1. هدف تان را بصورت مثبت بنویسید
2. دلائل تان را برای حذف این عادت بنویسید
3. روتین های جانشین را پیدا کنید. مثلا اگر عادت به خوردن در زمانهای خاصی را دارید، و با ترک عادت خوردن، برای آن زمان ها برنامه های خاصی بگذارید
4. با خودتان حرف بزنید، به خودتان بگوئید که شما در یک روند قرار گرفته اید، به خودتان یادآوری کنید که شما در حل نزدیک شدن به هدف تان هستید.
5. کمک هایی را برای پشتیبانی در اختیار داشته باشید. برای آنها شرح دهید که چرا می خواهید تغییر کنید و از آنها پشتیبانی بخواهید
6. برای برخورد با کسانی که می خواهند تغییر در شما را تخریب کنند آماده باشید. مدعی با شید و هر روز به آنها بگوئید کاری را که انجام می دهید
کارهای هر روز
1. هر روز لیست دلائلی ترک عادت را مرور کنید
2. یک تصویر دهنی از خودتان که داری عادت جدید هستید داشته باشید
3. تصدیق و تائید کنید جملات مثبت تغییر عادتی را که به خود می گوئید: برای مثال من سرشار از سلامتی و سرزندگی م به واسطه این که 4 بار در هقته ورزش می کنم
4. به خودتان یادآور شوید که اگر یک بار برگشتید به عادت قبلی مارک شکست به خودتان نزنید، مجددا لیست دلائل ترک عادت را مرور کنید و مجددا شروع کنید
5. به خودتان جایزه بدهید.
اغلب مردم تقريباً به همان اندازه اي شاد هستند كه انتظارش را دارند. اما شاد بودن هميشه آسان نيست. شاد بودن مي تواند يكي از بزرگترين مبارزات ما در صحنه زندگي باشد و گاه مي توان تمام پا فشاريها، انضباط فردي و تصميماتي را كه براي خود فراهم آورده ايم مخدوش كند.
از آنجايي كه انسان افكار و انديشه هاي خود را برمي گزيند، الزلماً تعيين كننده ميزان شاديهاي خويش است براي شاد بودن بايد بر افكار شاد تمركز كنيم ، اما ما غالباً بر عكس عمل مي كنيم. اغلب تعريف ها و تمجيدها را نا شنيده مي گيريم اما حرفهاي نا خوشايند را مدتها در ذهن نگه مي داريم. اغلب مردم تعريف ها و تمجيد ها را ظرف چند دقيقه فراموش مي كنند، اما يك اهانت را سالها به خاطر مي سپارند. آنها مانند آشغال جمع كن هايي هستند كه هنوز توهيني كه بيست سال پيش به آنها شده است با خود حمل مي كنند. اما شما سعي نكنيد سطل زباله سي سال پيش را به اين طرف و آن طرف بكشيد.
شاد بود نمي تواند كاري دشوار باشد. لازمه شاد زيستن جستجوي زيبايي ها و خو بيهاست. يكي زيبايي منظره را مي بيند، ديگري كثيفي پنجره ها را. اين شما هستيد كه انتخاب مي كنيد كه چه چيزي را ببينيد و به چه چيز بينديشيد.
هر يك از ما براي شاد زيستن به يك تصميم نياز داريم. مي توانيم هر روز براي خود خاطر نشان كنيم كه وقت محدودي در اختيار داريم تا از اين عمر كوتاه بيشترين بهره را بيريم. آيا اين پيام يك هشدار زيبا نيست؟ ما بايد از زمان محدودي كه در اختيار ماست حداكثر استفاده را ببريم . دقت كنيد كه براي بهره برداري بيشتر از زندگي دنيا تغيير نمي كند بلكه اين ما هستيم كه بايد تغيير كنيم.
ميزان ناخشنودي ما در واقع فاصله ميان واقعيت و آرزو است. فاصله ميان واقعيت كنوني هر چيز با آنچه كه بايد باشد. بنابراين اگر ما توقع كمال نداشته باشيم شادي آسانتر بدست مي آيد. بنابراين قلم و رنگ در اختيار شماست. پس بهشت را نقاشي كنيد و بعد وارد آن شويد.
حشرات و حيوانات تقريباً هميشه مشغول كارند، تدارك زمستان را مي بينند، آماده بهار مي شوند، خودشان را مي شويند، آشيانه را تميز مي كنند وبه بچه هايشان غذا مي دهند. آنها كاملاً زنده و متحركند وبه نظر مي رسد كه كاملاً راضي و خشنود هم باشند.
از حيوانات نيز مي توان درس گرفت. درس بگيريم كه براي شاد زيستن به تلاش نياز است. وقتي غفلتي مي كنيم پيشرفتي در امور حاصل نمي شود و اين چيزي است كه هر دانشجويي در مورد ذهن خود و هر ورزشكاري در مورد بدن خود مي داند.
ما نياز به تلاش داريم زيرا طبيعت انسان آنرا طلب مي كند، زيرا تلاش ، امتياز و اشتياق انسان براي يادگيري ، خود آزمايي، آزمايش و تجربه است. اشتباه اغلب مردم اينجاست كه تنها براي رسيدن به اهداف نهايي كار مي كنند و از نفس كار كردن لذت نمي برند، به همين خاطر است كه وقتي به اهداف مورد نظر خود نمي رسند دچار يأس و افسردگي مي شوند، در صورتيكه بايد هر كاري را كه انجام مي دهيم صرفاً به خاطر انجام دادن آن لذت ببريم و آن وقت است كه رسيدن به هر نتيجه اي براي ما در حكم گرفتن جايزه است.
پس بياييد از همين لحظه تصميم بگيريم كه به خاطر عشق به كار كردن ، كار كنيم و اين نيز مانند شاد بودن نياز به يك تصميم قاطع دارد. چرا كه راز شاد زيستن انجام دادن آنچه دوست مي داريم نيست بلكه دوست داشتن آن چيزي است كه انجام مي دهيم.
هيچ چيز در دنيا نمي تواند جاي پافشاري و پشتكار را بگيرد. ذوق و استعداد هم نمي تواند، نبوغ هم نمي تواند، تحصيلات هم نمي تواند كه جهان ر از تحصيل كردگان منزوي است. تنها پا فشاري و عزم است كه حرف آخر را مي زند.
روزي پس از اجراي برنامه از يك نوازنده بزرگ ويلن ، خانمي به نوازنده گفت:” من حاضر بودم تمام زندگيم را بدهم تا بتوانم مثل شما ويلن بزنم “. نوازنده لبخندي زد و گفت :” من هم همين كار را كردم“. راه ديگري وجود ندارد، براي بهتر شدن هر چيز، بايد خود ما بهتر شويم. فردا بسيار شبيه امروز خواهد بود مگر آنكه تلاش را بر آن بيافزائيم .
اكثريت كساني كه شروع به يادگيري يك الت مو سيقي مي كنند، خيلي زود از ادامه آن مأيوس مي شوند. چند نفر را مي شناسيد كه بتوانند كمي پيانو يا گيتار بنوازند؟ مردم معمولاً مدتي تلاش مي كنند اما چون نتايج به كندي ظاهر مي شود مأيوس مي شوند. كساني كه تصميم به پس انداز مي گيرند مأيوس مي شوند اما تمام نكته اينجاست كه اگر ما به آنچه كه انجام مي دهيم چنگ بياندازيم در زماني بسيار كوتاه بر اكثريت مردم پيشي خواهيم گرفت.
اديسون مي گويد:” يك درصد نبوغ است، نود و نه درصد بقيه اش به تلاش و پشتكار شما بستگي دارد. من هرگز هيچ كار ارزشمندي را تصادفي انجام نداده ام و تمامي اختراعات من با كار و تلاش خستگي نا پذير بدست آمده اند“.
ميكل آنژ يكي از بزرگترين نقاشان و مجسمه سازان تمامي اعصار گفته است:” اگر مردم مي دانستند كه مهارت من از چه تلاش هاي طاقت فرسايي بدست آمده، اين مهارت ديگر هرگز آنها را به شگفتي وا نمي داشت“.
اما مواقعي هم هست كه دست از تلاش كشيدن و پا فشاري نكردن بهترين كار است. وقتي كشتي در حال غرق شدن است ديگر وقت بيرون پريدن است و نبايد كله شقي كرد. اگر از شغل خود بيزاريد، اگر محل زندگي خود را دوست نداريد يا در جاي ديگر مو قعيت هاي بهتري براي خود مي بينيد، بهترين راه بيرون زدن است.
چند نمونه فراموش نشدني باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد. يك زنداني كه قص فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد. زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اين كار هم شد. اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان مي دهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.
نمونه دوم آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد. آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد. اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد. دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد. در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد. اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم. وقتي اين قانون را در افراد هيپنوتيزم شده مشاهده مي كنيم شك مي كنيم كه حتما نيرويي مرموز يا فوق طبيعي در كار است. در واقع آنچه را كه مي بينيم فرايند طبيعي عمل مغز و دستگاه عصبي انسان است و نه چيز ديگر.در پديده هيپنوتيزم اگر بيمار بدرستي گفته هاي شخص هيپنوتيزم كننده معتقد باشد كارهاي حيرت آور انجام مي دهد و بيمار رفتاري متفاوت از خود نشان مي دهد زيرا طرز فكر و باورش تغيير كرده است.
هيپنوتيزم يا خواب مصنويي هميشه به نظر اسرار آميز بوده است زيرا هميشه فهم اينكه چگونه باور كردن مي تواند منجر به رفتار غير عادي انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنويي چنان برخورد شده كه انگار نيرو يا قدرت ناشناخته اي در كار است. اما حقيقت اين است كه وقتي شخصي را متقاعد مي كنيد كه قدرت شنوايي اش را از دست داده رفتار ناشنوايان را پيدا ميكند. وقتي او را متقاعد مي كنيد كه نسبت به درد حساسيت ندارد، مي تواند بدون بيهوشي تحت عمل جراحي قرار گيرد و در اين ميان نيروي مرموزي هم در كار نيست
در چهرة هر يك از ما بيش از هشتاد ماهيچه وجود دارد كه انقباض و انبساط آنها باعث تغيير قيافة ما مي شود. اگر اين عضلات را به حالتي از افسردگي و يأس عادت دهيد بي شك حالت روحي ما را تحت تأثير خود مي گذارد. پس سعي كنيد در چهرة شما نشانه هاي خشم، عصبانيت، ناكامي، انزوا ، خستگي و بدبختي را كنار بگذاريد و جاي آن را به آرامش، هيجان، شادابي، كنجكاوي، اعتماد، ملايمت و خوشبختي بدهيد. هر يك از حالات را مي توانيد در خود ايجاد كنيد. مي توانيد خود را قوي احساس كنيد. مي توانيد لبخند بزنيد و همه چيز را با يك خنده تغيير دهيد. اگر شما مرتباً بدن خود را در حالتي قرار دهيد كه گويي دچار ضعف هستيد و اگر شانه هاي خود را به حالت فرو افتاده در آوريد و اگر مانند اشخاص خسته راه برويد، خستگي را احساس خواهيد كرد. مي توانيد عكس همة اين كارها را هم انجام دهيد چرا كه انتخاب با شماست.
كارهايي هست كه از هم اكنون مي توانيد انجام دهيد تا حالت روحي و در نتيجه نوع احساس و رفتار شما تغيير كند. نفسهاي عميق بكشيد و لبخند بزنيد . اگر مي خواهيد تغييري در زندگي خود ايجاد كنيد خود را ملزم كنيد كه روزي يك دقيقه جلو آينه بنشينيد و از عمق وجود بخنديد، شايد اين كار به نظر شما مسخره و احمقانه بيايد اما بدانيد كه با اين عمل مغز خود را تحريك مي كنيد و ارتباطات عصبي خاصي در مغز به وجود مي آوريد كه منجر به لذت و شادي مي شود و در نتيجه به اين حالت عادت مي كنيد.
پس كليد موفقيت اين است كه الگوهايي از حركت به وجود آوريم كه به ما احساس اعتماد به نفس، قدرت، انعطاف پذيري و شادماني دهد. توجه داشته باشيد كه ركود و سستي چيزي به جز نداشتن تحرك نيست. آنچه باعث بروز پيري مي شود بي حركتي است و نهايت بي حركتي مرگ است.
كودكاني را ببينيد كه بعد از بارندگي در پياده رو خياباني راه مي روند. اگر در وسط پياده رو گودال كوچكي باشد كه آب در آن جمع شده باشد اين كودكان وقتي به آن گودال مي رسند به وسط آب مي پرند و آب را به اطراف مي پاشند، مي خندند و بازي مي كنند. اما در چنين وضعيتي آدم پير نه تنها گودال را دور مي زند بلكه گله و شكايت هم مي كند.
اگر مي خواهيد در يك لحظه دچار افسردگي شويد راهش آن است كه يكي از خاطرات بد زندگي خود را به ياد آوريد. هر يك از شما تجربه هاي نا خوشايندي در گذشته داشته ايد. اگر حواس خود را به يكي از اين وقايع بد زندگي متمركز كنيد و آن را در ذهن خود مجسم سازيد و در بارة آن بيانديشيد كم كم آن واقعه در ذهن شما زنده مي شود و آن را احساس مي كنيد. به همين ترتيب مي توانيد در خود احساس شادي وشعف ايجاد كنيد. لحظاتي را به خاطر آوريد كه در نهايت شور و لذت بوده اند. لحظاتي شادي بخش را در نظر مجسم سازيد و تصوير روشني با جزئيات كامل در صفحة ذهن خود تشكيل دهيد و آن احساسات را در خود زنده سازيد. مسلماً شما قادر هستيد كه در زندگي خاطرات شيرين و شادي بخش در ذهن خود تجسم كنيد.
اتومبيل ها مجهز به چراغهاي زنگ خطر هستند. به عبارت ديگر هر اتومبيل مجهز به دستگاهي است كه در مقابل چشم راننده در قسمت جلو اتومبيل نصب شده است و وظيفه دارد كه اشكالات پيش آمده در اتومبيل را به اطلاع راننه برساند. مثلاً اگر باطري اتومبيل خالي شده باشد، وقتي فشار روغن پايين بيايد، وقتي موتور بيش از اندازه داغ كند يا بنزين تمام كند نا رسايي را به راننده اطلاع مي دهد. بي توجهي به اين علائم خطر چه بسا اتومبيل را بكلي از بين ببرد اما روشن شدن چراغ خطر به معني بد بودن اتومبيل نيست. موتور هر اتومبيلي ممكن است داغ كند.
