می‌تواند

هویت واقعی خویش را با علم آگاهانه

 حضوری بیابد و یا از خود غافل شود.

هویت واقعی خود، یعنی روح انسانی

خود را بفروشد و از خود بیگانه شود.

البته مساله از خود بیگانگی، فرع

پذیرش هویت مشترک و ثابت انسانی

 است و کسانی که به کلی منکر

سرشت انسانی هستند منطقاً

نمی‌توانند مساله ازخود بیگانگی را در

 چهار چوب مکتب خود طرح کنند.

بیگانگی انسان از خود، یکی از مهم‌ترین مسایل انسان‌شناختی است که در زبان‌های اروپایی با واژه الیناسیون (alienation)از آن یاد می‌شود.



img/daneshnameh_up/8/85/ggg.jpg



این واژه در طول زمان، گاه مفهومی با بار ارزشی مثبت داشته و گاهی بار ارزشی منفی و ضد ارزش و به دست پیروان هگل حقیقی در نظر گرفته می شود که حرکت در مسیر مخالف آن، به غفلت و فراموشی آن حقیقت برای او می‌انجامد و غفلت از آن هویت واقعی انسان راتحت سیطره نیروهای غیر خودی قرار می دهد تا جایی که موجودی فروتر از خویش را خود می پندارد.

ریشه‌های اولیه مساله از خود بیگانگی را باید در تعالیم ادیان آسمانی جستجو کرد.این ادیان آسمانی هستند که بیشتر و پیش از هر متفکر و مکتبی این مساله را با بیانهای گوناگون طرح کرده‌اند.

با این همه در مباحث علوم انسانی و اجتماعی، طرح و تبیین مفهوم از خود بیگانگی به صورت فنی و علمی به دانشمندان سده هجدهم و نوزدهم برمیگردد.

از نگاه ایشان رابطه دین و از خود بیگانگی آن است که هر سه دین را موجب از خود بیگانگی بشر می‌دانند و معتقدند بشر زمانی خویشتن راباز می‌یابد که دین را کنار نهد و دست کم تا دین بر اندیشه بشری حاکم است از خود بیگانگی گریبان گیر آدمی است.

این سخن دقیقاً نقطه مقابل بینش ادیان آسمان به ویژه اسلام و قرآن در مساله از خود بیگانگی است.

 

آیا میدانید انسان از خود بیگانه چه ویژگیهایی دارد؟


 



 

بیشتر بدانید :


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:2  توسط hy107325  | 

اسلام عنایت خاص دارد که انسان " خود " رابشناسد و جا و موقع‏ خویشتن را در جهان آفرینش تشخیص دهد .

این همه تأکید در قرآن در مورد انسان برای این است که انسان خویشتن را آنچنانکه هست بشناسد و مقام و موقع خود را در عالم وجود درک کند و هدف از این شناختن و درک کردن این‏ است که خود را به مقام والایی که شایسته آن است برساند .

قرآن کتاب انسان سازی است.


قرآن کتاب انسان سازی است ، یک فلسفه‏ نظری نیست که علاقه‏اش تنها به بحث و نظر و چشم انداز باشد ، هر چشم اندازی را که ارائه می‏دهد برای‏ عمل و گام برداشتن است .



قرآن کوشاست که انسان " خود " را کشف کند . این " خود " ، " خود " شناسنامه‏ای نیست ، که اسمت چیست ؟ اسم پدرت چیست و در چه سالی‏ متولد شده‏ای ؟ تابع چه کشوری هستی ؟ از کدام آب و خاکی و با چه کسی‏ زناشویی بر قرار کرده‏ای و چند فرزند داری ؟

آن " خود " همان چیزی است که " روح الهی " نامیده می‏شود و با شناختن آن " خود " ، است که انسان احساس شرافت و کرامت و تعالی‏ می‏کند و خویشتن را از تن دادن به پستیها برتر می‏شمارد ، به قداست خویش‏ پی می‏برد ، مقدسات اخلاقی و اجتماعی برایش معنی و ارزش پیدا می‏کند .

چرا قرآن از برگزیدگی انسان سخن می‏گوید؟


می‏خواهد بگوید : تویک‏ موجود " تصادفی " نیستی که جریانات کوروکر ، - مثلا اجتماع تصادفی اتمها - تو را به وجود آورده باشد ، تویک موجود انتخاب شده و برگزیده‏ای ، و به همین دلیل رسالت و مسؤولیت داری . بدون‏ شک انسان در جهان خاکی قوی‏ترین و نیرومندترین موجودات است . اگر زمین‏ و موجودات زمینی را در حکم یک " قریه " فرض کنیم ، انسان کدخدای این‏ قریه است . ولی باید ببینیم که آیا انسان یک کدخدای انتخاب شده و برگزیده است و یا یک کدخدایی که به زور و قلدری خود را تحمیل کرده است‏ ؟


فلسفه‏های مادی ، قدرت حاکمه‏ء انسان را صرفا ناشی از زور و قدرت انسان‏ می‏دانند . و مدعی هستند که انسان به علل تصادفی دارای زور و قدرت شده‏ است . بدیهی است که با این فرض ، " رسالت " و " مسؤولیت " برای‏ انسان بی‏معنی است .


چه رسالتی و چه مسؤولیتی ؟ از طرف چه کسی و در مقابل چه کسی ؟ اما از نظر قرآن ، انسان یک کدخدای انتخاب شده زمین است و به حکم‏ شایستگی و صلاحیت ، نه صرفا زور و چنگال تنازع ، از طرف ذی صلاحیت‏ترین‏ مقام هستی ، یعنی ذات خداوند ، برگزیده و انتخاب و به تعبیر قرآن " اصطفا " شده است ، و به همین دلیل مانند هر برگزیده دیگر " رسالت " و " مسؤولیت " دارد : رسالت از طرف خدا ، و مسؤولیت در پیشگاه او .

اعتقاد به اینکه انسان موجودی انتخاب شده است و هدفی از انتخاب در کار است ، نوعی آثار روانی و تربیتی در افراد به وجود می‏آورد ، و اعتقاد به اینکه انسان نتیجه‏ء یک سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی دیگر آثار روانی و تربیتی در افراد به وجود می‏آورد ، و اعتقاد به اینکه انسان نتیجه‏ یک سلسله تصادفات بی هدف است ، نوعی دیگر آثار روانی و تربیتی در انسان به وجود می‏آورد .

خودشناسی به معنی این است که انسان مقام واقعی خویش را در عالم وجود درک کند ، بداند خاکی محض نیست ، پرتو