اما اگر راننده همه حواسش را متوجه چراغهاي آگاه كننده كند كار خطرناكي كرده و چه بسا كه فاجعه اي بيافريند. راننده بايد از شيشه اتومبيل مواظب جاده و جايي كه مي رود باشد. در واقع كار اصلي او همين است. هر چند وقت يك بار به آگاه كننده ها نگاه مي كند اما در تمام دقايق رانندگي چشم به آنها نمي دوزد و به عبارتي با آنها زندگي نمي كند بلكه به هدف مثبت يعني جايي كه مي رود توجه مي كند.
مشكل اينجاست كه بسياري از ما الگوهاي تضعيف كننده ومنفي را گرفته آنها را در نظر خود بزرگ، روشن و پر طنين جلوه مي دهيم و با كيفيتي كه اثر شديدي بر ما دارند در نظر خود مجسم مي كنيم و آنگاه از اينكه روحية خوبي نداريم تعجب مي كنيم. اگر اين وضع را ادامه دهيم مثال همان قايقي خواهيم شد به سمت آبشار در حال حركت است و آن را حتماً به خاطر داريد. اين سفر از زماني آغاز مي شود كه نتوانيد بر روحيه و رفتار خود مسلط با شيد.
نتيجه اي كه از اين مطالب مي توان گرفت اين است كه خواسته واقعي شما در زندگي چيزي جز تغيير احساسات و عواطف نيست و مي توانيد در هر لحظه از زمان آن را كنترل كنيد. بنابراين سعي كنيد كاري كه موجب شادي شما مي شود انجام دهيد. رفتن به كنسرت، رفتن به سينما، رابطة عاشقانه با همسر، صحبت هاي شيرين با همسر و فرزندان، گفتن لطيفه براي دوستان، ايجاد يك اثر تازه و هر كاري كه باعث پاك شدن خاطرات ناخوشايند از صفحة ذهن و يادآوري خاطرات شيرين شود.
ما براي خوشبخت شدن چشم به راه آينده ايم و در نتيجه هرگز خوشبخت نمي شويم، زندگي نمي كنيم بلكه به اميد زندگي نشسته ايم. در واقع يكي از علل خوشبخت نبودن سرمايه گذاري روي آينده است. زندگي نمي كنند، از زندگي امروز خود لذت نمي برند و پيوسته منتظرند كه در آينده اتفاقي بيفتد. وقتي ازدواج مي كنند خوشبخت خواهند شد. وقتي شغل بهتري بدست آورند به خوشبختي خواهند رسيد. وقتي پول خريد خانه را پرداختند، وقتي بچه هايشان را راهي دانشگاه كردند و وقتي كاري را به اتمام رساندند و پيروز شدند آنوقت است كه به خوشبختي خواهند رسيد. اين افراد بدون استثناء مأيوس مي شوند جرا كه خوشبختي يك عادت ذهني است ، يك برداشت ذهني است. اگر آن را ياد نگيريم و همين حالا روي آن تمرين نكنيم هرگز تجربه اش را نخواهيم كرد. اگر قرار است خوشبخت شويم بايد خوشبخت باشيم.
همه روزه يادآوري خاطرات و انديشه هاي خوب و دلچسب را تمرين كنيد، چرا كه اين كار شما را در انجام كارهايتان كمك مي كند. اگر كسي مي خواهد حال بهتري داشته باشد بايد احساسات لطيف و خير خواهي و مثمر ثمر بودن را در انديشه خود زنده كند. بايد اين كار را مثل ورزش صبحگاهي بطور مرتب انجام داد و مرتب به زمان اين ورزش رواني بيافزائيد.
تصوير ذهني و عادتهاي انسان با هم ارتباط دارند. با تغيير يكي از آنها ديگري هم خود به خود تغيير مي كند. وقتي آگاهانه عادت بهتري در خود ايجاد مي كنيم تصوير ذهني جديدي جاي عادات قديمي را مي گيرد و انگاره جديد را پرورش مي دهد.
جالب است بدانيد كه نود و پنج درصد رفتار، احساس و واكنش افراد عادتي است. نوازنده پيانو براي زدن مضرابها به تصميم گيري نيازي ندارد. درست به همين شكل كه هر وقت با موقعيت مشابهي روبرو شويم ، انديشه و احساس و عمل مشابهي از ما سر مي زند. اما نكته اينجاست كه عادت اصلاح شدني است و مي توانيم آنرا بطور كلي تغيير دهيم. كافي است كه تصميم آگاهانه اي بگيريم و روي آن تمرين كنيم. نوازنده پيانو مي تواند از روي اگاهي تصميم بگيرد كه مضراب متفاوتي را فشار دهد و آهنگ هاي جديدي را بوجود آورد. بنابراين شما هم مي توانيد با تكرار رفتار مطلوب آن را در تصوير ذهني خود ثبت نماييد.
ميزان آرامش ذهن و كارايي فردي ما بر اساس ميزان توانايي ما براي زيستن در لحطه حال مشخص مي شود، صرفنظر از آنچه ديروز رخ داده است و آنچه فردا ممكن است اتفاق بيفتد. حال جايي است كه شما در آن ايستاده ايد. از اين ديدگاه كليد شادي و خرسندي متمركز ساختن ذهن بر لحظه حال است.
يكي از نكات جالب توجه در باره كودكان همين است كه آنها خود را تماماً در لحظه حال غرق مي كنند. آنها كاملاً در گير فعاليت كنوني خود مي شوند كه اين فعاليت مي تواند تماشاي يك سوسك ، نقاشي كشيدن ، ساختن يك قصر ماسه اي و يا كارتون نگاه كردن و يا هر چيز ديگر باشد. اما وقتي بزرگ مي شويم هنر فكر كردن و نگران بودن را در يك لحظه فرا مي گيريم. به مشكلات گذشته و مسائل آينده اجازه تجمع در زمان حال را مي دهيم، و بدين ترتيب حال را مي بازيم . ما همچنين باد مي گيريم كه لذت و شاديهاي خود را به تعويق بيندازيم و همواره به اميد آينده اي متفاوت بنشينيم. دانش آموز دبیرستاني با خود مي گويد كه وقتي مدرسه را تمام كنم و وارد دانشگاه شوم آنوقت ايده آل است. وارد دانشگاه مي شود و با خود مي گويد كه وقتي مدركم را بگيريم ديگر هيچ غمي نخواهم داشت. بلاخره مدركش را هم مي گيرد آنوقت است كه مي بيند تا وقتي شغل مناسب نداشته باشد نمي تواند خوشبخت باشد. كاري اختيار مي كند اما هنوز هم نمي تواند خوشبخت باشد. با گذشت سالهاي پياپي او خوشبختي، شادي و آرامش خود را مرتباً تا نامزد شدن ، تا ازدواج كردن، تا خريدن خانه و ماشين، تا بازنشستگي و... به تعويق مي اندازد و قبل از آنكه به خود اجازه شادي سعادتمندانه دهد، از دنيا مي رود. تمام لحظات او صرف نقشه كشيدن براي آينده متفاوتي مي شود كه هرگز از راه نمي رسد. آيا داستان زندگي شما هم از نوع اين داستان است كه شاد زيستن خود را به آينده اي دور دست موكول مي كنيد؟
ما بجاي آنكه از لحظات امروز زندگي خود لذت ببريم نقشه شادي را براي آينده مي كشيم. زيستن در زمان حال بدين معناست كه ما از هر كاري كه در حال انجام آن هستيم به خاطر خود آن لذت ببريم و نه اينكه صرفاً به دنبال هدف نهايي آن باشيم. زيستن در حال به معني دلپذير ساختن لحظه جاري بجاي دور انداختن آن است. اين تصميم ماست كه لحظه به لحظه زندگي را واقعاً زنده باشيم و لذت ببريم و شادمانه زندگي كنيم .
هر گاه در حال زندگي كنيم، ترس را از ذهن خود مي رانيم.اساساً ترس مقوله اي استكه مربوط به حوادثي است كه ممكن است در آينده اتفاق بيافتد. اين ترس مي توان چنان فلج كننده باشد كه انجام هر عمل سازنده اي را براي فرد ناممكن بسازد. اما شما فقط زماني در معرض ترسهاي شديد قرار مي گيريد كه بي حركت و منفعل باشيد. و درست در همان لحظه اي كه وارد عمل مي شويد و واقعاً كاري انجام مي دهيد، ترسها فروكش مي كند. زيستن در حال به معناي حركت كردن بدون ترس از عواقب است به معناي تلاش كردن به خاطر نفس مشغول بودن است.
اين نكته را به خاطر داشته باشيد كه اگر نگراني در ذهن خود داريد، مثلاً كار خود را از دست داده ايد يا همسرتان شما را ترك كرده است، اين كار ساده اي نيست كه ذهن خود را از اين نگراني خالي كنيد و به آزامش برسيد. اما ساده ترين راه بهبود وضعيت رواني شما دست به عمل بردن، مشغول بودن و مشاركت است. كاري انجام دهيد. هر فعاليتي كه باشد. ورزش كنيد، به پارك برويد يا به كار باغباني مشغول شويد. خلاصه اينكه زمان چيزي جز يك مفهوم انتزاعي در ذهن ما نيست. اين لحظه تنها زاماني است كه در اختيار داريم . از اين لحظه چيزي بسازيد، لذت ببريد و زندگي كنيد و به خاطر اتفاقات آينده نفس را در سينه حبس نكنيد.
برآورد شده كه هفتاد درصد از يادگيري هاي انسان در شش سال اول زندگي صورت مي پذيرد. همچنين توانايي جذب چيز هاي تازه به همين ترتيب و در طي همين سالهاست. تخيل انسان نيز پر بارترين دوران خود را در اين سالهاي نخستين طي مي كند. واقعيت انكار ناپذير آن است كه تخيل كليد تمام يادگيري ها و كليد حل تمامي مسائل است. از اينروست كه اديسون ها و انشتين هاي دنياي ما همگي داراي قوة تخيل فوق العاده اي بوده اند. به عنوان مثال انشتين با تخيل ذهني خود به ميان سيارات و بر فراز پرتوهاي ماه به نظريه هاي علمي خود در مورد زمان و فضا دست يافت. توانايي او در تخيل كودكانه به او كمك كرد تا به غولي در ميان انديشمند ان تيديل شود.
براي داشتن يك حافظه خوب يك تخيل خوب داشتن لازم است و يكي از دلايلي كه سالمندان اغلب از ضعف حافظه گله مي كنند نيز همين است. آنها تخيل را نابود كرده اند بطوريكه ذهن آنها قادر به خلق تصاوير و گنجاندن در حافظه خود نيستند.
هر وقت ما اطلاعاتي را در خزانه حافظه خود ثبت مي كنيم ، از قوه تخيل و قدرت عيني سازي خود براي خلق تصاوير استفاده مي كنيم و اين توان تصوير سازي است كه سهولت يا دشواري ياد آوردن آن اطلاعات را تعيين مي كند. بعلاوه براي آسودگي و ارام بودن مي توان يك منظره تخيلي را مجسم كنيم و اين يك توانايي ارزشمند است.
در مقابل كسي كه فاقد قوه تخيل رشد يافته است براي آسوده سازي خود با مشكلات بسياري روبرو خواهد بود. تخيل خود را مانند جسم خود پرورش دهيد. هر چه تخيل شما رشد يافته تر باشد، ياداوري و حل مسائل برايتان آسانتر خواهد بود.
بزرگترين فاتحان تاريخ بشر، خيالپردازاني بودند كه آرزوها و سرشت خود را براي ارئه خدمتي منحصر به فرد به بشريت در هم آميخته اند. لئوناردو داوينچي در دوازده سالگي با خود مي گفت :” من روزي يكي لز بزرگترين هنرمندان تاريخ جهان خواهم شد و همنشين شاهزادگان خواهم بود“ .
در روزگاران قديم پسرك جواني زندگي مي كرد كه نامش ناپلئون بود. او هر روز ساعتها و ساعتها در رؤياي خود به هدايت و رهبري ارتش خود مي پرداخت و اروپا را فتح مي كرد. بقيه اين داستان را در تاريخ بخوانيد. بنابراين راه پيشرفت در هر زمينه همراه كردن تمرينات جسماني منظم با تمرينات ذهني منظم است.
يافته هاي علمي ، اخيراً ثابت كرده كه وقتي ما خود را در حال انجام عملي تجسم مي كنيم درست مثل آن موقعي است كه واقعاً آن عمل را انجام مي دهيم . مغز براي ايجاد رفتارهاي نو، دست به تغييرات الكتروشيميايي در سلولهاي خود مي زند. بنابراين براي كسب بهترين نتايج نياز به تمرين ذهني و تمرين جسماني داريم. بنابراين ما مي توانيم بازي گلف ، صحبت كردن در ميان جمع ، اعتماد به نفس و مهارتهاي رانندگي و تمام فنون ديگر را با نشستن روي يك صندلي راحتي و تمرين ذهني ، آنها را بهبود ببخشيم.
ارزش اساسي تمرين ذهني در اين است كه الگويي از عملكرد كامل و بدون نقص به سلولهاي مغز ارائه مي دهد. ما در سطح تخيل مرتكب اشتباه نمي شويم. علاوه بر آن ياد مي گيريم كه اگر مرتباً نتايج نامطلوبي را در ذهن تصوير كنيم چيزي جزء نتايج نا مطلوب نصيب ما نخواهد شد. پس اگر مي خواهيد در يك كلاس كنفرانس دهيد يا يك تلفن مشكل بزنيد يا براي اولين بار يك قايق بادباني برانيد، قبل از هر چيز زماني را به انجام بي عيب و نقص آن عمل در ذهن خود اختصاص دهيد. موفقترين مردم دنيا همين كار را مي كنند.
همه آدمای موفق و بزرگ روشهایی تو زندگیشون دارن.به عبارت خلاصه قوانینی تو زندگیشون دارن.اونا اجازه نمی دن محیط اطراف و مسائل و مشکلات اونا رو هدایت کنن . بلکه اونا هستند که مسائل و مشکلات و محیط اطراف رو هدایت می کنند. به همین خاطره که این همه تاثیر گذارن.آدمای بزرگ و موفق رو محیط اطرافشون تاثیر زیادی دارن. دلیلش فقط یه چیزه! اونم اینه که مسئولیت زندگیشون رو به عهده گرفتن و می دونن که خودشون هستن که با افکارشون و ذهنیتشون زندگیشون رو رقم می زنن. اونا در مواجهه با افکار منفی و مسائل و مشکلات اولین چیزی که به خودشون می گن اینه که:" من قدرت نامحدودی دارم. همه چیز به ذهن من و ذهنیت من خلاصه می شه. همه چیز من به افکارم خلاصه می شه. من هستم که افکارم رو می سازم. اگه حالا با مشکلی مواجه شدم شاید تو فکرم و عملم یه جایی اشتباه کردم. پس اشتباهم رو پیدا می کنم و اونو تصحیح می کنم. به این ترتیب هر روز بهتر می شم.قوی تر می شم. شادتر و موفق تر می شم. من روز به روز با انرژی و قدرت بیشتری در جهت هدفام حرکت می کنم و این چنین شادی و موفقیت نامحدود رو در آغوش می گیرم. من موفقم. "
ببینید این آدما در مواجهه با مسائل و مشکلات چگونه به راحتی با بیان این عبارات نه تنها مسئله را حل می کنند بلکه انرژی بیشتری پیدا کرده و به راه خود ادامه می دن. تو هم قدرت نامحدودی داری. کافیه ایمان بیاری. همین. این چنینه که متحول می شی و شادی و موفقیت نامحدود رو در آغوش می گیری.
ما دندانهایی می خواهیم که زخم ایجاد کند.
دلیلی که شما هنوز رویاهایتان را تحقق نبخشیده اید این است که بیشتر وقت و انرژی خود را برای پنهان کردن تصویر ذهنی منفی از خودتان صرف می کنید.
زندگی امتحان نشده ارزشی ندارد.
ما اشیا را همانطور که هستند نمی بینیم بلکه همانطور می بینیم که ترجیح می دهیم.
صدایی که در درون شما است صدای خدا نیست فقط صدایی است که دوست دارید آن را بشنوید.
ما عقب نشینی نکرده ایم بلکه در جهت دیگری حرکت می کنیم.
دوست دارید به شما فرمولی برای موفقیت بدهم؟ کاملا ساده است . میزان اشتباهات خود را دو برابر کنید.
هدف در زندگی ٬ زندگی با هدف است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلام آخر: برای موفقیت در زندگی لازم است که ذهنمون رو کنترل کنیم. بایستی برای خودمون هدفی در نظر بگیریم و اون موقع معیاری به وجود می یاد که می فهمیم چه چیزی منفیه و چه چیزی مثبته. در این حالت هر چی رو که منفی می دونیم رها می کنیم و اصلا بهش فکر نمی کنیم تا بدین طریق ریشه اونو نابود کنیم. وقتی چیزهای منفی رو بالکل رها می کنیم خود بخود به چیزهای مثبت فکر می کنیم. و با توجه به اینکه به هر چی فکر کنیم اون بزرگتر و قوی تر می شه ما رفته رفته و روز بروز بهتر ٬قوی تر و مثبت تر می شیم. و اینگونه است که شادی و موفقیت نامحدود رو در آغوش می گیریم. همه چی خلاصه می شه در کنترل ذهن. پس ذهنتون رو کنترل کنید و موفق شوید.
خیلی ساده است. اینکه تو زندگیمون هدف داشته باشیم و برای رسیدن به هدفمون تلاش کنیم.
تلاش و تلاش .
هر چقدر برای رسیدن به اهدافمون سعی و تلاش بیشتری از خودمون نشون بدیم بیشتر از خوبی ها و
پاکی ها سر شار می شیم.
می بینی یکی خیلی ثروتمنده ولی لذتی از زندگیش نمی بره . می بینی یکی خیلی فقیره
و لذتی از زندگیش نمی بره. اون یکی فکر می کنه اگه کمی فقیرتر بود شاید خوشبخت تر بود و این یکی
فکر می کنه اگه کمی ثروتمندتر بود خوشبخت تر بود. ولی واقعیت می دونی چیه؟ اینکه این دو تا چون تو
زندگیشون هدف ندارن و یا احیانا هدفی هم دارن ولی برای رسیدن به هدفشون تلاشی مستمر انجام
نمی دن به همین خاطر احساس خوشبختی نمی کنند.
"لیس للانسان الا ما سعی."
لازمه سعی و تلاش داشتن هدف است. هدف راه را روشن می کند. باقی اش اینه که برای رسیدن به
هدفتون به راه بیفتید و اون قدر تلاش کنید و پله پله جلو برید تا یکی یکی به اهدافتون برسید.
اینگونه خواهد بود که آرام آرام همه خوبی ها و پاکی ها در وجود شما رشد و نمو می کنند و شما رو
تبدیل به موجودی نورانی و پربرکت می کنند که همه وجودش سرشار از زیبایی و شادی و سلامتی
است و با تمام وجود شادی و موفقیت نامحدود رو در آغوش گرفته است.
یک شخص موفق اینگونه در مورد خودش صحبت می کنه:
"من موفقیت رو جستجو می کنم .
هر کسی در زندگیش یه چیزی رو جستجو می کنه. من موفقیت رو جستجو می کنم. می دونم که
موفقیت ،در نتیجه هدفداری ، برنامه ریزی برای هدف و تلاشی پی در پی برای رسیدن به این هدف
است. پس من این همه را ، جستجو می کنم. هدف را، برنامه ریزی را و از همه مهمتر تلاش برای
رسیدن به هدف را جستجو می کنم.
شاید در حرکتم برای رسیدن به هدف کم و کاستی هایی داشته باشم ولی می دونم که جستجوی
مصرانه من این کاستی ها را برطرف می کنه. برای من شکست مفهومی نداره. چون شکست رو
جستجو نمی کنم. پس از شکست یا پیروزی ام سعی می کنم درس بگیرم. درسی جهت قوی تر شدن.
پس من لحظه به لحظه قوی تر می شم. قوی تر و قوی تر. با گامهایی محکم تر و استوارتر از گذشته گام
بر می دارم. بر شادیم لحظه به لحظه افزوده می شه. بر موفقیتم لحظه به لحظه افزوده می شه.
اگه جایی احساس غم کنم و یا احساس کنم که کارها خوب پیش نمی ره، از یه جهتی خوشحال
می شم.
می دونی چرا؟
چون که می دونم بر این مشکل غلبه می کنم و با سرعت و با قدرت بیشتری در راستای اهدافم گام
بر خواهم برداشت و موفقیت بیشتری را در زندگیم و لحظه حالم درک خواهم کرد.
من موفقم و موفق خواهم بود.
می دونی چرا؟
فقط به خاطر یه دلیل خیلی ساده. اینکه من موفقیت رو جستجو می کنم. جستجویی عمیق و با تمام
وجود. "
به من بگو تو چی رو جستجو می کنی؟
غم واکنشی در قبال تجربه های دردناک زندگی است. اما غم بلای اجتناب ناپذیری نیست که برای تجدید تعادل و توازن زندگی ناگزیر به تحمل آن باشیم. بلکه غم موهبتی است که جامه مجهول و مبدل به تن کرده است ، یعنی اندوه ابداً تلخ و گزنده نیست بلکه فرصتی است برای نوشیدن شربت شیرینی که در لحظه های تاریک زندگی در دسترس ما قرار میگیرد.
شکست های زندگی ، روح ما را صیقل میدهد و استعدادهای پنهانمان را بر ملا میکند و باعث میشود که به سطوح بالاتر زندگی ارتقاء پیدا کنیم.
به گذشته برگردید و ببینید که چند بار لحظه های تاریک ناامیدی مثل تصادف ، بیماری و یا مرگ نزدیکان تعادل روحیتان را به هم زده و شور و نشاط زندگی را از شما گرفته است؟ فرض کنید که آنچه اتفاق افتاده مقدراتی بود که می بایستی اتفاق می افتاد. با این آگاهی تازه در قبال یک تجربه غم انگیز چه واکنشی نشان میدهید؟
عالم هستی نظام هوشمندی است که در آن هیچ چیز تصادفی و اتفاقی نیست. تمام ناکامی ها نعمت است و تمام مصیبت ها تابع نظم الهی است. پس در اینجا و در بحبوحه غم و اندوه نکته ای برای آموختن وجود دارد. شما میتوانید این درس را بگیرید و رمز و راز دسترسی به شیرینی آن را بیاموزید.
ضرورت ندارد که وانمود کنید که ماجراهای غم انگیز را دوست دارید ، تنها متعهد شوید که برای ارتقاء به مقام و موقعیت برتر در زندگی از غم به عنوان نیروی محرکه سود ببرید.
در اوج غم کمی درنگ کنید و با کمال متانت از خودتان بپرسید: آیا اکنون مجبور هستم که بخاطر این وضعیت ناهنجار که یقین دارم عاقبت آن را یک نعمت خواهم یافت ، در درون و بیرون رنج و عذاب بکشم؟ مهم نیست که برای جواب به این سؤال چقدر مهارت دارید بلکه گوش کردن به جوابی که از عمق وجودتان برمی خیزد و و پیروی از آن اهمیت اساسی دارد.
وین دایر
چند بار به کسی گفته ایم: مدتی است که با فلانی جر و بحث نکرده ام و یا هرگز سرما نخورده ام و ناگهان روز بعد سرما میخوریم یا با فلانی مشاجره میکنیم؟ بعد نتیجه میگیریم که صحبت درباره وقایع دلپذیری که برای ما رخ داده، بداقبالی می آورد. چنین نیست.
در حقیقت روح جهان همواره - در هر مشکلی - به ما نشان میدهد که چه مدتی بدون یکنواختی مشخصی مانده ایم. میخواهد به ما بگوید که زندگی چگونه تا آن لحظه سخاوتمند بوده است و اگر با شجاعت از موانع عبور کنیم همین گونه باقی خواهد ماند. واژه های مثبت را در فضا نگه داریم. آنها به رشد ما در هر مشکلی کمک میکنند.
پائولو کوئلیو
حتی می توانی از جویباری کوچک بیاموزی که همچون خدمتگزاری خاموش به دوست و بیگانه یکسان خدمت کنی.
بیشتر اوقات آموزگار همه ما یکی است. اما هرکس متناسب با استعداد و ظرفیت خود از آن می آموزد.
در مدرسه زندگی آن روز که درس جدیدی نیاموزیم روزی هدر رفته است.
بیشتر افراد احساس میکنند که هویت آنها و احساسی که از خود دارند چیز بسیار با ارزشی است که نمیخواهند از دست بدهند به همین خاطر است که تا این حد از مرگ میترسند.
غیر قابل تصور و ترسناک است که من وجود نداشته باشد، اما تو آن من ارزشمند را با نام و شکلت و داستانی که با این دو مرتبط است اشتباه میگیری. این من چیزی بیشتر از یک شکل ناپایدار در میدان آگاهی نیست.تا وقتی که فقط هویت شکل را میشناسی، آگاه نیستی که چیزی که ارزشمند است ذات تو یعنی درونی ترین احساسی که از من هستم داری یا به بیانی دیگر آگاهی است. آن ابدیت موجود در تو تنها چیزی است که نمیتوانی از دست بدهی.
هرگاه فقدان شدیدی در زندگی تو رخ بدهد مثل وقتیکه دارایی، خانه، رابطه نزدیک، شهرت، شغل یا توانایی جسمی ات را از دست میدهی، چیزی در درونت میمیرد. در این مواقع در احساسی که از خود داری نقصی پدید می آید. حتی ممکن است دچار سردرگمی بشوی و از خود بپرسی: "بدون این...من که هستم؟"
وقتی که شکلی که تو ناآگاهانه به عنوان بخشی از خود می دانستی٬ ترکت میکند یا ناپدید میشود ممکن است به شدت درد بکشی و این فقدان شکافی در بافت موجودیت تو ایجاد میکند. هنگامی که چنین میشود، رنج و اندوهی که حس میکنی را نفی نکن و به آن توجه کن! قبول کن که چنین احساسی وجود دارد. هشیار باش که ذهنت تمایل دارد داستانی درباره این فقدان بسازد و در آن نقش قربانی را به تو بدهد. ترس، خشم، طرد یا ترحم نسبت به خود عواطفی هستند که همراه این نقش می آیند. آنگاه در مورد آنچه زیر این عواطف و داستان ذهنی ات وجود دارد آگاه شو! نسبت به آن شکاف، آن فضای تهی هشیار شو! آیا میتوانی با آن احساس عجیب تهی بودن روبرو شوی و آن را بپذیری؟ اگر بتوانی ممکن است متوجه شوی که دیگر جای هراس آوری نیست و حتی امکان دارد از اینکه می بینی آرامش از آن منتشر میشود تعجب کنی.
هر زمان که مرگ پیش می آید، هرگاه که یک شکل زندگی ناپدید میشود ، خدا از شکاف حاصل از ناپدید شدن آن شکل می درخشد. برای همین است که مقدس ترین پدیده زندگی مرگ است. به همین دلیل است که آرامش خدا از طریق تعمق درباره مرگ و پذیرش آن سراغت می آید.
هرگز ریسمان امید را رها مکن. وقتی احساس میکنی که دیگر تاب تحمل نداری ، جادوی امید است که به تو نیروی ادامه راه میدهد.
اعتماد به نفس را هرگز از دست مده ، تا آن زمان که باور کنی توانایی ، دلیلی داری تا بکوشی.
هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده ، بر آن چنگ بزن ، آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود.
این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم میزند. پیروزی یا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.احساس ماست که ژرفای حیاتمان را نشان میدهد.
روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.صبور باش و ببین که آنها در گذرند.
از عشق مگریز ، به سوی آن بشتاب ، چه... عشق ژرفترین شادی ماست.
چشم به راه آنچه که میخواهی نمان ، با تمام وجود آن را بجوی ، بدان که زندگی در نیمه راه با تو دیدار خواهد کرد.
اگر تدبیرها و رؤیاهایت با امیدهایت همسو نشدند ، نه! تو راه را گم نکرده ای ، هر آینه که چیزی نو از خود و زندگی بیاموزی ، بدان که پیش رفته ای.
از هر آنچه از ارزش تو بکاهد بپرهیز، احساس نیکو به زندگی داشتن در گرو احساس نیکو به خود داشتن است.
هرگز خنده را از یاد مبر و غرور نباید مانع گریستن تو شود ، با خندیدن و گریستن است که زندگی معنای کامل می یابد.
نانسی سیمز
همانطور که آب میتواند جامد٬ مایع و یا گاز باشد. آگاهی هم میتواند منجمد به صورت ماده فیزیکی و یا مایع به صورت فکر و ذهن یا بی شکل به صورت آگاهی ناب باشد.
آگاهی ناب٬ زندگی پیش از نمود یافتن است و آن زندگی از طریق چشمان تو به دنیای اَشکال مینگرد. زیرا آگاهی همان است که تو هستی. هنگامی که خودت را به صورت آن آگاهی بشناسی آنگاه خودت را در همه چیز تشخیص میدهی. این حالتی از روشنی کامل درک است. دیگر موجودی باگذشته ای سنگین نیستی که حجابی از مفاهیم را با خود حمل کنی و همه تجربه ها را بر اساس آن مفاهیم تفسیر نمایی.
هنگامی که بدون تفسیر درک کنی آنگاه میتوانی احساس کنی آنکه درک میکند کیست. این بهترین توصیفی است که میتوانیم در محدوده زبان در این باره بگوییم. او زمینه ای از سکون هشیار است که درک در آن رخ میدهد.آگاهی بدون شکل٬ از طریق تو نسبت به خودِ هشیار شده است.
زندگی بیشتر افراد توسط خواسته و ترس اداره میشود.خواسته نیاز به افزودن چیزی به توست تا به طور کاملتری خودت باشی.تمامی ترسها ترس از دست دادن چیزی و در نتیجه کمتر بودن و از بین رفتن است.
این دو حرکت این واقعیت را میپوشانند که بودن٬ دادنی و گرفتنی نیست. بودن به طور کامل هم اکنون در درون توست٬ حال!
اکهارت تول
بسیاری از مردم واژه بخشایش را دوست ندارند. بخشایش یعنی رها کردن و چیز مثبتی را جایگزین چیز منفی کردن. پالایش نیز نوعی بخشایش است و همه ما به آن نیاز داریم.
اگر پالایش را در پیش بگیریم هرگز چیزی را از دست نمیدهیم. هرگز آنچه را که عالیترین خیر و صلاحمان باشد از دست نمیدهیم. هروقت اینطور به نظر برسد که چیزی را از کف داده ایم، تنها به این علت است که دیگر برایمان سودمند یا موهبتی بی نظیر نبوده است. البته شاید خودمان فکر کنیم که بهترین بوده است اما عملاً آن را پشت سر گذاشته و به آن احتیاجی نداریم. با این شناخت میتوانیم دست از سرش برداریدم و ذهن و دلمان را برای دریافت موهبت تازه بزرگتر خود بگشاییم.
آزاد کردن دیگران به معنی آزاد کردن خودمان است. هرگاه نسبت به دیگران ، به گرایشها و رفتارها و شیوه زندگی آنها احساس دلبستگی میکنیم شاید به این دلیل است که ناخودآگاه احساس وابستگی میکنیم و از اسارتی که خود آفریده ایم ساییده میشویم. وقتی شخص یا مسأله یا اوضاع و شرایطی را که احساس میکنیم ما را در فشار قرار داده رها میکنیم، کلید را به سوی آزادی می چرخانیم. یادمان باشد ما حاکم موقعیتها هستیم نه برده آنها.
وقتی در کمال جرأت و شهامت، چیزی که ما را به اسارت درمی آورد رها میکنیم، به جای اینکه قربانی باشیم قادر میشویم. اگر توانسته ایم که خودمان را به اسارت درآوریم پس میتوانیم خودمان را از این اسارت آزاد کنیم.
اگر مردم به جای واداشتن دیگران به اینکه به دلخواهشان یا به گونه یی خاص رفتار کنند ، آنها را به حال خود رها میکردند، بیشتر مسائل مربوط به روابط انسانی حل میشد.
اگر بخواهیم خود را از هرگونه مشکل ذهنی و جسمی رها کنیم و در زندگی با کوچکترین مسأله ناخوشایند روبرو نشویم باید دیگران را رها کنیم تا از راهی که دوست دارند به دنبال خواسته هایشان بروند. آنگاه راه گشوده میشود تا همه بتوانند از این خوان نعمت عالیترین سهمی را که دارند برگیرند. آزادی و آسایش ما و عزیزانمان به این عمل ما بستگی دارد.
بیشتر مواقعی که دعاهایمان مستجاب نمیشود به این دلیل است که هنوز راه پالایش: آزاد گذاشتن دیگران و رها کردن بسیاری از موقعیتها ( مشکل مالی، بیماری،...) را در پیش نگرفته ایم.به محض در پیش گفتن راه پالایش، مسأله مان حل میشود و خیر و صلاحمان پدیدار میشود.
امت فاکس میگوید: اگر به چیزی یا کسی نفرت بورزید، با حلقه ای کیهانی به او متصل میشوید و به بند او درمی آیید: به اسارت زنجیری راستین ، هر چند ذهنی. اگر در تمام دنیا تنها یک نفر باشد که به راستی از او خوشتان نیاید همانا او کسی است که با حلقه ای محکمتر از فولاد خودتان را به او وصل کرده اید.
دلیل اینکه گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آنها توجه الهی و دعای خیر ما را میجوید. اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم، دیگر آزارمان نمیدهند. از زندگیمان بیرون میروند و خیر و صلاحشان را جایی دیگر می یابند.
تنها علاج قطعی برای رستاخیز سلامت و ثروت و سعادت، به کار گرفتن قدرت شفابخش محبت از راه بخشایش و پالایش است.
بی تردید یکی از زیباترین اصول حیات ، بازتاب روابط انسانهاست. گنجینه پر نعمت کائنات در برابر رفتار خوب ، بالاترین بهره را در مقایسه با هر بانکی پرداخت میکند.
برای عشق و محبتی که نثار جهان میکنیم این بانک علاوه بر اینکه همان مقدار عشق و محبت را که به شما برمیگرداند ( مصداق "هر آنچه بکارید ، همان را درو خواهید کرد" )سود آن را هم که پاداش نوعدوستی شماست میدهد تا همواره به یاد داشته باشید با مردم همیشه به همین روش رفتار کنید.
برای اینکه این اصل به شما ثابت شود همین حالا لبخند بزنید و ملاحظه کنید که چگونه احساس بهتری دارید. یا اگر موقع عبور از خیابان آشنایی را دیدید که افسرده و پریشان است با گفتن چند کلمه دلپذیر شادش کنید ، یقیناً بیشتر اوقات با برخورد خوب و خوشایند روبرو میشوید.اگر به احتمال بسیار کم اینطور نشد قانون حیات میخواهد شما را آزمایش کند که آیا صرفاً خوبی میکنید تا خوبی ببینید یا اصولاً این روش را برای زندگی خودتان انتخاب کرده اید. در همین آزمایش است که خیلی از مردم ناموفق هستند.
آن چیزی که ما به عالم می فرستیم دیر یا زود به خودمان برمیگردد. پس اگر با فقر ، بیماری ، غم و اندوه و یا روابط ناگوار روبرو هستید آن را ناشی از بدشانسی و صرفاً خطا ندانید بلکه با خودتان فکر کنید که چه کرده اید که با این واکنشها مواجه شده اید.
گاهی وقتها که به مشکلاتی که روی زمین هستند نگاه می کنیم، این طور به نظر میرسد که همه چیز سرشار از ترس، غم، دلتنگی و تیره بختی است. بعضی روزها که از خواب بیدار میشویم، نمی دانیم که چه اتفاقات ناگواری ممکن است رخ بدهد. وقایع دنیای بیرون نه تنها ملال انگیز به نظر می رسند، بلکه دنیای درون ما نیز پر از افکار ملال انگیز است.نفس به ما میگوید: "این همه را دلیل آن بدانیم که قربانیان درمانده ای هستیم که در دنیایی ناعادلانه و بی رحم و تهی از عشق به سر میبریم."
اما راه دیگری نیز برای دیدن دنیا وجود دارد و ما میتوانیم با دگرگون کردن احساس و ادراک خود، آن را بیابیم.
شاید یکی از بزرگترین موهبتهایمان در زندگی، توان انتخاب کردن افکار و باورهایی است که به ذهنمان راه میدهیم. ما واقعاً می توانیم انتخاب کنیم از دنیایی که بر اساس اسارت تحمیلی ترس ساخته شده است، رها باشیم. می توانیم توهّم دنیایی مالامال از ترس، نفرت، تضاد و جنگ را باور کنیم یا به دنیایی معتقد باشیم که بر پایه عشق جاودانه بنا شده است. وقتی دنیای توهّم را انتخاب کنیم، باور داریم آنچه در دنیای بیرون وجود دارد علّت است.اما هنگامی که جهان عشق را انتخاب می کنیم، باور داریم که افکار خودمان علت دیده ها و تجارب ما هستند.
در هر وضعیتی که به سر می بریم، می توانیم پیوسته تصمیم بگیریم آرامش ذهن را یگانه هدف خود قرار دهیم . میتوانیم یکبار دیگر انتخاب کنیم دنیا را با چشم دیگری ببینیم.
چنانچه آرامش ذهن را انتخاب کنیم ادراک و احساس ما تغییر میکند، بار دیگر تعهد به تحول شخصیتمان را تأیید میکنیم و نقش خود را در کمک به دگرگون ساختن دنیایی که می بینیم اجرا میکنیم.
می توانیم بیاموزیم چگونه مسئولیت افکار و احساساتمان را بپذیریم و تلاش کنیم یابنده عشق باشیم نه جوینده عیب و بیاموزیم که دنیا را به عنوان وسیله ای برای از میان برداشتن جدایی ها ببینیم.
ما میتوانیم انتخاب کنیم که دنیا را با قلب خود و نه با ذهنمان درک کنیم.
هرچه بیشتر بگذاریم که قلبمان نگرش ما به جهان را راهنمایی کند بیشتر میتوانیم بپذیریم که یگانه هدف ما در زندگی عشق ورزیدن و بخشایش است و بیشتر میتوانیم آرامش و عشق و شادی را تجربه کنیم.
پس هروقت که غمگین، ناراحت وخشمگین و نومید میشویم به خود یادآوری کنیم که می توان به دنیا با چشمی دیگر نگریست و انتخاب کنیم ناراحتی کنونی خود را از این دیدگاه تازه ببینم.

اگر واقعاً از چیزی ناراحت یا آزرده اید، بهترین موقع برای برقراری نظم و رهایی از کمی انباشتگی است. فکر نکنید که آنقدر ناراحت هستید که قدرتش را ندارید خودتان را جمع و جور کنید تا به ایجاد نظم و ترتیب بپردازید، فقط کافیست به سراغ کمد یا گنجه ای بروید و آنچه را که در آن است بیرون بریزید. فقط محتوای آنها را خالی کنید و به آنها نظم بدهید. می بینید که رهایی از انباشتگی و دور ریختن اشیا زائد که سالها احتکار کرده بودید در اوضاع و شرایط کنونی تان چقدر آسان است. همچنین تعجب می کنید وقتی می بینید ایجاد نظم در بی نظمیهای بیرون تا چه حد در روشن ساختن دل و جانتان مؤثر است.
هر ناراحتی آغاز راحتی است، چون ضمیر برترتان آن ناراحتی را برنامه ریزی کرد تا توجهتان را به نکته یا مسأله ای که نیاز به تغییر دارد، معطوف کند.
ا
ستادی می گفت هر وقت کسی ناراحت است بهتر است از خودش بپرسد: آیا این مسأله بعد از ده سال هم اهمیت امروز را دارد؟ به این ترتیب یاد میگیرد که از دید "ضمیر آینده"اش به مسأله نگاه کند. پاسخ این سؤال هم اغلب منفی است. چون تقریباً هیچ مسأله ای تا این اندازه اهمیت ندارد.
شما از زندگیتان چه میخواهید؟ شادی می خواهید یا آرامش ذهنی؟
بخشایش همه اینها وحتی بیشتر از اینها را به همه می دهد. بخشایش است که باعث توازن میان جسم و روح و ذهن میشود.
یک لحظه تأمل کنید، به رابطه ای فکر کنید که هنوز نسبت به آن افکار تهی از بخشایش دارید. وقتی که به آن فکر میکنید شاید احساس کنید که نگه داشتن رنجهایتان آنچه را میخواهید به شما میدهد.چون افکار تهی از بخشایش ما را متقاعد میکند که هرچه ناخوشایند و یا غلط است ناشی از خطای دیگران میباشد. شاید از تقدیر و حوادث زندگی خودتان رنجیده باشید و یا شاید احساس کنید که اعمال کسی باعث رنجش شما شده است.
وقتی که رنجشهایتان چون حباب روی آب پدیدار میشوند، ببینید که چه احساسی به شما دست میدهد؟ نفس نمی خواهد که بفهمیم نگه داشتن رنجشهای ما در واقع تصمیم به حفظ درد و دور کردن آرامش و شادی ست.
انتخاب بخشایش یا نگه داشتن رنجشهایمان انتخابی آگاهانه است. وقتی انتخاب میکنیم که رنجش هایمان را نگه داریم، ذهن خود را انباشته از درد و رنج و پریشانی میکنیم. وقتی انتخاب می کنیم که ببخشیم بی درنگ احساس سبکبالی کرده و گویی بار سنگینی از دوشمان برداشته میشود.
لحظه ای که می بخشیم تمام درد و رنجی که در نتیجه آزردگی های ما به وجود آمده بود ناپدید میشود.
از آنجا که تجربه ما از یک رابطه، نتیجه افکار و احساساتی است که انعکاس میدهیم، پس این افکار محکوم کننده ماست که به ما آسیب می رساند و این افکار بخشاینده ماست که میتواند آزادمان کند.
وقتی بخشایش را انتخاب میکنیم در واقع تضادهای درونی خود را به دنیای بیرون انعکاس نمیدهیم و خودمان را از زندان افکارمان آزاد میکنیم.
ما فقط برای بقای جسمانی به طبیعت متکی نیستیم. ما به طبیعت احتیاج داریم تا راه خانه، راه خروج از زندان ذهنهایمان را نشانمان دهد.
ما در هزار توی پیچیدگی و جهانی از مشکلات گم شده ایم.
آنچه را که پرندگان و گیاهان هنوز میدانند، فراموش کرده ایم. فراموش کرده ایم که آرام باشیم، خودمان باشیم، آنجا که زندگی هست باشیم: اینجا و اکنون!
هر وقت توجهت را به هر چیز طبیعی، هر چیزی که بدون دخالت بشر به وجود آمده معطوف کنی، از زندان تفکر ذهنی خارج میشوی و تا حدودی در حالتی از وصل با وجود شرکت میکنی.آنوقت چیزی از ذات آن پدیده به تو منتقل میشود و میتوانی احساس کنی که چه ساکن است و با این کار همان سکون درون تو بوجود می آید. چه کامل با آنچه که هست و آنجا که هست، یکی شده و با درک این نکته تو نیز در اعماق وجودت به همان آرامکده میرسی.
وقتی در طبیعت قدم میزنی به طور کامل آنجا باش و آن قلمرو را محترم بشمار. ساکن شو و بنگر و گوش بسپار. ببین چگونه تمامی پدیده های طبیعت نه تنها با خودشان یکی هستند بلکه با کل نیز یگانگی دارند. آنها با این ادعا که موجودی مجزا هستند، خود را از بافت کل جدا نکرده اند.
مشاهده طبیعت میتواند تو را از "من" فتنه گر جدا کند.
نسبت به صداهای ظریف و بیشمار طبیعت هشیار شو. ریزش قطره های باران، نخستین چهچهه پرنده ها در صبح، خودت را به طور کامل در اختیار گوش سپردن قرار بده. فراتر از صداها چیزی بزرگتر وجود دارد: تقدسی که نمیتوان از طریق فکر آن را فهمید.
وقتی که به طبیعت فقط از راه فکر نگاه میکنی، نمی توانی حیات، یعنی بودنش را حس کنی.
ببین که یک گل چه اندازه حضور دارد و چه اندازه تسلیم زندگی ست!
فضایی پهناور و خاموش تمامی طبیعت را در آغوش گرفته که همان فضا تو را هم در بر دارد.
فقط وقتیکه در درون ساکن هستی به قلمروی سکونی که گیاهان و حیوانات در آن منزل دارند دسترسی پیدا میکنی. فقط وقتیکه ذهن پر همهمه تو آرام بگیرد ، میتوانی به گونه ای عمیق با طبیعت ارتباط برقرار کنی و به ورای آن احساس جدایی که از تفکر بیش از حد ناشی میشود، بروی. فکر کردن، مرحله ای از تکامل زندگی ست.
وقتی که انسانها ساکن میشوند به ورای فکر میروند. بُعد دیگری از دانستن و هشیاری در سکونی که ورای فکر است وجود دارد.
طبیعت میتواند تو را به سکون بیاورد. این هدیه طبیعت به توست.
هنگامی که حوزه سکون را در می یابی و در آن به طبیعت می پیوندی، آگاهی تو در آن حوزه پخش میشود.این هدیه تو به طبیعت است.
روحش شاد آنکه گفت:من همان شبان عاشقم. سینه چاک و ساکت و غریب، بی تکلف و رها، در خراب دشتهای دور، در پی تو میدوم، ساده و صبور و گفت:من همان بلال الکنم، درتلفظ تو ناتوان.
گفتم: "راست گفته ای که خدای شبانان و ناتوانان خدای نزدیکی است، آنقدر که میتوان صدای نفسهایش را شنید، و صمیمی است، آنقدر که به راحتی میشود با او قهر کرد وقتی دعاهایمان را مستجاب نمیکند و برایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان میزند و با لبخند نگاهمان میکند."
من خدایی را میشناسم که به راحتی میتوان از دست او گله کرد وقتی که با تمام وجود استدلالهای عقلی ات را به کار میگیری و میفهمی که هیچ کار او شبیه آدمیزاد نیست، خدایی که ساده و صبور گله ها و غرغرهایت را میشنود و کار خود را ادامه میدهد، لطف میکند و مهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمیکنی.
و خودم را میشناسم که همان شبان عاشقم و ایمانم را که ایمانی شبانی است به همان سادگی دشت. خدایی را که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی بر گرد آن نمی چرخد و میرغضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند.بهانه میگیرد که ببخشد. اشاره می طلبد که نوازش کند.
و برای من، شبان ساده این دشت شعرهای عاشقانه می سراید و نمی سپارد آنها را حتّی به نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد و صدایم می زند با شوق که..."بیا"...
آن هنگام که از او گله میکنم: "محتسبان گفته اند، سخت میتوان به حوالی تو رسید." آهسته چنان که نامحرمان نشنوند و صدای نفسهایش در گوشم بپیچد زمزمه میکند: "عزیزکم من نزدیکتر از آن به تو هستم که گمانش را میکنی" گفتم: "گفته اند خشم میگیری اگر برایت چون و چرا کنم. من اهل تسلیم و طاعت نیستم." گفت: "اگر همه اهل تسلیم و طاعت بودند، رحمت من به کار چه کس می آمد؟! که من مشتاق تماشای سیمای توام وقتی شجاعانه به دریا میزنی با قایقی که خود برایت ساخته ام و دیگران از هراس طوفان قایق را به خاک سپرده اند و وقتی تو تن به طوفان می سپاری، هیهات از من که تنهایت گذارم." قد راست کردم، گفتم: "من محتسبان و میرغضبان و حاجبان درگاهت را برنمی تابم."، رو به رویم نشست، رخ به رخ و گفت: "درگاه من پرده ای ندارد که پرده داران غضبناک و خشم آلود داشته باشد که من بر نفس خود قصه رحمت نوشته ام. مرا ببین عزیزکم نه آنها را."
گفتم: "پس چرا آنها را از درگاه خود نمی رانی؟" گفت: "هیهات که من هرگز کسی را از درگاه خود نرانم."روی برگرداندم، گفتم: "من باید بفهمم که چه میکنی، پیش از این چرا چنین کردی و پس از آن چه خواهی کردی." ، رو به رویم نشست رخ به رخ و گفت: "اکنون را دریاب نازنینم که اگر باور کنی دوستت دارم، دیگر پیش و پسی باقی نخواهد ماند و من امشب آمده ام که باور کنی..." بغض کردم. مشت کوبیدم. گفتم: "پس چرا تنهایم می گذاری. چرا هرگاه که تو را می خوانم نیستی، درگاه تو کجاست وقتی که همه درها بسته است و این مصلحت تو چیست که من هیچ وقت جا و معنایش را نفهمیدم. کجایی وقتی میخوانمت و نیستی..." و دیگر هیچ نگفتم که گریه امانم نداد.
صبح بود که بیدار شدم. با نسیمی که نوازشم کرد. یادداشتی روی میز کارم بود. خواندم: روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او میگوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم. مرد از خود اشتیاق نشان میدهد. آنگاه در جلوی چشمهای او افقی مانند ساحل دریا ظاهر میشود و او آینده خود را میبیند که در لحظه های سخت، دو رد پا بر روی شنهای ساحل است.
مرد از خدا می پرسد این ردپاهای چه کسانی است؟ خداوند میگوید: یکی از آن تو و دیگری از آن من که در سختی ها همراه تو هستم .مرد مسرور می شود. در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگتری را پیش روی خود می بیند و بر روی ماسه ها تنها یک رد پا را مشاهده میکند، با گله به خداوند میگوید: پس چرا من را تنها گذاشتی.اینها رد پای من است که تنها در مشکلات رهایم.
خداوند میگوید این رد پای تو نیست. رد پای من است. مرد می پرسد: پس من کجا هستم؟ خدا میگوید: تو در آغوش منی وقتی سختیها از همه سو به تو هجوم می آورند.

همه ما در روابط خود و زندگی خانوادگیمان فداکاریها و تبادلهایی داریم و اکثر آنها ارزشمندند ولی بسیاری از ما گرفتار این احساسیم که خود را فدا می کنیم. چون معمولاً تفاوت ناچیزی بین انجام کار دشوار بخاطر نیاز واقعی و انجام همان نوع کار بخاطر اینکه احساس می کنیم که لازم است آنرا انجام بدهیم وجود دارد.
حقیقت تلخ این است که در واقع هیچکس از فرد فداکار بهره ای نمیبرد و از او قدردانی نمیکند. یک شخص فداکار بدترین دشمن خود است. دائماً سر خود را از فهرست کارهایی که باید انجام شود پر میکند و همواره به یاد می آورد که چه زندگی سختی دارد. این دام ذهنی به مرور خوشی زندگی او را تخریب میکند.
در نظر اطرافیان فرد فداکار بیش از حد شاکی است و چنان در فداکاریهای خود محو میشود که زیبایی های زندگی را نمیتواند ببیند. دیگران به حال فرد فداکار تأسف نمی خورند و به او به عنوان یک قربانی نگاه نمی کنند در حالیکه او دوست دارد این طرز برخورد را از آنها ببیند .کسانی که وضعیت او را می بینند معتقدند این مشکلات را خود او برای خودش ایجاد کرده است.
اگر تصور میکنید تمایل به فداکاری دارید بهتر است آنرا کنار گذاشته و بجای اینکه تمام انرژیتان را صرف انجام کار برای دیگران کنید، برای آنها نیز سهمی برای انجام دادن کارها باقی بگذارید. سرگرمی و تفریحی برای خودتان در نظر بگیرید و چند دقیقه ای از روز را صرفاً برای کار خودتان (کاری که از آن لذت می برید) اختصاص بدهید، در آن صورت از دو چیز تعجب می کنید: اول اینکه واقعاً از زندگیتان لذت می برید و انرژی بیشتر با استرس کمتر را تجربه می کنید. دوم اینکه به مرور احساس رنجش شما از بین میرود و احساس میکنید که کارها را بدون تعهد و الزام انجام میدهید و اطرافیانتان هم بیش از قبل از شما قدرشناسی میکنند.
وقتی که شما روحیه قربانی بودن و فداکاری را از دست بدهید در واقع همه پیروز شده و منافعی را کسب خواهند کرد.
دکتر کارلسون
هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است.
بحث نکن، مجادله بي حاصل است. تو به دنيا نيامده اي که همه ي مردم را متقاعد کني. * سعي کن «گِله» نکني، چون هيچکس خواستار شنيدنش نيست. * وقتي پيش ديگران گِله مي کني، اعصاب آنها را سوهان ميزني. * تنها انسان هاي نيرومند و متعالي پوزش مي طلبند. * تنهايي، جايي است که خداوند با تو سخن مي گويد و تو خداوند درونت مي شوي.
حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود ؟ از كجا رفت هوا؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟ و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟ هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور ???افتادست؟ اشك لبخند كدامين ما
می گویند نگرانی مثل اسب چوبی گهواره ای است. هر اندازه که تند تند تکانش بدهیم به پیش نمیرود. نگرانی یکسره اتلاف وقت و انرژی است و طوری ذهنمان را به هم میریزد که نمیتوانیم در مورد هیچ چیزی روشن فکر کنیم.
برای اینکه یاد بگیریم نگرانی را کنار بگذاریم اول لازم است که بدانیم ، به هرچه توجه کنیم اقتدار پیدا میکند و به احتمال زیاد اوضاع طوری پیش میرود که نیاز به نگرانی زیادتری داشته باشیم! آنوقت نگرانی ما به چنان عادت ریشه داری تبدیل میشود که برای پرهیز از آن باید آگاهانه تلاش کنیم.
هروقت احساس نگرانی کردید، مکث کنید و هشیارانه اندیشه هایتان را عوض کنید یعنی ذهنتان را متوجه چیزهایی بکنید که میخواهید پیش بیاید نه متوجه چیزهایی که میترسید رخ بدهد.
به شگفتیهای زندگیتان توجه کنید تا شگفتیهای بیشتری را به سوی خود بخوانید.
روانشناسان تخمین زده اند که روزانه 60000 فکر به سر انسان عادی می آید. متأسفانه 95 درصد از این فکرها عیناً فکرهای دیروز است . از آن هم بدتر اینکه عیناً فکرهای پریروز و پس پریروز است. خلاصه اینکه بیشتر این روند ذهنی٬ غیر سازنده و تکراری و بی فایده است و انسان را به جایی هم نمیرساند.
مشکل دیگر محرک بیرونی مانند رادیو و تلویزیون که برای برخورداری از مصاحبت یا برای وقت گذرانی بیشتر اوقات روشن است.یا حتی مطالعه کتابهایی که صرفاً جبنه داستانی دارند و آموزشی نیستند. آنگاه ناگهان یک روز را می بینید که پیر و بیمار شده اید و با اینکه سن و سالی از شما گذشته زندگیتان را به باد داده اید. فکرهایتان اندیشه های دیگرانند٬ نمیدانید خودتان کیستید یا غایت حیاتتان چیست.
آخرین باری که فکر بکر و اندیشه ای کاملاً تازه و متفاوت و مبدعانه داشتید کی بود؟
نگذارید در مسایل روز به روز غرق شوید. بگذارید حق تقدم زندگیتان داشتن وضوح و روشنی باشد.
مجالی ایجاد کنید و هر روز سکون درون را تجربه کنید.این تنها راه برای یگانگی با حکمت و هدایت برتر و خلاقیت افزونتر است.
انتقاد و داوری یکسر تلاشی بیهوده است مخصوصاً اگر بفهمیم آنچه را که در دیگران مورد انتقاد قرار میدهیم، دقیقاً آن ویژگی خودمان است که دوستش نداریم.
بزرگترین منتقدان کسانی هستند که در عمق وجودشان احساس ناکافی بودن میکنند. این ناامنی های درونی را تغییر دهیم تا میل به تحقیر دیگران از بین برود.
نکته مهم دیگر فهم این نکته است که ما به عنوان انسان فقط جزء بسیار کوچکی از طرح بسیار عظیمتر کیهانی امور هستیم. درنتیجه هیچ وقت در موقعیت یا مقامی قرار نداریم که قادر به قضاوت درباره کسی یا چیزی باشیم.
در هر حال ذهنتان را با این سموم بیهوده _انتقاد و داوری_ مسموم نکنید. تنها برای هرکس که با او روبرو میشوید به شیوه ای خاموش در دلتان انرژی مثبت بفرستید تا ثمره اش را ببینید.
حتماْ شما هم دیده اید که اغلب اشخاص زمانی دست دعا بسوی خدا بر می دارند که همه راهها را آزموده اند و به جایی نرسیده اند. در غیر اینصورت در اغلب موارد دعایشان رسمی و تشریفاتی است.حقیقتی است که بسیاری از نیایش کنندگان زمانی تن به این کار می دهند که برای موفق شدن به هر دری زده اند و موفق نشده اند. این عده با ترس و تردید نیایش می کنند و ذهن نیمه هوشیار نیز با توجه به این احساسات عمل می کند.
اگر شما به دلیلی دعا می کنید اما نگرانید که با دعا به آن نرسید٬ یا می ترسید که دعایتان مستجاب نشود٬ این دعا و نیایش بی اثر و بی حاصل است.
اما گاه شاهد هستیم که دعای ما مورد اجابت قرار می گیرد.اگر تاکنون دعایتان مستجاب شده است٬ به حافظه خود رجوع کنید و ببینید که در آن لحظه چه ذهنیت و چه روحیه ای داشتید.بدون شک درمی یابید که سخن من امری نظری و تئوریک نیست.

روش ارتباط با خدا٬ شباهت زیاد با ارتعاش صدا به وسیله رادیو دارد.اگر از طرز کار رادیو اطلاع داشته باشید می دانید که صدا را نمی توان مخابره کرد و شنید مگر آنکه تبدیل به ارتعاشاتی کنید که گوش انسان آن را بشنود. ایستگاه فرستنده رادیویی صدای انسان را می گیرد و با ارتعاشاتی که در آن ایجاد می کند آن را به گوش می رساند.تنها در این صورت است که می توان صدا را مخابره کرد.
ذهن نیمه هوشیار در حکم واسطه ای است که دعا و نیایش انسان را به شکلی قابل درک برای فراست بی انتها تبدیل می کند. پیام را به او می رساند و از او پاسخی در قالب برنامه یا نظریات قطعی دریافت می کند.این اصل را فراموش نکنید.به همین دلیل است که تنها خواندن یک کتاب دعا نمی تواند ارتباطی میان ذهن انسان و فراست بی انتها ایجاد کند.
بیندیشید و ثروتمند شوید :ناپلئون هیل
اغلب مردم فقط مردم به چیزی باور دارند که به عیان می بینند. خیلی از پدیده های طبیعی و غیر طبیعی مثل باد و جریان برق را نمیتوان با حواس مادی تجربه کرد. تا وقتیکه خود را در جسم فیزیکی محبوس کنید و بر این گمان باشید که مجموع جهان هستی٬ همین جهان مادی است٬ در جنبه های مختلف با ناکامی روبرو میشوید.باید از قالب فیزیکی خود فراتر بروید ٬ از موانع رد شوید و در سطحی ژرف تر به خرد و شعور لایتناهی بنگرید.
اگر نگاه بصیر داشته باشید٬ تشویش و نگرانی٬ ترس از مرگ و معضلاتی که اغلب مردم در پیچ و خمهای زندگی با آن مواجه هستند٬ جز خیالی باطل نخواهد بود. در آن صورت اگر به عامل دنیایی دلبستگی عمیق پیدا کنید٬ ضمیر برتر شما به سراغتان می آید و رشته های وابستگی را پاره میکند چندان که به خودتان می گویید:" این کار من بود؟ "
با بینش والا می توان توهم و خیال باطلی را که باعث غم و اندوه و خشم و حسد میشود بطور آشکار حس کرد. بنابراین هیچوقت با رویدادهای زندگی در ستیز نیستید چون ضمیر برترتان به شما میگوید که اگر فلان کار به نتیجه نرسد اهمیتی ندارد. اگر دوستان و آشنایان چیزی دارند که شما ندارید مهم نیست٬ چون هرگز نمی توانید چیزی را در تصاحب داشته باشید٬ آنچه میتوانید داشته باشید اوقات اکنون است و آنچه در حال میتوانید انجام دهید٬ زندگی کردن و لذت بردن است.
هرگاه شئ قابل ارتجاعی مثل فنر را تا حدود خاصی بکشید به حالت اولیه باز میگردد٬ اما اگر از محدوده طراحی شده اش بیشتر کشیده شود٬ دیگر حالت اولیه خود را نخواهد داشت. باهمین منطق ذهنی که به افقهای تازه ای وارد شود٬ دیگر هرگز به بعد اولیه خود باز نمیگردد. گستردگی اندیشه انسان تا به آنجا میتواند پیش برود که معجزه ها بیافریند.
بینش آزادی عمل شگرفی را پدید می آورد. دیگر نیازی نمی بینید که دیگران را متقاعد کنید تا همیشه حق را از آن شما بدانند و به جای اینکه با بحث و مشاجره دیگران را به اردوگاه خود فراخوانید٬ این حق را برای آنها قائلید که عقاید خود را اشته باشند و بر آن اصرار ورزند. پس از آنکه به بخش والاتر وجودتان دست پیدا کردید٬ رابطه با خود را انسجام می بخشید و در نتیجه دوستان زیادی که برایتان مهم بودند٬ اهمیت خود را از دست میدهند و فقط به چند دوستی اکتفا می کنید که اگرچه در همه کارها با شما توافق ندارند اما همیشه حامی و پشتیبان شما هستند. در این مرحله عشق و محبت شگفتی نسبت به دیگران احساس می کنید بطوریکه که حتی دشمنان قسم خورده شما از این عشق بی نصیب نخواهند ماند.
هنگامی که به خرد و فرزانگی برتر می پیوندید٬ معرف شما صلح٬ صفا و آرامش درونی است نه پول و ثروت و شغل. در عالم هوشیاری٬ خودپرستی و منیت را واژگون خواهید کرد. مرزهای بین شما و دیگران فرو خواهد ریخت. همه را با خود مرتبط و متصل می یابید و در نتیجه رشته های صمیمیت را با دیگران می گسترانید. بصیرت ٬ هویت شما را تغییر میدهد.
شما عضوی از خانواده بزرگ بشریت به شمار می آیید و همواره این احساس را دارید که همه در یک مسیر گام برمیدارند و تنها تفاوتشان این است که در نقاط مختلف در حرکتند.
بسیاری از اوقات، مردم وقایعی را که ساعتی پیش رخ داده فراموش میکنند و از این بابت نگرانند غافل از اینکه فراموشی میتواند نشانه بصیرت کامل باشد. چون انسان بصیر رویدادهای گذشته را به کلا از دست رفته تلقی میکند و چنان با اوقات حال درگیر است که در ذهنش فضایی برای اندیشیدن به وقایع گذشته باقی نمی ماند.
وین دایر
رابرت فراست٬ یکی از بزرگترین شاعرانی که آمریکا به عرصه ادبی جهان عرضه داشته٬ بیست سال تمام بدون هیچ موفقیت و شهرتی سخت کار کرد. او قبل از آنکه جلدی از اشعارش به فروش برود٬ ۳۹سال داشت. امروز اشعار او به ۲۲ زبان زنده دنیا ترجمه و چاپ شده است. او شاعری است که ۴ بار مفتخر به دریافت جایزه پولیتزر شد.
آلبرت اینشتین٬ دانشمندی که بنا به گفته جهانیان باهوش ترین فرد روی زمین بوده٬ گفته است:" من ماهها و سالها فکر میکنم و فکر میکنم. ۹۹ بار استنتاجاتم نادرست هستند و در صدمین بار است که حق با من است. "
موقعی که لوسیانو پاواروتی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، دقیقاً نمیدانست که معلم باقی بماند یا اینکه به کار خوانندگی حرفه ای روی آورد. پدرش به او گفت: " لوسیانو! اگر سعی کنی که روی دو تا صندلی بنشینی ، از وسط آنها خواهی افتاد . تو باید یک صندلی انتخاب کنی." پاواروتی معلمی را رها کرد و خوانندگی را انتخاب کرد.او پس از هفت سال مطالعه و نومیدی بود که در نخستین برنامه حرفه ای خود ظاهر شد و مجدداْ پس از هفت سال تلاش دیگر بود که به اپرای متروپلیتن راه یافت. او صندلی خود را انتخاب کرده بود و موفق هم شده بود.
سردبیر روزنامه ای٬ والت دیسنی را بخاطر فقدان قوه تخیل از کار برکنار کرد. والت دیسنی از نخستین شکستهای خود چنین یاد می کرد : " هنگامی که تقریباْ ۲۱ ساله بودم برای نخستین بار مفلس و ورشکسته شدم. روی بالشهای درست شده از یک نیمکت قدیمی می خوابیدم و کنسرو سرد لوبیا می خوردم.
گریگور مندل گیاه شناس اتریشی ٬ کسی که آزمایش و تجارب او با نخود فرنگی منجر به پیدایش علم جدید ژنتیک گردید٬ هرگز موفق نشد امتحانات گزینش معلمی را پشت سر گذارد و معلم علوم دبیرستان بشود.او در درس زیست شناسی مردود شد.
هنری فورد: شکست فرصتی است برای شروع دوباره با هوشیاری بیشتر.
۱- از والاترین بخش وجود خود آگاه شوید.این آگاهی به شما کمک می کند تا خود را بسیار فراتر از کالبد فیزیکی بدانید.
۲- خود را باور کنید تا به عقل و خردی که شما را آفرید نیز ایمان بیاورید.اصل دوم شما را در جایگاه انسانی که با نیروی جهانی خداوند یکسان و یگانه است تثبیت می کند.
۳- بدانید که شما بسیار فراتر از موجودی زنده در محیط هستید . شما جزو جدایی ناپذیر محیط هستید.بر اساس این اصل هیچگونه جدایی بین شما و آنچه در خارج از وجودتان در دنیای مادی یافت می شود وجود ندارد.
۴- بدانید که می توانید خواسته ها و آرزوهایتان را بسوی خود جذب کنید.اصل چهارم ٬ قدرت شما را برای جذب آن چه از قبل با آن اتصال داشته اید نشان می دهد.
۵- به شایستگی خود برای دریافت خواسته هایتان افتخار کنید.اصل پنجم نشان می دهد که شما شایسته دریافت تمام چیزهایی هستید که به زندگی خود جذب کرده اید.
۶- با عشقی بی قید و شرط به منبع الهی خود بپیوندید.اصل ششم نوعی آگاهی می آفریند تا به اهمیت پذیرش تجلی خواسته ها به همراه عشقی بی قید و شرط پی ببرید.
۷- با صدای خلقت مراقبه کنید.اصل هفتم ابزارهایی را در اختیارتان قرار می دهد تا ارتعاش وجود خود را با ارتعاش صداهایی که در جهان خلقت یافت میشوند هماهنگ کنید.
۸- صبورانه نسبت به عاقبت کار و چگونگی تجلی خواسته هایتان بی تفاوت باشید.اصل هشتم تاکید می کند که باید خواسته هایتان را بطلبید٬اما نسبت به چگونگی تجلی و زمان انجام آنها بی نهایت شکیبا باشید.
۹- به هنگام تجلی خواسته هایتان با سپاسگزاری و سخاوت واکنش نشان دهید.اصل نهم یادآوری می کند که به هنگام متجلی شدن خواسته هایتان ٬ مهار منیت و خود پرستی و سپاسگزاری و خدمت به دیگران اهمیت بسیاری دارد.
مراقبه روشی برای ارتباط آگاهانه با خدا (وین دایر)
یکی از مهمترین درسهایی که در زندگی خود آموخته ام این است که زندگی دقیقاً مطابق میل ما نمی باشد. در واقع زندگی ، بی کم و کاست دقیقاْ آنطور است که باید باشد. هرچه بیشتر با این واقعیت زندگی هماهنگ میشویم خوشحال تر شده و استرس های ما کاهش می یابد.یکی از دلایل بروز ناراحتی ها ، تفاوت بین آنچه هستید و آنچه میخواهید باشید یا تفاوت بین آنچه هست و آنچه توقع دارید باشد ، است. بعبارت دیگر هرجا اتفاقی می افتد ، درگیری بین اعضای خانواده ،شکستن وسایل و یا سقفی که چکه میکند ، شما با تصمیم بزرگی مواجه میشوید.
آیا میخواهید با آنچه حقیقتاْ رخ میدهد ، آنچه باید بپذیرید و آنچه به نحوی با آن دچار مشکل میشوید جدال داشته باشید؟
پذیرش ، هیچ ارتباطی با بی علاقگی و بی توجهی ندارد.
وقتی شما واقعیت موجود را می پذیرید منظورتان این نیست که : من کاری به کار این موضوع ندارم. بلکه هرچند ممکن است ترجیح دهید اوضاع طور دیگری باشد و منکر سایر ارجحیات خود نمیشوید اما پوچ بودن کشمکش ها را درک میکنید.پذیرش آنچه در حال حاضر روی میدهد نهایت عقل است. این یکی از بزرگترین مسکن های استرس است که در دسترس نوع بشر قرار دارد. این پذیرش آرامبخش ، در مورد تسلیم شدن یا عدم ایجاد تغییرات لازم نیست. زندگی پر از انطباق ها و هماهنگی هاست. ما با اعمال خود باید زندگی و تلاشهای خود را به سر منزل مقصود رهنمون شویم.
اگر وقوع اتفاقی را دوست ندارید و در ضمن میتوانید مانع آن شوید ، عالی است! اما وقوع بسیاری از اتفاقات خارج از کنترل شماست .
زندگی یک سفر است که در طول آن حتماْ مسائلی بطور دائمی در گذر خواهد بود تا بتوانیم با آنها درگیر شده و آنها را حل کنیم. اما چرا قدمی به عقب برنداریم و فلسفه آسان گرفتن زندگی را درنیابیم؟ با این کار زندگی آسانتر به نظر خواهد رسید.
دکتر ریچارد کارلسون
موارد بسیاری در زندگی تو مهم هستند. اما فقط یک مورد به طور مطلق اهمیت دارد.
مهم است که در جهان موفق باشی یا ناموفق ، سلامت باشی یا بیمار ، پولدار باشی یا بی پول. بی تردید تمام این موارد بر زندگی تو تأثیرگذار هستند اما بطور نسبی نه بطور مطلق.
موردی وجود دارد که از همه اینها مهمتر است و آن پیدا کردن ذاتِ وجود در ورای موجودیت موقتی و مفهوم شخصی و گذرای خود میباشد. تو آرامش را نه با تغییر دادن وضعیت زندگی که با پی بردن به اینکه در عمیق ترین سطح چه کسی هستی ، به دست می آوری.
می گویی:"من میخواهم خودم را بشناسم" تو آن "من" هستی ، تو "شناختن" هستی و تو آگاهی ای هستی که با آن همه چیز شناخته میشود.این آگاهی نمیتواند خود را بشناسد ، زیرا آن ، خودش است.
در ورای این اگاهی چیزی برای دانستن نیست و با این همه ، تمامی دانستنها از آن برمیخیزد.
"من" نمیتواند خود را موضوع دانش و آگاهی قرار دهد.پس تو نمیتوانی موضوع خودت بشوی.
به همین دلیل توهم هویت خودمحورانه بوجود می آید ، چون خودت را بطور ذهنی تبدیل به موضوع کردی.
اما وقتی که خودت را به صورت آن هشیاری که جهانِ نمود در آن شکل میگیرد بشناسی ، از وابستگی به نمودها آزاد میشوی و از جستجو در پی وضعیت ها و مکانها و شرایط رها میشوی.
وقتی که می دانی در حقیقت چه کسی هستی ، آرامش پرشور و جاودانی در تو بوجود می آید. میتوانی آن را شادی بخوانی ، چون شادی همین است: آرامشی که با آن زندگی ارتعاش می یابد.
شادیِ شناخت خودت به عنوان ذات زندگی پیش از آنکه زندگی شکل بگیرد.این شادی بودن است ، شادی وجود حقیقی تو.ُ
اکهارت تول
تمام مردان و زنان موفق رؤیا پردازانی بزرگند ، آنها آینده خود را متصور میشوند ، آنگونه که میتواند باشد ، از هر نظر ایده آل.
آنگاه هر روز برای رسیدن به رؤیاهای خود ، هدف و مقصود خود ، کوشش می کنند.
برایان تریسی
سالک دوم از دوستش پرسید: تو که می دانی اقتضای طبیعت عقرب این است که نیش بزند پس چرا او را از درون آب نجات میدهی؟
سالک اول جواب داد: چون نجات در آب افتادگان نیز اقتضای طبیعت من است!
«و چون بندگانم از تو دربارهی من بپرسند بگو من (به شما) نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ میدهم.»
|
آخرين حکايتی که سعدی کتاب بوستان را با آن به پايان میبرد حکايتی بسيار شيرين و تأثيرگذار در باب رحمت خداست. داستان از اينجا شروع میشود که مستی، بر اثر افروختگی ناشی از نوشيدن شراب سر از مسجد در میآورد و شروع میکند به راز و نياز با خداوند:
شنيدم که مستی ز تاب نبيد
به مقصورهی مسجدی در دويد
بناليد بر آستان کرم
که: يارب! به فردوس اعلی برم
مؤذن پير مسجد که میبيند انسان گنهکار و تردامنی وارد خانهی خدا شده، گريبان مست را میگيرد و قصد میکند که او را از مسجد بيرون کند.
مؤذن گريبان گرفتش که: هين!
سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دين
مست که اين عتاب را میشنود شروع به گريستن میکند و میگويد مگر من از تو خواستهام که گناه مرا ببخشی. سخن من با پروردگاری است که لطف و رحمت او گسترده است:
بگفت اين سخن پير و بگريست مست
که: مستم بدار از من ای خواجه دست
عجب داری از لطف پروردگار
که باشد گنهکاری اميدوار؟
تو را مینگويم که عذرم پذير
در توبه بازست و حق دستگير
سعدی اشاره میکند که باب رحمت الهی هيچگاه بسته نيست و دستی که به قصد نياز بر آستان او بلند شود، تهی باز نمیگردد. او در تشبيهی بسيار دلنشين دعوت میکند که چون درخت تهیدست در فصل خزان دستها را به درگاه خداوند، بلند کنيم تا از اين بیبرگی نجات پيدا کنيم و سفارش میکند که انسان در هر حال و با هر سابقهای نبايد از روی آوردن به درگاه خداوند نااميد شود:
|
به فصل خزان در، نبينی درخت
که بیبرگ ماند ز سرمای سخت
برآرد تهی دستهای نياز
ز رحمت نگردد تهیدست باز
مپندار از آن در که هرگز نبست
که نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتی نامدارش دهد
قدر ميوه در آستينش نهد
همه طاعت آرند و مسکين نياز
بيا تا به درگاه مسکين نواز
چو شاخ برهنه برآريم دست
که بیبرگ از اين بيش نتوان نشست ...
بضاعت نياوردم الا اميد
خدايا ز عفوم مکن نا اميد
از ديدگاهی ديگر، اهميت دعا در ارتباط مستقيم آن با عبوديت خداوند ريشه دارد. خداوند هدف از خلقت آدمی را عبادت میداند و اين عبادت پاداشی است برای بشر؛ کيميايی است که مس وجود او را طلا میکند و مقدمهای است برای معرفت و شناسايی خداوند. مولوی گفته است:
چون عبادت بود مقصود از بشر
شد عبادتگاه گردنکش سقر
آدمی را هست در هر کار دست
ليک از او مقصود اين خدمت بُد است
ما خلقت الانس و الجن را بخوان
جز عبادت نيست مقصود از جهان
قلب و مغزِِ عبادت، دعاست. دعا در اصل برقراری ارتباط بلاواسطه با خدا و تن سپردن به دريای بیکران رحمت اوست و همين که انسان توفيق خواندن خداوند بلندمرتبه را پيدا میکند، نغمهی اجابت او را هم شنيده است. مولوی میگويد عارفی شبها نام خدا را بر زبان میآورد و با ياد او کام خود را شيرين میکرد:
آن يکی الله میگفتی شبی
تا که شيرين میشد از ذکرش لبی
شيطان به سراغش آمد و گفت تو اين همه خدا را صدا زدی آيا يک لبيک و جواب از او شنيدی؟
گفت شيطان آخر ای بسيارگو
اين همه الله را لبيک کو؟
عارف که ديد شيطان راست میگويد، دلشکسته شد و از ذکر دست برداشت. در همين حال خوابش برد و در خواب خضر را ديد. خضر گفت چرا از ذکر غافل شدهای و ديگر خدا را نمیخوانی؟
گفت هين از ذکر چون واماندهای
چون پشيمانی از آن کش خواندهای؟
|
عارف گفت من بارها خدا را خواندهام و جواب نشنيدم، میترسم خداوند در را به روی من بسته باشد و علاقهای به شنيدن صدای من نداشته باشد. خضر جواب داد:
گفت: آن الله تو لبيک ماست
وآن نياز و درد و سوزت پيک ماست
يعنی همين که خدا فرصت دعا و صدا زدن نام خود را به تو هديه میدهد به اين معناست که تو را پذيرفته و پاسخ تو را داده؛ در حالیکه جاهلان و گنهکاران اصلاً فرصت دعا پيدا نمیکنند تا لبيکی بشنوند:
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيکهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانکه يارب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
از سوی ديگر، اگر چه خداوند درخواستها را از طريق اسباب و علل برآورده میکند اما همين اسباب و علل تنها واسطه در ايصال هستند و آفريدهی دست او؛ و خداست که سببيّت را به اسباب داده. علامه طباطبائی در تفسير مفهوم توکّل میگويد: «مجموعهی اسباب و عللی که انسان میشناسد در مقايسه با اسباب و عللی که در اختيار خداست به اين میماند که شخصی با چراغ قوه در شبی تاريک راه بيافتد. اين شخص تنها حجم اندکی از نيم کرهی تاريک را که با آن پرتو باريک روشن شده میبيند و از مابقی فضا بیخبر است، حال آنکه خداوند بر همهی اين فضا اشراف و احاطه دارد و توکل –و با تعبيری مشابه دعا– آن اکثريت ناشناخته را در اختيار انسان قرار میدهد»؛ لذا هيچکس بینياز از دعا و توکل نيست. حافظ که شعر او مجموعهای از لطايف حکمی با نکات قرآنی است اين مفهوم را به زيبايی پرورش داده است:
تکيه بر تقوی و دانش در طريقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
|
|
و نيز دربارهی دعا میگويد:
به صفای دل رندان صبوحیزدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
متأسفانه ريشهی بسياری از شبهات در دين، فراموشی جايگاه خداوند در مقام تشريع و جایگزينی کامل درک محدود بشری به جای امر قدسی و رابطهی وحيانی است. اگر چه به عقيدهی بسياری از متألهين از جمله ابنسينا عقل و شرع ملازم يکديگرند و عقل (سليم) جايگاهی رفيع در شرع دارد، چنانکه سيد حسين نصر میگويد «رابطهی حقيقت يا معرفت تعقّلی با امر قدسی دقيقاً به علت تهی شدن از مضمون قدسیاش مغفول مانده است.»٩ ريشهی بسياری از سرکشیها و نافرمانیهای بشر در مقابل ذات عزيز خداوند را بايد در همين غفلت و غرور جستوجو کرد.
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
وجه ديگر دعا وجه عاشقانهی آن است. دعا بيان درد و اندوه روح شيدا با محبوب بیهمتاست. زيباترين روح پرستنده در يکی از نيايشهای شيرين خويش میگويد: «مهربانا! کيست که ساغر محبت از دست تو نوش کرد و حلقهی بندگی ديگری در گوش کرد؟»
هدف از بعثت پيامبران تنها يادآوری بوده و دليل بسياری از واجبات مثل نماز يادآوری و ذکر خدا و گفتوگو با اوست. بشر به اين ذکر و يادآوری محتاج است و آنانکه غنیترند، محتاجترند، خداوند در بيانی عاشقانه میفرمايد: «من همنشين کسی هستم که مرا ياد کند.» و در بيانی بيمدهنده میفرمايد: «هرکس از ياد من رویگردان شود زندگی [سخت و] تنگی خواهد داشت و روز قيامت او را نابينا محشور میکنيم. میگويد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور کردی؟! من که بينا بودم! میفرمايد: آيات من برای تو آمد و تو آنها را فراموش کردی؛ امروز نيز تو فراموش خواهی شد.»
پس هرچهقدر ياد خدا شيرين و فرحبخش، فراموشی او هراسناک و تلخ است. در تعبير عارفان تمامی جهان تسبيح خداوند را میگويد (عبادت تکوينی) و انسان اگر با همهی کاينات همآهنگ نشود دچار خسران و سزاوار سرزنش است. سخن را با شعری از شيخ شيراز آغاز کرديم و با غزلی از او در همين معنا به پايان میبريم:
مشنو ای دوست که غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهی موييت گرفتاری هست
گر بگويم که مرا با تو سر و کاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد کاری هست! ...
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خيل تو بسياری هست
من چه در پای تو ريزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست ...
همه را هست همين داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشياری هست
عشق سعدی نه حديثی است که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
گلد کوئست-نت ورک مارکتینگ-بازاریابی شبکه ای و ... این روزها بارها و بارها این کلمات را خوانده و شنیده ایم. قصد توضیح این کلمات را ندارم.اما آیا لحظه ای اندیشیده ایم چرااین کلمات اینقدر ذهن بسیاری از ما و دوستانمان را اشغال کرده است؟ مدلهای گوناگون بازاریابی هرمی که هدفش نه تولید و نه ارزش آفرینی اقتصادی و نه حتی توزیع عادلانه تولید بلکه تنها عضو گیری بیشتر و در نتیجه سود بیشتراست .
"بیا و در سیستم ما عضو شو و برای خودت زیر مجموعه پیدا کن و بدون زحمت به پول و پله هنگفتی برس..." و البته بطور غیر مستقیم:"بتو چه که زیر مجموعه ات در راه ثروتمند شدنت له شود!"
راستی چه کسانی بیشتر عضو اینگونه مجموعه ها میشوند؟ بنظر من :
آنانی که به توانایی های خود اعتقاد درستی ندارند.
آنانی که آینده ای برای خود متصور نیستند و یا آنرا تیره و تار می بینند .
و آنانی که با بهانه های مختلف کسب درآمد و ثروت"به هر قیمت" را میجویند.
متاسفانه افراد درگیر در این بازی نام فعالیت خود را سرمایه گزاری می نهند و حتی بدان افتخار میکنند.اما کدام انسان منصفی را سراغ دارید که به چنین فعالیتهای غیر مولّدی نام سرمایه گزاری نهد.اگر از دید این دوستان به قضایا نگاه کنیم شاید قاچاقچیان مواد مخدر و انسان و ... هم در رده سرمایه گزاران باشند!راستی اندیشیده ایم چرا کشورهای پیشرفته سالهاست اینگونه بازاریابی هایی را غیر قانونی دانسته اند؟!آیا افسوس ندارد که سال گذشته شرکت گلد کوئست حدود ۲۴۰ میلیون دلار ارز از کشورمان به خارج برد؟با این پول چند هزار شغل برای جوانان جویای کار میشد ایجاد کرد؟
داشتن رویای زندگی راحت و ایده آل و پروراندن آن نه تنها عیب نیست بلکه حُسن بسیار بزرگی نیز هست ، امیدی است که به تلاش آدمی سمت و سو میدهد. اما توجه به چنین سیستم هایی و کلاً تنها چشم داشتن به شانس و اقبال ، امید نیست!امید اندیشه ایست که شوق و انگیزه ایجاد میکند،برای بهتر نگریستن به اطراف،برای تلاش بیشتر،برای سودمندی و ... . شاید بتوان اینگونه منفعلانه چشم انتظار شانس بودن را سراب دانست،شوقی که در پی آن سرخوردگی و ناکامی است...
گلد کوئست و امثال آن تنها در جوامعی فرصت رشد قارچ گونه می یابند که امید به آینده کمرنگ و نور زندگی کم فروغ باشد.بر عکس در جوامعی که راه کار شرافتمندانه بازتر و استقبال از ایده های نو بیشتر باشد،فقط نگاه داشتن بسوی شانس برای رسیدن به زندگی ایده آل بی معنی است.
هیچ کس منکر وجود فقر،تبعیض و نابسامانی در عرصه های گوناگون کشورمان نیست.اما فراموش نکنیم که همه اینها قابل اصلاح و دگرگونی است و برای دگرگونی نیاز به انسانهای دگرگون شده است.مرحوم پروفسورحسابی میگفت:"انسانهای تاثیر گذار در روزگار آنانی هستند که خلاف جهت آب شنا میکنند. "
بیاییم از خودمان شروع کنیم.مرزهایی که در ذهن خود در برابر توانایی های خود ساخته ایم را بشکنیم.باور کنیم که تنها محدودیت واقعی،نه در بیرون که در ذهنمان جای دارد.مسلماْ هیچ چیز نمیتواند در برابر اراده آدمی مقاومت کند.آنگاه این انسانهای دگرگون شده اند که میتوانند اوضاع را متحول سازند...
برای اینکه بتوانید با استفاده از تجسم خلاق (فن استفاده از نیروی خیال برای آفریدن خواسته های زندگیتان) آنچه را که میخواهید بیافرینید ، باید مشتاق و قادر به پذیرش بهترین پیشکش زندگی یعنی " خیر و صلاح خود " باشید.
شاید عجیب به نظر برسد ، اما بسیاری از ما نمیتوانیم بپذیریم که میتوانیم آنچه را که در زندگی میخواهیم ، داشته باشیم و این معمولا" ناشی از اعتقادی ریشه دار به بی ارزش بودن است که در نخستین سالهای زندگی بوجود آمده است.
این اعتقاد اساسی چنین است : من آنقدرها عالی و دوست داشتنی و ارزشمند نیستم ، پس لیاقت این را ندارم که صاحب بهترین چیزها باشم.
معمولا" این اعتقاد با احساسهایی متضاد مبتنی بر اینکه خیلی خوب و شایسته هم هستید در هم می آمیزد.اگر ببینید که نمیتوانید خود را در عالیترین و شگفت انگیزترین موقعیتهای ممکن تصور کنید یا اندیشه هایی از این دست به سراغتان می آید که " من هرگز نمیتوانم صاحب آن چیز شوم. " یا " آن رویداد نمیتواند برای من پیش آید. " شاید لازم باشد به تصویری که از خود دارید بنگرید.یعنی از خود بپرسید: " همین الان چه احساسی نسبت به خود دارم؟ " و به تصاویر اندیشه هایی که به ذهنتان خطور میکند ، توجه کنید .
یکی از مؤثرترین راهها این است که از خود بپرسید " همین الان به نظر خودم به چه شکلی می آیم؟ " اگر خود را زشت و چاق و لاغر و ... یافتید بدانید که آنقدر خود را دوست ندارید تا آنچه که لیاقتش را دارید ( یعنی بهترین چیزهای دنیا ) را به خود عطا کنید.
عبارات تأکیدی مؤثرترین راه برای آفرینش تصویری مثبت تر و مطلوبتر از خویشتن است.
به محض اینکه پی بردید خود را دوست ندارید ، از هر مجالی برای تحسین و تمجید خود استفاده کنید و عبارات مثبت و سرشار از محبت به خود بگویید ، آنگاه متوجه خواهید شد که این کار باعث میشود نسبت به دیگران نیز ملاطفت بیشتری نشان دهید.
به آن ویژگیهای خود بیندیشید که دوست می دارید و تحسین می کنید.
همانطور که دوستان خود را با وقوف کامل به نواقص و نقاط ضعفشان میتوانید دوست بدارید ، خود را نیز میتوانید همانگونه که هستید دوست بدارید و در عین حال بدانید که در بعضی از زمینه ها نیاز به رشد و کمال بیشتر دارید.خویشتن دوستی ، احساسی نیکو و همچنین معجزات و شگفتیهای بیشماری میتواند در زندگی شما به وجود آورد.
میتوانید عبارتهای تأکیدی مثبت را به صورت دوم شخص و با به کار بردن نام خودتان بگویید تا مؤثرتر واقع شود.همانطور که به شخصی که دوست دارید محبت می ورزید ، به خودتان نیز همانطور توجه نشان دهید.
به خاطر داشته باشید که: در هر لحظه انسانی تازه هستید و هر روز ، روزی نو است و فرصتی تازه تا دریابید که:به راستی چه انسان شگفت و شیرین و نازنین و قابل ستایشی هستید.
شاکتی گواین
چرخه هایی از موفقیت وجود دارند ، زمانی که دارایی و موفقیت به سراغ ما می آیند.همچنین چرخه هایی از شکست وجود دارند وقتی که دستاوردها از دست میروند و تباه میشوند.
شما باید بگذارید آنها بروند تا برای بوجود آمدن چیزهای تازه و بروز تغییر و دگرگونی جا باز شود.اگر شما در این مقطع مقاومت کنید و به موفقیت خود بچسبید ، به این معناست که از روان شدن در جریان زندگی خودداری میکنید و در نتیجه رنج خواهید برد.
برای رشد نیاز به فروپاشی وجود دارد ، یک چرخه نمیتواند بدون چرخه دیگر پا بگیرد.
چرخه شکست بی تردید برای درک معنوی لازم است، باید در سطحی عمیقا" شکست خورده باشید و از دست دادن و درد و رنج شدید را تجربه کرده باشید تا به بعد معنوی جذب شوید . شاید هم موفقیت برایتان تهی و بی معنی و در واقع به شکست تبدیل شده باشد.
در هر موفقیتی شکست و در هر شکستی موفقیت نهفته است.همه اشکال ناپایدارند.شما میتوانید باز هم فعال باشید و از ایجاد و نمایش شرایط جدید لذت ببرید ، اما خودتان را با آنها یکی ندانید.لازم نیست وجود خود را به آنها وابسته کنید ، آنها زندگی شما نیستند ، فقط وضعیت زندگی شما هستند.
چرخه های بزرگ وجود دارند و چرخه های کوچک در درون چرخه های بزرگ. خیلی از بیماریها در نتیجه جنگ با چرخه های کم انرژی که برای بازسازی ضروری هستند بوجود می آیند.تا هنگامی که خود را با ذهن یکی میدانید ، اجبار و گرایش به آنکه ارزش و هویت خود را در گروی عوامل بیرونی مانند موفقیت و پیشرفت بدانید ، اجتناب ناپذیر است.
در نتیجه پذیرش چرخه های شکست برای شما غیر ممکن میشود و نمیتوانید اجازه وجود آنها را بدهید.
بنابراین امکان داردشعور هستی به منظور دفاع از خود ، اختیار را به دست گیرد و نوعی بیماری ایجاد کند تا شما مجبور به درنگ شوید و بازسازی لازم امکانپذیر شود.
تا وقتیکه ذهن شما شرایطی را خوب میداند ، خواه رابطه باشد یا مالکیت یا موقعیت اجتماعی ویا ... ذهن ، خود را به آن شرایط میچسباند و خود را با آن یکی میداند ، این وضعیت شما را خشنود میکند و امکان دارد بخشی از آن کسی که هستید یا گمان میکنید هستید بشوید.
اما در این بعد زوال پذیر هیچ چیز پایدار نمی ماند ، آن وضعیت تغییر میکند یا معیار داوری شما دگرگون میشود ، یعنی چیزهایی را که تا دیروز خوب بود ، ناگهان یا بتدریج به بد تبدیل میشود.همان چیزی که شما را شاد میکرد اکنون غمگینتان میکند ، گاه شرایطی ناپدید میشود و در نتیجه نبودش شما ناراحت میشوید. دگرگونی یا ازبین رفتن وضعیتی که ذهن به آن چسبیده و خود را با آن یکی میداند ، برای ذهن پذیرفتنی نیست ذهن به آن وضعیت گمشده میچسبد و در برابر دگرگونی مقاومت میکند ، با این تجربه حالتی به شما دست میدهد که گویی عضوی از بدنتان را جدا کرده اند.
نشان ندادن هیچگونه مقاومتی در زندگی به معنای واقع بودن در حالت وقار و راحتی و سبکی است.این حالت بستگی بوجود وضعیتی ویژه و جه خوب و چه بد ندارد.
هرچند متناقض به نظر میرسد ، اما وقتی که وابستگی شما به شکلهای ظاهری از بین برود ، شرایط عمومی زندگیتان یعنی شکلهای بیرونی بسیار بهتر میشوند. اشیا ، افراد یا شرایطی را که فکر میکردید برای شادمانی شما ضروری هستند اکنون بدون هیچ تلاش و تقلایی به طرف شما می آیند و شما آزاد هستید تا از آنها لذت ببرید و قدر آنها را بدانید.
بی تردید همه اینها میگذرند و چرخه ها می آیند و می روند اما وقتیکه وابستگی شما قطع شده باشد ، دیگر ترسی از نداشتن ندارید و در این حالت زندگی براحتی جریان پیدا میکند.
در حالت عدم مقاومت آرامشی پرشور نهفته است.
بودن ، شما را به ورای قطبهای متضاد ذهن میبرد و از وابستگی به شکلها رها میکند.حتی اگر پیرامونتان به هم بریزد ، باز هم آرامشی عمیق و درونی احساس خواهید کرد.شاید شاد نباشید اما آرامش خواهید داشت.
تمرین نیروی حال اکهارت تول
یک سخن نغز قدیمی می گوید: این نیز بگذرد ، که برای غلبه بر رنجهای روزمره که در لحظات سخت زندگی روی میدهد و باید با آن مواجه شد ، به کمک ما میشتابد.
قدری فکر کنید. همه چیز می آید و می رود. مشکلات شکل میگیرند و سپس محو میشوند. یک روز در تعطیلات بسر میبریم و روزی دیگر به کار باز میگردیم. یک آسیب کوچک می بینیم و اکثرا" بالاخره شفا می یابیم. ما در انتظار شروع فصلی هستیم و روز بعد از آن در انتظار فصل بعدی می مانیم.
با یادآوری این عبارت نغز ، احساس رهایی فراوانی در انسان بوجود می آید.
در حقیقت ، این سخن اساسی برای یک زندگی بسیار آرامبخش است ، به ما یادآوری میکند هر چیزی زمان و مکان مخصوص خود را دارد.
در اوقات سختی دیدی درست و مناسب و چهارچوب فکری بدین مضمون به ما ارائه میکند که هیچ چیز پایدار و دائمی نیست و به ما امید و اعتماد میدهد که " این نیز بگذرد " و همیشه چنین است. به عنوان مثال وارد وضعیتی وخیم و بحرانی می شویم و احساس می کنیم هیچوقت از آن جان سالم به در نمی بریم اما بالاخره راهی برای عبور از آن می یابیم یا در مقطعی آنچنان سرمان شلوغ است که احساس می کنیم بیش از این قدرت تاب آوردن نداریم و بعد جدول زمانبندی به وضعیت عادی باز میگردد.بارها و بارها مبارزه کرده و پیش میرویم.
با نظری به گذشته به راحتی آمد و شد وقایع و اتفاقات را مشاهده میکنیم. بهار ، تابستان ، پائیز و زمستان.شادی و غم ، ستایش و سرزنش ، استراحت و خستگی زیاد ، به ثمر رساندن کاری و خراب کردن سایر کارها.
آزادی و شادمانی خالصانه وقتی می آید که این اصل را ببینیم. این اصل فقط مربوط به زمانی نبوده که نظری به گذشته داشته ایم بلکه لحظاتی که کاری دشوار انجام میدهیم نیز ادامه می یابد. به این ترتیب میتوانیم دیدگاه خود را هنگام هرج و مرجها حفظ کنیم.
وقتی به یاد بیاوریم که همه امور در حال آمد و شد هستند ، آنگاه میتوانیم دید خود را حفظ کرده و قلبی فراخ داشته باشیم. این نگرش در همه مقاطع زندگی یک حس شوخ طبعی را نیز به انسان میدهد.
من از شما می خواهم در اوقات ناراحتی ، استرس یا آشفتگی و در حین عبور از شرایط بسیار سخت و دشوار این سخن حکیمانه را یاد آورید. زندگی بسیار کوتاه است. بهترین و مؤثرترین روش برای داشتن روحی سپاسگزار و حفظ خود از سختیها بیاد آوردن این امر است که همه مسائل و اتفاقات حتی قسمتهای سخت آن نیز میگذرد.
از کاه کوه نسازید ریچارد کارلسون
پادشاهـــی دُرّ ثمینـی داشت بهــــر انگشتـری نگینـی داشت
خواست نقشی که باشدش دو ثمر هر زمان که افکند به نقش نظـر
وقت شادی نگیــــــردش غفلت وقت انـــــدوه نباشــدش محنـت
هرچه فـــــــرزانه بـود در ایام کرد اندیشه ای ولـی همـه خام
ژنده پوشـی پدید شـــد آن دم گفت بنویس: بگــــذرد ایـن هــم
ذهن انسان با آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و دیدگاه هایش را با حقیقت اشتباه میگیرد و میگوید: این ، این گونه است!
باید از فکر فراتر باشی تا متوجه شوی در صورتی که زندگی خود و یا زندگی و رفتار دیگری را به هر شکل تفسیر کنی و هر وضعیتی را هر گونه قضاوت کنی، به هر حال چیزی بیش از یک نقطه نظر نخواهد بود، دیدگاهی در میان بی شمار دیدگاههای ممکن که بیش از یک توده فکر نیست.
اما حقیقت یک کل یکپارچه است که درآن تمامی چیزها در هم تنیده اند، جایی که در آن هیچ چیز به خودی خود و به تنهایی وجود ندارد.
فکر کردن، حقیقت را تکه تکه می کند؛ آن را به ذره ها و پاره های ذهنی تقسیم می کند.
ذهن متفکر ابزار مفید و قدرتمندی است، اما هنگامی که اختیار زندگی ات را به طور کامل در دست میگیرد ، هنگامی که متوجه نیستی که فقط جنبه کوچکی از آن آگاهی که تو هستی میباشد، بسیار محدود کننده می شود.
سکون سخن می گوید (نویسنده: اکهارت تول)
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛
جسم هم كه موقت است.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است.
عطاكردني نيست، آموختني است.
گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود:رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديکترت ميكند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني.
من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي.
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي دادهام.
از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!
باور داشتن یک چیز و عمل کردن چیز دیگری است.
بسیاری همچون دریا سخن می گویند ، اما زندگیشان مرداب راکدی است.
بعضی نیز سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند ، حال آنکه جانهایشان به دیوارهای تیره و تار دخمه ها بند است.
جبران خلیل جبران